پارت 70
نه نه وایستا! با یادآوری اینکه جیمین من رو توی محوطه بوسید
و معرفی کرد، فکر شروری به ذهنم رسید. با ناز زبونم رو
دور لبم کشیدم و گفتم:
ت:جیمینی
با این حرفم گردن اون دختر تند به سمتم برگشت، جیمین رو که
نگم؛ با ابروهای بالا افتاده و چشمهای متعجب بهم خیره شد که
ادامه دادم:
ت:من باید برم، شب خونه میبینمت دلبندم!
و بلند شدم و بدون ت وجه به اونها از اتاق بیرون زدم. میدونستم
اون دختر اگه عاقل باشه دیگه دور جیمین رو خط میکشه.
از محوطه داشتم بیرون میرفتم که کسی از پشت صدام زد؛
برگشتم و با یونبین روبهرو شدم؛ لبخندی زدم، به سمتش رفتم و
با خوشحالی گفتم:
ت : سلام ، چه عجب!
یونبین : سلام زن داداش؛ اومدم داداش رو ببینم که تو رو دیدم.
آروم خندیدم که متوجه نگاه خیرش شدم و خندم رو جمع کردم.
به ساعت مچیم نگاهی انداختم و با دیدن اینکه ساعت از پنجونیم گذشته گفتم
ت: من باید برم بابام حساسه
یونبین: مشکلی نی فعلا
ت :فعلا.
از اونجا دور شدم و به سمت ماشینم رفتم، سوار شدم و حرکت
کردم. بابا بعد اون شب یکم سرسنگین بود و هر وقت من رو
می دید اخم میکرد؛ البته از اومدنهای جک نگم که بعضی
روزها در خونه یا جلوی دانشگاه میاومد تا من رو راضی کنه
که »بله« رو بگم؛ ولی خب مطمئن م که همهی این تالشهاش
بیثمره!
با یادآوری اینکه نمیدونم ِکی کمپ آغاز میشه، گوشیم رو
برداشتم و همونطور که حواسم به رانندگی بود شمارش رو
گرفتم. گوشی رو کنار گوشم گذاشتم که صداش توی گوشم
پیچید:
جیمین:جانم؟
ت :میگم جیمین، این کمپ ِکی هست؟
جیمین:خب فکر کنم حدودا چهار یا پنجروز دیگه.
اومدم توی چهار راه سمت راست بپیچم که یهو با برخورد به
ماشینی که داشت به سمت من میاومد، گوشی از دستم افتاد و
محکم به جلو خورد.
سرم به فرمون خورده و گرمی خون روی صورتم رو احساس
کردم. چشم هام تار شد و سرم تیری کشید؛ صدای کوبیده شدن
در هم من رو به خودم نیورد، نالهی آهستهای کردم و یه دنیا
تاریک......
و معرفی کرد، فکر شروری به ذهنم رسید. با ناز زبونم رو
دور لبم کشیدم و گفتم:
ت:جیمینی
با این حرفم گردن اون دختر تند به سمتم برگشت، جیمین رو که
نگم؛ با ابروهای بالا افتاده و چشمهای متعجب بهم خیره شد که
ادامه دادم:
ت:من باید برم، شب خونه میبینمت دلبندم!
و بلند شدم و بدون ت وجه به اونها از اتاق بیرون زدم. میدونستم
اون دختر اگه عاقل باشه دیگه دور جیمین رو خط میکشه.
از محوطه داشتم بیرون میرفتم که کسی از پشت صدام زد؛
برگشتم و با یونبین روبهرو شدم؛ لبخندی زدم، به سمتش رفتم و
با خوشحالی گفتم:
ت : سلام ، چه عجب!
یونبین : سلام زن داداش؛ اومدم داداش رو ببینم که تو رو دیدم.
آروم خندیدم که متوجه نگاه خیرش شدم و خندم رو جمع کردم.
به ساعت مچیم نگاهی انداختم و با دیدن اینکه ساعت از پنجونیم گذشته گفتم
ت: من باید برم بابام حساسه
یونبین: مشکلی نی فعلا
ت :فعلا.
از اونجا دور شدم و به سمت ماشینم رفتم، سوار شدم و حرکت
کردم. بابا بعد اون شب یکم سرسنگین بود و هر وقت من رو
می دید اخم میکرد؛ البته از اومدنهای جک نگم که بعضی
روزها در خونه یا جلوی دانشگاه میاومد تا من رو راضی کنه
که »بله« رو بگم؛ ولی خب مطمئن م که همهی این تالشهاش
بیثمره!
با یادآوری اینکه نمیدونم ِکی کمپ آغاز میشه، گوشیم رو
برداشتم و همونطور که حواسم به رانندگی بود شمارش رو
گرفتم. گوشی رو کنار گوشم گذاشتم که صداش توی گوشم
پیچید:
جیمین:جانم؟
ت :میگم جیمین، این کمپ ِکی هست؟
جیمین:خب فکر کنم حدودا چهار یا پنجروز دیگه.
اومدم توی چهار راه سمت راست بپیچم که یهو با برخورد به
ماشینی که داشت به سمت من میاومد، گوشی از دستم افتاد و
محکم به جلو خورد.
سرم به فرمون خورده و گرمی خون روی صورتم رو احساس
کردم. چشم هام تار شد و سرم تیری کشید؛ صدای کوبیده شدن
در هم من رو به خودم نیورد، نالهی آهستهای کردم و یه دنیا
تاریک......
- ۱۰.۹k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط