پارت ۱۳

ویو ا.ت
وقتی رفتم خونه دیدم کوک نیومده خونه. حتما کارش زیاد طول کشیده. رفتم توی تختم و خوابیدم. امروز خیلی خسته بودم
۴ ساعت بعد
از خواب بیدار شدم.ساعت نزدیکای ۱۱ بود. کوک هنوز نیومده. دیگه دارم نگران میشم. رفتم تو آشپزخونه تا یه چیزی بخورم. دیدم همون موقع در با شدت باز شد. کوک اومده بود اما چرا صورتش خونیه؟
ا.ت. ک ... کوک ... ح ... حال ... حالت ... خو ... خوبه؟
کوک. ا.ت برو تو اتاقت
ا.ت. د ... داری میترسونیم
کوک. ا.ت خواهر خوشگلم یه چیزی بهت میگم کامل گوش کن
ا.ت. ب ... باشه
کوک. یه مردی هست که اسمش مین یونگیه
ا.ت. خب
کوک. یونگی یه مافیای خیلی خیلی خطرناکه . اگه دیدی من فردا نیومدم خونه بدون...
همون موقع یه تیر خورد توی مغز کوک.
ا.ت. نههههههههه ( جیغ )
بدن کوکو تکون میداد
ا.ت. جونگکوووووووووک ( جیغ ) ولم نکننننن ( جیغ ) کوک مثل مامان و بابا ولم نکن ( گریه ) این خوابه آره این خوابه.
سریع دیدم چند نفر دارن میان داخل خونه
یکی از اون چند تا. دختره رو بیارین
ا.ت. ولم کنییییین ( جیغ ) کوک چشماتو باز کن ( گریه ) التماست میکنم بیدار شو ( گریه )
داشتن میبردنم تو ماشین اما همش دستمو میگرفتم به میز و صندلی تا نذارم منو ببرن و بتونم دو دقیقه بیشتر پیش داداشم باشم
ا.ت. التماستون میکنم بذارین فقط ۳۰ ثانیه پیش داداشم باشم خواهش میکنم ( گریه )
اما اونا قلبشون مثل سنگ بود و دلشون واسه یه دختر ۱۶ ساله که داشت جلوشون جون میداد نمیسوخت
اونا ا.ت رو بردن توی ماشین و یه پارچه‌ی مشکی گذاشتن روی سرش. توی راه فقط زار میزد و جونگکوک رو صدای میکرد.
۳۰ مین بعد
از توقف ماشین متوجه شد که رسیدن. همون موقع یه دستی اومد از بازوش گرفت و از ماشین کشید بیرون. وقتی از ماشین آوردنش بیرون پارچه مشکی رو از سرش در آوردن. یه نگاهی به اطراف کرد. جلوش یه عمارت خیلی خیلی بزرگ بود. عمارتی که حتی نمیتونست تصورشو کنه. یکی از همون مردا ا.ت رو کشون کشون برد داخل عمارت و پرتش کرد داخل. اونقدر با شتاب اونو پرت کرد که نتونست تعادلشو حفظ کنه و افتاد زمین. سرش پایین بود و همچنان داشت گریه میکرد که صدای قدم های یکی رو شنید. سرشو آورد بالا تا ببیته کی داره به سمتش میاد
ا.ت. تو ... تو کی هستی؟ ( کلا صحبت هاش با گریست )
یونگی. همونی که برادرت قبل از مرگش اسمشو بهت گفت
ا.ت. م ... مین یو ... یونگی؟
یونگی. آفرین. دقیقا همون مافیا خیلی خیلی خطرناکی که بهت گفت
ا.ت. چرا؟
یونگی. چی چرا؟
ا.ت. چرا کشتیش؟
یونگی. چون تورو میخواستم
ا.ت. منو؟
یونگی. من دنبال یه کُدم. کُدی که فقط تو داری و برادرت اینو فهمید و سعی میکرد از محافظت کنه اما هر کسی که سر راه من قرار بگیره بی برو برگرد میمیره
ا.ت. من کدی ندارم
یونگی. داری اما خودت نمیدونی
ا.ت. بهت گفتم من کدی ندارم ( با داد )
یونگی. دهنتو ببند
ا.ت. پس یعنی کوک به خاطر من مرد؟
یونگی. آره
همون موقع صدای تیراندازی اومد. خیلی ترسیده بودم. یه نفر از در امارت اومد تو و همه‌ی آدمای داخل سالن رو به جز من و یونگی کشت.
یونگی. چه عجب از این ورا جانگ هوسوک؟
هوسوک. اومدم ا.تو با خودم ببرم
یونگی. مگه از رو جنازم رد شی
هوسوک اومد سمتم و دستمو گرفت و تو گوشم گفت
هوسوک. تو در امانی نگران نباش. داداشت منو میشناخت بهم اعتماد کن
نمیدونم چرا اما بهش اعتماد کردم و همراهش از اون عمارت اومدم بیرون که یهو دیدم هوسوک سر جاش وایساد. بهش نگاه کردم دیدم توی بازوش تیر خورده. سریع دستشو اتداختم دور گردنم و از اون عمارت کوفتی آوردمش بیرون. هنوز داشتم به خاطر کوک و وضعیتی که توشم گریه میکردم. افرادش منو دیدن و اومدن سمتم. چندتاشون هوسوکو بردن و یکیشون اومد سمت من و دستمو گرفت و همراه خودش منو برد تو ماشین...
دیدگاه ها (۴)

تکپارتی جونگ کوک

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۹یهو دیدم صدای پا یکی اومد م...

🖤 عروس مافیا | پارت اولژانر: مافیا، ازدواج اجباری، کل‌کلساعت...

True Love②⑧با خوشحالی رفتم داخل خونه ا/ت: ماماننننن، ماماننن...

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

ددی خون آشام من

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

سناریو مایکی پارت۳

Forbidden love③ا/ت: یعنی چی بدن خودمه و هر لباسی دلم بخواد م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط