دروغی که واقعی شد

#دروغی_که_واقعی_شد 💭پارت شیش

در خونه فورجر ها👇🏼👇🏼

لوید:آنیا یور من میرم بیرون یخچال کویره
یور:منم میرم دکتر ببینم چی میشه...
آنیا:آنیا میشه باهات بیاد؟
لوید اندر در ذهن:نه چون باید برم پیش هندلر
لوید:نه چون خسته میشی با یور برو دکتر ببین چی میشه
آنیا:ایباباااااااااا
لوید:تمرین کن چطور با خونواده دزموند حرف بزنی و اینکه... اوه ولش کن من میرم
لوید اندر در ذهن:اینکه باید به داناوان دزموند بگی پدر ولی خب باید خودشون تعیین کنن
آنیا تو ذهنش:چه عجیببب نمیتونم بابا صداش کنم؟

ویو لوید:

از یور و آنیا خدافظی کردمو صاف رفتم پیش هندلر
(همون مخفیگاه عجیب غریبشون)
هندلر:چی شده مامور توایلایت(همون تاسوگاره خودمون)
فیونا:سنپای چیزی شده
لوید:یه چیز خیلی مهم درباره من و یور...
هندلر:چیشده
فیونا اندر در ذهن:نکنه فرصت شده من زن سنپای بشمم؟؟؟؟ ˃ 𖥦 ˂
لوید:هندلر...یور...
هندلر:میخواد ازت جدا بشه؟
لوید:نه...یور... بارداره...
هندلر:وات ده فاکک؟؟
فیونا اندر در ذهن:شت شت شت اون یور گـ.ـوه عوضی از سنپای حامله شدهه؟؟ نههه حتما به سنپای خیانت کرده اون عوضی به سنپای حتما خیانت کرده
هندلر:شوخی میکنی توایلایت
لوید:نه... امروز دکتر میرن چیکار میشه کرد
هندلر:آنیا کوچولو فهمید؟
لوید:آره... اونم تو پذیرایی بود یور به همه فهموند بارداره
هندلر:از کسه دیگه ای حامله نیست؟
لوید:بنظرم اون نه با کسی تو رابطس و حتی بعضی اوقات میشنوم میگه عاشقم شده
هندلر:اگه همینطوری پیش بره این ازدواج باید واقعی شه... ولی خب از ته دلم برات خوشحالم توایلایت
(اگه یادتون باشه این کلا ویو لویده😑😑👍🏼)
چقد جالب هندلر خوشحاله که من دارم بچه دار میشم😀یا ابلفضللل چی میگی توایلایتتت خورده به سرت داری هذیون میگییی
لوید:یه چیز دیگه. معلوم شده که آنیا دختر دزمونده
هندلر یه چای میخوره.
هندلر:توایلایت، این اتفاق می‌تونه عملیات استریکس رو راحت‌تر کنه... یا کاملاً نابودش کنه. احساساتت رو وارد مأموریت نکن.
لوید:من میرم
*فیونا بدبخت تو شُکه
رفتم بالا و به سمت سوپر مارکت راه افتادم.

ویو یور:

یور:آنیا جان! لباستو بپوش باید بریم دکتر
آنیا:الان میپوشمم
مث سگ استرس دارم. لباسمو پوشیدمو رفتم پیش آنیا که ببرمش. تو راه بودیم که بهم حالم بد شد...
یور:آی...
آنیا:ای وای مامانیی حالت خوبهههه
یور:من خوبم آنیا جان... بریم... دکتر دوتا کوچه بالاتره...
آنیا:مامان میتونیم برگردیم اگه حالت بده با بابایی بریم دکتر
یور:بریم خونه...
صاف دوباره به سمت خونه راه افتادیم نزدیک بود چند بار از حال برم... باید به مغازه دار هم خبر بدمم.

ویو نویسنده:(ویو چیرانه🤣)

و بله. لوید با پلاستیک و میوه و غذا داره به سمت خونه برمیگرده که یور اینا رو میبینه.
لوید:آنیا یور!
آنیا:باباییییییییی مامان بابا اونجاس
یور:اوه لوید...
یور یهو حالش بد میشه...غش میکنه.(آقا خودمم واسه نوشتن این قسمت استرس داشتم 🦦)
لوید:یور!
آنیا:مامان!
لوید یور رو میگیره و میبره تو خونه(جلو مردم انتظار ندارید که بگه وای عشقم چرا همچین شدی🗿)
یک نکته. اینجا ساعت 1 هست🦦👍🏼
آنیا:حال مامان خوب میشه؟ 😨
لوید:آره... باید دارو بخوره.(چه داروعی؟ نمیدونم🦦)
آنیا:الان بکی بود به چیزای بزرگ سالانه ی غشغولانه فکر میکرد(آقا یاد سفید برفی افتادم اون پرنسه سفید برفی رو میبوسه زنده میشه🗿)
لوید:دهنت رو ببند😑
لوید نو ذهنش:اگه بکی اینجا بود الان انتظار داشت یور رو ببوسم فکر کنم
آنیا هم داشت ذهن میخوند تو ذهنش گفت:یا خدا

پارت زیبایی بود🗿🎀
دیدگاه ها (۸)

پارت ۱ [آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷]لوید : انیا عزیزم پاشو دیرت میشه...

p9بچه ها اسبس گفتم ادامه که ۱ قسمت شده دیگه اره ویو نویسنده ...

گل لیلیوم پارت ۱آنیا! آنیاااااااا! پاشو دیرت شده آنیا:آخ آخ ...

پارت ۱۶ دامیان : هیچی انیا : چرا پس وقتمنو تلف کردی دامیا...

ادامهبچه ها به راه افتادنویو گروه انیا(بکی نرفت موند پیشه لو...

۲ ستاره و ۳ ماهپارت ۷۷یه نفر از اونجا رد میشد اون کارت رو دی...

عشقی حقیقی

برگشتم پارت 3دامیان:( بیاد با انیا مهربون باشم اگه نباشم منو...

عشقی حقیقی

ادامهبعد دامیان میره خونه پیش انیا انیا رو تخت نشسته بود و د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط