قلمرو عشق پارت 7
.
رفتیم چندتا مغازه و خیلی زیاد خرید کردیم!
جوری که از ساعت 9 و نیم که اومدیم داخل پاساژ الان ساعت 12 بود
داشتیم برمیگشتیم سمت ماشین که که مغازه یه لباس خواب توری گذاشته بود تو ویترین خداروشکر با اینکی اشنایی دارم
خیلی خوشگل بود دلم میخواست بگیرمش ولی خوب یونجون کنارم بود نمیتونستم خیلی ناراحت شدم
که یونجون برگشت نگاهش کرد و خندید و سرش و اورد پایین
ا. ت تو ذهنش: نکنه پای کسی وسطه؟ با استرسی که کل وجودش و فرا گرفته بود
ویو یونجون
داشتیم رد میشدیم که برسیم به ماشین
که اومدم با ا.ت حرف بزنم دیدم یچیزی رو خیلی با دقت و ناراحتی داره نگاه میکنه برگشتم ببینم چیه؟
دیدیم یه لباس خواب توری بود
خیلی اتفاقی ا.ت و داخلش تصویر کردم که خندم گرفت و سرمو اوردم پایین
رسیده بودیم به ماشین وسیله هارو گذاشتم توی صندوق و درو برای ا. ت باز کردم تا بشینه
خیلی ناراحت بنظر میومد یعنی من ناراحتش کردم؟
درو باز کردم و نشستم توی ماشین و رانندگی کردم تا هتل
برگشتم به ا.ت بگم رسیدیم که دیدم خوابیده
هنگ کردم*بقول بعضیا پنیک شدش😂*
با خودم گفتم براید استایل بغلش کنم ببرمش تو هتل
صندلی رو کمی خوابوندم تا کار راحت تر بشه
بغلش کردم و بردم و گذاشتمش روی تخت
داشتم برمیگشتم برم وسیله هارو بردارم که بومگیو رو دیدم
بومگیو: دختر مردم بغل تو چیکار میکرد مرتیکه؟🤡
خوابیده بود منم اوردمش خوب
تن صداشو پایین اورد و گفت
بومگیو: بگو ببینم چکارش کردی؟
یونجون: به جون خودت هیچی
بومگیو: جونم و میخوام گوسفند
یونجون : مگه دارم دروغ میگم که سَقَط شی؟
بومگیو : ازت بعید نیست
یونجون: معلومه که بعد ساعت 12 مغز دیگه کار نمیکنه من میریم وسیله هارو از تو ماشین بیارم
بومگیو:شاید، برو
یونجون: وسیله هارو برداشتم و گذاشتم توی اتاق وسیله های خودمو ا.ت و جدا کردم
و از اونجایی که ا.ت روی تخت بود من باید روی زمین میخوابیدم یه بالشت برداشتم و گذاشتم زیر سرم و یکی از پتو های اضافی توی کماد های هتل و برداشتم تا بکشم روی خودم
داشتم به اتفاقات امروز فکر میکردم که خوابم برد
رفتیم چندتا مغازه و خیلی زیاد خرید کردیم!
جوری که از ساعت 9 و نیم که اومدیم داخل پاساژ الان ساعت 12 بود
داشتیم برمیگشتیم سمت ماشین که که مغازه یه لباس خواب توری گذاشته بود تو ویترین خداروشکر با اینکی اشنایی دارم
خیلی خوشگل بود دلم میخواست بگیرمش ولی خوب یونجون کنارم بود نمیتونستم خیلی ناراحت شدم
که یونجون برگشت نگاهش کرد و خندید و سرش و اورد پایین
ا. ت تو ذهنش: نکنه پای کسی وسطه؟ با استرسی که کل وجودش و فرا گرفته بود
ویو یونجون
داشتیم رد میشدیم که برسیم به ماشین
که اومدم با ا.ت حرف بزنم دیدم یچیزی رو خیلی با دقت و ناراحتی داره نگاه میکنه برگشتم ببینم چیه؟
دیدیم یه لباس خواب توری بود
خیلی اتفاقی ا.ت و داخلش تصویر کردم که خندم گرفت و سرمو اوردم پایین
رسیده بودیم به ماشین وسیله هارو گذاشتم توی صندوق و درو برای ا. ت باز کردم تا بشینه
خیلی ناراحت بنظر میومد یعنی من ناراحتش کردم؟
درو باز کردم و نشستم توی ماشین و رانندگی کردم تا هتل
برگشتم به ا.ت بگم رسیدیم که دیدم خوابیده
هنگ کردم*بقول بعضیا پنیک شدش😂*
با خودم گفتم براید استایل بغلش کنم ببرمش تو هتل
صندلی رو کمی خوابوندم تا کار راحت تر بشه
بغلش کردم و بردم و گذاشتمش روی تخت
داشتم برمیگشتم برم وسیله هارو بردارم که بومگیو رو دیدم
بومگیو: دختر مردم بغل تو چیکار میکرد مرتیکه؟🤡
خوابیده بود منم اوردمش خوب
تن صداشو پایین اورد و گفت
بومگیو: بگو ببینم چکارش کردی؟
یونجون: به جون خودت هیچی
بومگیو: جونم و میخوام گوسفند
یونجون : مگه دارم دروغ میگم که سَقَط شی؟
بومگیو : ازت بعید نیست
یونجون: معلومه که بعد ساعت 12 مغز دیگه کار نمیکنه من میریم وسیله هارو از تو ماشین بیارم
بومگیو:شاید، برو
یونجون: وسیله هارو برداشتم و گذاشتم توی اتاق وسیله های خودمو ا.ت و جدا کردم
و از اونجایی که ا.ت روی تخت بود من باید روی زمین میخوابیدم یه بالشت برداشتم و گذاشتم زیر سرم و یکی از پتو های اضافی توی کماد های هتل و برداشتم تا بکشم روی خودم
داشتم به اتفاقات امروز فکر میکردم که خوابم برد
- ۴.۳k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط