بی نهایت
P¹²
ته : خب .. درسته این پنج سال اتفاقاتی افتاد و هممون تغییرات زیادی کردیم . از علایق ها و… میخواستم راجب ا.ت بپرسم! درسته که هنوزم همون قدر دوستداشتنی و مهربونه . ولی ...
سهون : متوجه شدم . میخواید راجب این چند سال و تغیراتی که کرد بدونید. درسته ؟
ته : درسته .
سهون : تو این چند سال .. خب ا.ت خیلی سختی کشید . نمیدونم راجب پنج سال پیش بهتون گفته یا نه ولی .. ولی خیلی اتفاقات بدی افتاد تو چند ماه اولی که ازتون جدا شد .
ته : گفته .. راجب اون اتفاق .. خب آره
سهون : بهتره اصلا یادش نیارید.. چون واقعا از مرور اون اتفاق متنفره هروقت که راجبش صحبت میشه سردرد شدید میگیره .. البته نمیدونم چرا .. بهتره بحث رو عوض کنیم . خب .. اگر یادتون باشه ا.ت به وسایل های رنگی رنگی، بیرون رفتن، گردش و مسافرت علاقه ی زیادی داشت . ولی الان خیلی فرق کرده . اگر به فضای همین پذیرایی هم دقت کنین میبینید رنگ های زیادی توش نیست . الان دیگه حتی به بیرون رفتن هم علاقه ی زیادی نشون نمی ده . حتی از مسافرت هم اصلا خوشش نمیاد . شاید سالی یکبار هم نره .
کوک : هممم ..
سهون : همه چیز بستگی به شما داره . شما تنها کسایی هستید که میتونید کمک کنید برگرده به خود واقعیش !
با صدای ا.ت برگشتیم سمتش . روی پله واییتاده بود و سعی داشت چمدونش رو بیاره پایین .
ا.ت : من اومدم !
سمتش رفتم و چمدونش رو گرفتم و دادم بهشون .
کوک : خب .. ما دیگه میریم .
ته : ممنونم .
سهون : موفق باشید . «لبخند»
ویو ا.ت :
آروم سمت سهون رفتم و محکم بغلش کردم .
ا.ت : قول میدم هرچندوقت بیام پیشت !
ته : خب .. درسته این پنج سال اتفاقاتی افتاد و هممون تغییرات زیادی کردیم . از علایق ها و… میخواستم راجب ا.ت بپرسم! درسته که هنوزم همون قدر دوستداشتنی و مهربونه . ولی ...
سهون : متوجه شدم . میخواید راجب این چند سال و تغیراتی که کرد بدونید. درسته ؟
ته : درسته .
سهون : تو این چند سال .. خب ا.ت خیلی سختی کشید . نمیدونم راجب پنج سال پیش بهتون گفته یا نه ولی .. ولی خیلی اتفاقات بدی افتاد تو چند ماه اولی که ازتون جدا شد .
ته : گفته .. راجب اون اتفاق .. خب آره
سهون : بهتره اصلا یادش نیارید.. چون واقعا از مرور اون اتفاق متنفره هروقت که راجبش صحبت میشه سردرد شدید میگیره .. البته نمیدونم چرا .. بهتره بحث رو عوض کنیم . خب .. اگر یادتون باشه ا.ت به وسایل های رنگی رنگی، بیرون رفتن، گردش و مسافرت علاقه ی زیادی داشت . ولی الان خیلی فرق کرده . اگر به فضای همین پذیرایی هم دقت کنین میبینید رنگ های زیادی توش نیست . الان دیگه حتی به بیرون رفتن هم علاقه ی زیادی نشون نمی ده . حتی از مسافرت هم اصلا خوشش نمیاد . شاید سالی یکبار هم نره .
کوک : هممم ..
سهون : همه چیز بستگی به شما داره . شما تنها کسایی هستید که میتونید کمک کنید برگرده به خود واقعیش !
با صدای ا.ت برگشتیم سمتش . روی پله واییتاده بود و سعی داشت چمدونش رو بیاره پایین .
ا.ت : من اومدم !
سمتش رفتم و چمدونش رو گرفتم و دادم بهشون .
کوک : خب .. ما دیگه میریم .
ته : ممنونم .
سهون : موفق باشید . «لبخند»
ویو ا.ت :
آروم سمت سهون رفتم و محکم بغلش کردم .
ا.ت : قول میدم هرچندوقت بیام پیشت !
- ۶.۳k
- ۲۲ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط