×قسمت یازدهم×پارت چهار
×قسمت یازدهم×پارت چهار
وقتی چشمامو باز کردم سفیدی اطراف اذیتم کرد
باز چشمامو بستم
کاش همه اتفاقایی که افتاد یه خواب باشه
ولی وقتی همه چی رو سرم هوار شد که صدای جیغ زدنای مامان به گوشم رسید
مخم سوت کشید
خواستم از جام بلند شم
ولی سوزش سوزنی که توی دستم بود اجازه نداد
صدای گریه وناله رها هم میومد
یادم اومد چقد عاشق بابابزرگ بود
اخه بابایه خودش معتاد بود و خاله طلاق گرفته بود ازش
واسه همین بابابزرگ واسه اونا خیلی شبیه بابا بود..رعنا هم دوسش داشت..ولی رها یه جور دیگه
خاله مهسا هم که اصا نازا بود
خودشم بچه نمیخواست
با شوهرش فلا که خوشبخت بودن
کم میدیدمش
ولی الان صدای گریش اذارم میداد
همیشه از امپول و سرم میترسیدم
ولی اون بار اینچیزا سرم نمیشد
سرمو از دستم کشیدم بیرون
خون بی وقفه میپاشید از دستم بیرون
از تخت اومدم بیرون
از اتاقخارج شدم
بیمارستان اشوبی شده بود
بغض کردم
ولی نمیدونم چرا بغضم نمیشکست
شبیه کوه غروری شده بودم که نمیخواست گریه هاشو کسی ببینه
چشمشون که به من خوردهیچکدوم واکنش خاصی نشون ندادن
مامان انقد گریه کرده بودکه گمون کنم چشماش تار میدید
چون دست خونیمو ندید تا بیاد سمتمو اظهارنگرانی کنه
همه هنوز داشتن گریع میکردن و با پرستارا کلنجا میرفتن
ولی رها
یه جوری به من نگاه میکرد
با خصومت
انگار که من بابابزرگو کشتم
گریش بند اومده بود
روبه من داد کشید:کثافت خجالت نمیکشی که اینجایی!؟
برگشتم عقبمو نگاه کردم
با کی حرف میزد!؟
_حالم ازت بهم میخوره قاتل
تو بابابزرگمو کشتی..تویه نجس..تویه لعنتی
همه چی وارونه شده بود
صداش دائم تو گوشم تکرار میشد
_حالم ازت بهم میخوره قاتل
توبابابزرگمو کشتی..تویه نجس..تویه لعنتی
تو بابابزرگو کشتی..تویه لعنتی..تویه نجس
زبونم بند اومده بود
داره چه اتفاقی میفته
همه چی داره به هم میریزه یا من اینجوری فکر میکنم
دیگه سوزش دستم اهمیتی نداشت
قطره های خون بی محابا روی زمین سرامیک شده سفید بیمارستان میچکید
زمان ازحرکت ایستاده بود انگار
صداها گنگ بود
فقط یه صدا خیلی واضح توی سرم اکو میشد
حالم ازت بهم میخوره قاتل
تو بابابزرگمو کشتی..تویه لعنتی..تویه نجس..
تو بابا بزرگمو کشتی...
تو بابا بزرگم...
تو...
تو...
کاش اون تویی که منظور رها بود من نباشم
من بابا بزرگو نکشتم
چرا دارهاینومیگه
به روح بابام من نکشتمش
من نکشتمش خدا
من نکشتمش....
صدای مهیبی توی گوشم زنگ زد
چشمامو که به سرامیک سفیدی که داشت روبه قرمزیخونم میرفت گرفتم و به روبرو خیره شدم
مامان از روی صندلیای بیمارستان پرت شده بود پایین
خاله ها با جیغ و داد دورشو گرفته بودن
حق داشت
اگه به پسرمنماتهام قتل میزدن مثه مامان میشدم
سکته میکردم
مثه مامان
دق میکردم
میمردم
توی اون وضعیت نگاه خیره رها هنوز روی من بود
ضعف به جونم اومده بود
شاید واسه خونیه که ازم رفته
ولی حدس میزنم بیشترش واسه این جملست
حالم ازت بهم میخوره قاتل
تو بابابزرگمو کشتی..تویه نجس..تویه لعنتی
تو..ینی من
منی که هیچکیو نکشتم...
این عادلانه نیست..
وقتی چشمامو باز کردم سفیدی اطراف اذیتم کرد
باز چشمامو بستم
کاش همه اتفاقایی که افتاد یه خواب باشه
ولی وقتی همه چی رو سرم هوار شد که صدای جیغ زدنای مامان به گوشم رسید
مخم سوت کشید
خواستم از جام بلند شم
ولی سوزش سوزنی که توی دستم بود اجازه نداد
صدای گریه وناله رها هم میومد
یادم اومد چقد عاشق بابابزرگ بود
اخه بابایه خودش معتاد بود و خاله طلاق گرفته بود ازش
واسه همین بابابزرگ واسه اونا خیلی شبیه بابا بود..رعنا هم دوسش داشت..ولی رها یه جور دیگه
خاله مهسا هم که اصا نازا بود
خودشم بچه نمیخواست
با شوهرش فلا که خوشبخت بودن
کم میدیدمش
ولی الان صدای گریش اذارم میداد
همیشه از امپول و سرم میترسیدم
ولی اون بار اینچیزا سرم نمیشد
سرمو از دستم کشیدم بیرون
خون بی وقفه میپاشید از دستم بیرون
از تخت اومدم بیرون
از اتاقخارج شدم
بیمارستان اشوبی شده بود
بغض کردم
ولی نمیدونم چرا بغضم نمیشکست
شبیه کوه غروری شده بودم که نمیخواست گریه هاشو کسی ببینه
چشمشون که به من خوردهیچکدوم واکنش خاصی نشون ندادن
مامان انقد گریه کرده بودکه گمون کنم چشماش تار میدید
چون دست خونیمو ندید تا بیاد سمتمو اظهارنگرانی کنه
همه هنوز داشتن گریع میکردن و با پرستارا کلنجا میرفتن
ولی رها
یه جوری به من نگاه میکرد
با خصومت
انگار که من بابابزرگو کشتم
گریش بند اومده بود
روبه من داد کشید:کثافت خجالت نمیکشی که اینجایی!؟
برگشتم عقبمو نگاه کردم
با کی حرف میزد!؟
_حالم ازت بهم میخوره قاتل
تو بابابزرگمو کشتی..تویه نجس..تویه لعنتی
همه چی وارونه شده بود
صداش دائم تو گوشم تکرار میشد
_حالم ازت بهم میخوره قاتل
توبابابزرگمو کشتی..تویه نجس..تویه لعنتی
تو بابابزرگو کشتی..تویه لعنتی..تویه نجس
زبونم بند اومده بود
داره چه اتفاقی میفته
همه چی داره به هم میریزه یا من اینجوری فکر میکنم
دیگه سوزش دستم اهمیتی نداشت
قطره های خون بی محابا روی زمین سرامیک شده سفید بیمارستان میچکید
زمان ازحرکت ایستاده بود انگار
صداها گنگ بود
فقط یه صدا خیلی واضح توی سرم اکو میشد
حالم ازت بهم میخوره قاتل
تو بابابزرگمو کشتی..تویه لعنتی..تویه نجس..
تو بابا بزرگمو کشتی...
تو بابا بزرگم...
تو...
تو...
کاش اون تویی که منظور رها بود من نباشم
من بابا بزرگو نکشتم
چرا دارهاینومیگه
به روح بابام من نکشتمش
من نکشتمش خدا
من نکشتمش....
صدای مهیبی توی گوشم زنگ زد
چشمامو که به سرامیک سفیدی که داشت روبه قرمزیخونم میرفت گرفتم و به روبرو خیره شدم
مامان از روی صندلیای بیمارستان پرت شده بود پایین
خاله ها با جیغ و داد دورشو گرفته بودن
حق داشت
اگه به پسرمنماتهام قتل میزدن مثه مامان میشدم
سکته میکردم
مثه مامان
دق میکردم
میمردم
توی اون وضعیت نگاه خیره رها هنوز روی من بود
ضعف به جونم اومده بود
شاید واسه خونیه که ازم رفته
ولی حدس میزنم بیشترش واسه این جملست
حالم ازت بهم میخوره قاتل
تو بابابزرگمو کشتی..تویه نجس..تویه لعنتی
تو..ینی من
منی که هیچکیو نکشتم...
این عادلانه نیست..
- ۶.۱k
- ۰۳ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط