پارت 29

پارت 29

حرفش رو تموم کرد و بوسه ای به مو های نرم پسر زد و براید استایل اونو بغل کرد و روی تخت گذاشتش و پتو رو روی پسر انداخت که سردش نشه . از اتاق بیرون رفت و به سمت اتاقش رفت ... در اتاقش رو قفل کرد و سریع دکمه های پیراهنش رو باز کرد و از تنش دراورد ... کامل لخت شد و به سمت در حموم رفت اما قبل از اون باید از قفل شدن در مطمئن میشد .. همیشه میترسید کسی موقع حموم کردن وارد اتاقش بشه .
شیر اب رو باز کرد و منتظر موند وان پر بشه .. توی اون لحظه به حرف های تهیونگ فکر میکرد .. میدونست که زیادی تند رفته بود و کار اشتباهی کرده بود و باید جبران میکرد .. به خودش اومد که دید وان پر شده ... داخلش رفت و شروع به حموم کردن کرد

[ 3 ساعت بعد ]

توی دفتر کارش نشسته بود و سیگارش رو میکشد . منتظر بچه ها بود که ببینه کاری که ازشون خواسته بود رو انجام دادن یانه.
صدای تق تق در رو شنید..
+ بیا تو .
/ سلام داداشی جونم .
+سلام خوشگلم بیا بشین .
یونگی و هوسوک هم چند دقیقه بعد وارد اتاق شدند و سلام و احوال پرسی کردند.
+ خب شروع کنید ببینم چیکار کردید.
یونگی اول شروع کرد.
- خب من تمام دوربین ها رو چک کردم .. ظاهرا اون شب مهمان سرا رو خریده بودند چون من کسی جز خدمتکار هارو ندیدم و از در ورودی وارد نشدند و از در پشتی که به حیاط میخوره اومدند .. اما چیز دیگه ای نتونستم پیدا کنم چون صورتاشون پوشیده بود و زاویه دوربین زیاد درست نبود .
+ مرسی هیونگ .. خب هوسوک تو چی پیدا کردی

/ اوم خب من از خدمتکار هایی که تو شیفت اون شب بودند سوال پرسیدم خیلی هاشون انگار خبری نداشتند اما کمی از اونها انگار میدونستن ولی میترسیدن بگن انگار تهدید شده بودند ... ولی یک نفری که ظاهرا میخواسته روتختی هارو پشت حیاط پهن کنه که خشک بشن .. وقتی اونجا میره پنهانی شاهد تمام اون صحنه ها بوده و اینطور که گفت جنازه ای حتی یک رد کوچیک هم از خودشون نذاشتند .. و یه چیز دیگه که وقتی عکس نامجون رو بهش نشون دادم .. واکنش خوبی نداد انگار که ترسید و تعجب کرد ولی وقتی که گفتم اون رو میشناسی .. گفت نه و انکار کرد ..

+ ممنون هوسوک خب لی جائه تو بگو

/ داداش حدست درست بود .. مکالمات و تماس های نامجون توی اون زمان با تهیونگ و..
وقتی گفت تهیونگ کوک اخم کرد و لب پایینش رو گاز گرفت که از چشم بقیه دور نموند .. لی جائه به حرفش ادامه داد ..
/ و کیم جانگو بوده .. ظاهرا چند بارم با جانگو قرار داشته که اخرین قرارشم 13 سپتامبر یعنی همون روز بوده .

کوک لبخندی زد و سعی کرد اعصبانیتش رو پنهان کنه ..
+ مرسی از همه تون بچه ها واقعا عالی بود .
دیدگاه ها (۱۹)

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p21چند دست لباس خ...

فصل اول | مدرسه آویدقسمت ششم | پشت در کلاس چهارم

گل خونی پارت 52داشت کمربند جونگکوک در میاورد بعد هم کمربند خ...

داشتم به سمت اتاق پادشاه میدویدم که ناگهان چاقویی تا ته داخل...

چند پارتی تهیونگ 🥺🤍✨وقتی دابمسش گرفتی ولی...ویو منن 😌ناگهان ...

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

سناریو تهیونگ

دنیای جونگ‌کوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه پس...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

طبقه ۱۲پارت ۳داهی سریعا خودشو به طبقه درست و اتاق نایا میرسو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط