تکپارتی درخواستی

وقتی بچتون آسیب میبینه و اون تو رو مقصر میدونه




تو و جونگ‌کوک چند سال بود ازدواج کرده بودین و یه دختر پنج ساله به اسم آرین داشتین.
جونگ‌کوک به خاطر تورهای کنسرت و شرکتش بیشتر وقتش سر کار بود و تو تقریباً تنهایی از آرین مراقبت می‌کردی.
یه روز که آرین توی حیاط خونه مشغول دوچرخه‌سواری بود.
تو داخل آشپزخونه فقط چند دقیقه مشغول خاموش کردن گاز شدی.
همون چند دقیقه کافی بود...
صدای گریه‌ی آرین بلند شد.
وقتی بیرون دویدی، دیدی زمین خورده و زانوش زخمی شده.
بغلش کردی و با عجله بردیش درمانگاه.
دکتر: چیز مهمی نیست، فقط چند بخیه‌ی کوچیک لازم داره.
نفس راحتی کشیدی.
اما...
وقتی جونگ‌کوک رسید و زخم دخترش رو دید، شوکه شد.
پدر و مادرش هم همون موقع اومده بودن.
قبل از اینکه حتی فرصت توضیح پیدا کنی، همه با عصبانیت شروع کردن به سرزنشت.
مادر جونگ‌کوک: فقط یه بچه داشتی مراقبش باشی!
پدر جونگ کوک: اگه اتفاق بدتری می‌افتاد چی؟
تو با چشمای اشکی فقط گفتی:فقط دو دقیقه... فقط دو دقیقه رفتم داخل...
ولی هیچ‌کس حرفت رو نشنید.
جونگ‌کوک که از ترس دخترش کنترل خودش رو از دست داده بود، با عصبانیت تو رو هل داد و با صدای بلند گفت:
دیگه نمی‌خوام اینجا بمونی... برو...
همه‌چیز اون‌قدر سریع اتفاق افتاد که حتی فرصت جمع کردن وسایلت رو هم نداشتی.
درِ خونه پشت سرت بسته شد.
...
بارون شدیدی می‌بارید.
گوشیت هم خاموش شده بود.
یادت افتاد...
تو توی کره هیچ خانواده‌ای نداشتی.
هیچ دوستی هم نبود که بری پیشش.
همون شب بی‌هدف توی خیابون‌ها راه رفتی.
آخر شب یه پانسیون کوچیک پیدا کردی و همونجا موندی.
...
صبح روز بعد...
جونگ‌کوک وارد اتاق شد.
صدای خنده‌ی تو همیشه خونه رو پر می‌کرد...
اما حالا خونه ساکت بود.
آرین مدام سراغت رو می‌گرفت.
همون موقع تازه یادش اومد...
تو هیچ‌کس رو توی کره نداشتی.
رنگش پرید.
گوشیش رو برداشت.
ده‌ها تماس...
همه بی‌جواب.
...
دو روز...
دو روز تمام خودش و بقیه‌ی اعضا همه‌جا دنبالت گشتن.
پلیس رو خبر کردن.
بیمارستان‌ها رو گشتن.
اما هیچ خبری نبود.
جونگ‌کوک تقریباً دیوونه شده بود.
شب‌ها خوابش نمی‌برد.
مدام خودش رو سرزنش می‌کرد.
...
روز سوم...
تصمیم گرفت دوباره خونه رو بگرده شاید سرنخی پیدا کنه.
اما وقتی وارد شد...
دید چمدونت کنار در نیست.
روی میز فقط یه پوشه بود.
دستش لرزید.
داخلش...
سند طلاق.
امضای تو پایین برگه بود.
کنارش یه نامه.
نامه ات: جونگ‌کوک...
من هیچ‌وقت از آرین غافل نشدم.
فقط چند دقیقه ازش دور شدم.
اما وقتی حتی فرصت دفاع از خودم رو ندادین، فهمیدم جای من این خونه نیست.
نگران من نباش.
دارم برای همیشه میرم.
امیدوارم آرین همیشه خوشحال باشه...
نامه از دستش افتاد.
اشک توی چشم‌هاش جمع شد.
جونگ کوک: نه... نه...
همون لحظه صدای باز شدن در اومد.
تو وارد شدی.
فقط برای اینکه آخرین وسایلت رو برداری.
وقتی چشمت به جونگ‌کوک افتاد، خواستی از کنارش رد بشی.
اما...
ناگهان روی زانوهاش نشست.
جونگ کوک: خواهش می‌کنم... نرو...(با گریه)
تو برای اولین بار دیدی جونگ‌کوک این‌طور شکسته.
جونگ کوک: دو روزه حتی یه لحظه نخوابیدم... همه‌جا دنبالت گشتم... وقتی فهمیدم هیچ‌کس رو اینجا نداری، از خودم متنفر شدم...
اشک از صورتت پایین اومد.
ات: وقتی بیشتر از همه بهت احتیاج داشتم... منو تنها گذاشتی.
جونگ‌کوک سرش رو پایین انداخت.
کوک: حق با توئه... هیچ بهونه‌ای ندارم... فقط... یه فرصت دیگه بهم بده.
همون موقع آرین از اتاق بیرون دوید.
آرین: مامان
خودش رو توی بغلت انداخت و با گریه گفت: دیگه نرو
قلبت شکست.
به دخترت نگاه کردی...
بعد به جونگ‌کوک.
جونگ‌کوک آروم سند طلاق رو برداشت.
جلوی چشمت پاره‌اش کرد.
کوک: از امروز...
قبل از هر قضاوتی، اول به حرفت گوش می‌کنم.
قول میدم هیچ‌وقت دوباره تنهات نذارم.
چند ماه بعد، همه با هم به مشاوره خانواده رفتند، رابطه‌شان را دوباره از نو ساختند و یاد گرفتند در زمان ترس و عصبانیت، به‌جای قضاوت، با هم حرف بزنند. آرین هم دوباره خنده‌های همیشگی‌اش را پیدا کرد و خانواده‌شان با اعتماد بیشتری کنار هم ماند.
پایان


میدونم چرت شد، ببخشید
لایک و کامنت یادتون نره قشنگا ❤❤
دیدگاه ها (۲)

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

ᴘᴀʀᴛ ۳۲ | یه تشکر سادهبعد از اتفاق پارک...چند روز گذشت.آرا ه...

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز 𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟐 فردای اون روز، وقتی وا...

ادامه ی پارت ۱۹۵

چهار پارتی✨ساعت پنج عصر بود و سالن تکواندو تقریباً پر شده بو...

Heir of Light and Darknesspart : 18تهیونگ هنوز کلید توی دستش...

* جیمین: جونگ‌کوک امروز می‌خواست بهتون نشون بده که چطور هر ر...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت آخرنیمه‌شب بود و جونگ‌کوک هنوز به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط