داستان عاشقانه جدید
قسمت بیست و چهار:
کای دست لونا را گرفت و هر دو از خانه فرار کردند.
باران شدیدی میبارید.
لونا نفسنفسزنان گفت:
— «کای... کجا میریم؟»
— «یه هتل نزدیکه. فقط تا وقتی بفهمیم چه کسی دنبالمونه، اونجا میمونیم.»
لونا دستش را محکمتر گرفت.
— «من بهت اعتماد دارم.»
کای به او نگاه کرد.
— «حتی بعد از همهی چیزهایی که امشب شنیدی؟»
— «حتی بیشتر از قبل.»
کای لبخند محوی زد.
— «پس من خوششانسم.»
---
چند دقیقه بعد، به اتاق کوچکی در طبقهی سوم هتل رسیدند.
کای در را قفل کرد.
لونا روی تخت نشست و نفس راحتی کشید.
کای مقابلش زانو زد.
— «خوبی؟»
«الان که تو اینجایی، آره.»
کای دستش را گرفت.
«میدونی چقدر ترسیدم دوباره از دستت بدم؟»
لونا لبخند زد.
— «ولی پیدام کردی.»
«دوازده سال طول کشید.»
«اما بالاخره رسیدی.»
لونا دستش را دور دست کای حلقه کرد.
کای آرام پیشانیاش را بوسید.
بعد گونهاش را.
لونا خندید.
«داری جبران دوازده سال رو میکنی؟»
«هنوز خیلی مونده.»
لونا سرش را روی شانهی او گذاشت.
«پس عجله نکن.»
کای او را در آغوش گرفت.
چند لحظه هیچکدام حرف نزدند.
فقط صدای باران بود.
ناگهان—
تق تق.
هر دو به سمت در برگشتند.
صدایی از پشت در گفت:
— «خدمات هتل.»
کای زیر لب گفت:
— «ما چیزی سفارش ندادیم.»
دستگیره تکان خورد.
قفل در لرزید.
کای فوراً چراغ را خاموش کرد.
— «لونا، بیا.»
دستش را گرفت و هر دو به سمت کمد بزرگ اتاق رفتند.
در کمد بسته شد.
تاریکی مطلق.
فاصلهشان آنقدر کم بود که صدای نفسهای همدیگر را میشنیدند.
لونا آهسته گفت:
— «کای...»
— «من اینجام.»
— «میدونی؟»
— «چی؟»
— «حتی توی این وضعیت هم از اینکه کنارتم خوشحالم.»
کای لبخند زد.
— «منم.»
صدای باز شدن در اتاق آمد.
هر دو ساکت شدند.
شخصی وارد اتاق شد.
قدمهایش آرام بود.
لونا ناخودآگاه دست کای را گرفت.
کای انگشتهایش را در دست او قفل کرد.
— «نترس.»
لونا خیلی آرام جواب داد:
— «نمیترسم.»
— «مطمئنی؟»
— «چون تو کنارمی.»
کای سرش را کمی نزدیک او آورد.
— «پس به من نگاه کن.»
در تاریکی، لونا فقط برق چشمهایش را میدید.
لبخند زد.
«حتی اینجا هم؟»
«مخصوصاً اینجا.»
لونا آرام پیشانیاش را به پیشانی کای تکیه داد.
— «اگه الان از اینجا سالم بیرون بریم...»
«چی؟»
— «میخوام یه چیزی بهت بگم.»
«چی؟»
لونا لبخند زد.
«بعداً.»
کای خندید.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
هر دو دوباره ساکت شدند.
پانزده دقیقه گذشت.
بالاخره صدای بسته شدن در آمد.
کای دست لونا را گرفت و هر دو از خانه فرار کردند.
باران شدیدی میبارید.
لونا نفسنفسزنان گفت:
— «کای... کجا میریم؟»
— «یه هتل نزدیکه. فقط تا وقتی بفهمیم چه کسی دنبالمونه، اونجا میمونیم.»
لونا دستش را محکمتر گرفت.
— «من بهت اعتماد دارم.»
کای به او نگاه کرد.
— «حتی بعد از همهی چیزهایی که امشب شنیدی؟»
— «حتی بیشتر از قبل.»
کای لبخند محوی زد.
— «پس من خوششانسم.»
---
چند دقیقه بعد، به اتاق کوچکی در طبقهی سوم هتل رسیدند.
کای در را قفل کرد.
لونا روی تخت نشست و نفس راحتی کشید.
کای مقابلش زانو زد.
— «خوبی؟»
«الان که تو اینجایی، آره.»
کای دستش را گرفت.
«میدونی چقدر ترسیدم دوباره از دستت بدم؟»
لونا لبخند زد.
— «ولی پیدام کردی.»
«دوازده سال طول کشید.»
«اما بالاخره رسیدی.»
لونا دستش را دور دست کای حلقه کرد.
کای آرام پیشانیاش را بوسید.
بعد گونهاش را.
لونا خندید.
«داری جبران دوازده سال رو میکنی؟»
«هنوز خیلی مونده.»
لونا سرش را روی شانهی او گذاشت.
«پس عجله نکن.»
کای او را در آغوش گرفت.
چند لحظه هیچکدام حرف نزدند.
فقط صدای باران بود.
ناگهان—
تق تق.
هر دو به سمت در برگشتند.
صدایی از پشت در گفت:
— «خدمات هتل.»
کای زیر لب گفت:
— «ما چیزی سفارش ندادیم.»
دستگیره تکان خورد.
قفل در لرزید.
کای فوراً چراغ را خاموش کرد.
— «لونا، بیا.»
دستش را گرفت و هر دو به سمت کمد بزرگ اتاق رفتند.
در کمد بسته شد.
تاریکی مطلق.
فاصلهشان آنقدر کم بود که صدای نفسهای همدیگر را میشنیدند.
لونا آهسته گفت:
— «کای...»
— «من اینجام.»
— «میدونی؟»
— «چی؟»
— «حتی توی این وضعیت هم از اینکه کنارتم خوشحالم.»
کای لبخند زد.
— «منم.»
صدای باز شدن در اتاق آمد.
هر دو ساکت شدند.
شخصی وارد اتاق شد.
قدمهایش آرام بود.
لونا ناخودآگاه دست کای را گرفت.
کای انگشتهایش را در دست او قفل کرد.
— «نترس.»
لونا خیلی آرام جواب داد:
— «نمیترسم.»
— «مطمئنی؟»
— «چون تو کنارمی.»
کای سرش را کمی نزدیک او آورد.
— «پس به من نگاه کن.»
در تاریکی، لونا فقط برق چشمهایش را میدید.
لبخند زد.
«حتی اینجا هم؟»
«مخصوصاً اینجا.»
لونا آرام پیشانیاش را به پیشانی کای تکیه داد.
— «اگه الان از اینجا سالم بیرون بریم...»
«چی؟»
— «میخوام یه چیزی بهت بگم.»
«چی؟»
لونا لبخند زد.
«بعداً.»
کای خندید.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
هر دو دوباره ساکت شدند.
پانزده دقیقه گذشت.
بالاخره صدای بسته شدن در آمد.
- ۳.۱k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط