سرنوشت

ادامه ی پارت هشت
جونگ‌کوک نگاهی به دورتادور اتاق نامجون انداخت. دخترا و پسرها دو به دو و گروه گروه دورهم جمع بودن و پچ‌پچ میکردن. تقریبا همه اونجا بودن به‌جز خود نامجون که صاحب اتاق بود. تعجبی هم نداشت ، نامجون پسری بود که از بچگی با پدرش توی شرکت خانوادگی‌شون برو بیا داشت و پدرش اصرار داشت هرچه زودتر باید راه و‌ روش کار رو یاد بگیره. خود نامجون هم از این قضیه استقبال خوبی میکرد. دقیقا برعکس جونگ‌کوک که از این مسائل فراری بود. قایمکی کنکور داده بود و تازه وقتی دانشگاه قبول شد به خانواده‌ش اطلاع داد که چه مسیری رو برای آینده‌ش انتخاب کرده. چون میدونست اگه از اول به خانواده‌ش هدف‌شو توضیح بده ، با یه "نه" بزرگ مواجه میشه. پس بهترین کار ، پیش بردن کارها در خفا بود.
همونطور که دور تا دور اتاق رو برانداز میکرد تا جایی برای نشستن انتخاب کنه، چشمش به هه‌جو افتاد که گوشه‌ترین قسمت رو برای نشستن انتخاب کرده بود و تند تند توی گوشی دستش تایپ میکرد. ابروهاشو بالا انداخت. خیلی وقت بود هه‌جو رو ندیده بود. آروم به سمتش قدم برداشت و با کمی فاصله کنارش نشست.
«هنوزم همون‌قدر بدعنقی یا فقط خوش‌شانسی منه؟»

انگشت‌های هه‌جو روی صفحه‌ی گوشی مکث کوتاهی کرد اما نگاهش رو بالا نیاورد.
«سلام هم میگن بعضیا.»

جونگ‌کوک پوزخند زد.
«واو... پیشرفت کردی. یادمه قبلا حتی همینم نمی‌گفتی.»

هه‌جو بالاخره سرش رو بالا آورد و یه نگاه کوتاه و سرد بهش انداخت.
«یادمه قبلا کمتر حرف می‌زدی.»

جونگ‌کوک خندید.
«پس معلومه هنوز همه‌چی سر جاشه.»

هه‌جو گوشی رو خاموش کرد. بدنش صاف و بی‌حالت بود.

جونگ‌کوک ‌با لحن شیطنت‌آمیزی ادامه داد
«چی شد که از غارت دست کشیدی و اومدی مهمونی؟»

هه‌جو بی‌حوصله شونه بالا انداخت.
«مجبور شدم.»

«عجیبه... ما توی این قضیه شبیهیم.»

هه‌جو سرش رو به سمتش برگردوند.
«فرقش اینه که من تظاهر نمی‌کنم خوشحالم.»

«هنوزم بلد نیستی نرم باشی.»
نگاه کوتاهی به گوشی خاموش‌شده‌ی هه‌جو انداخت
«داشتی خیلی جدی تایپ می‌کردی. خبر خاصیه؟»
و به هه‌جو نزدیک‌تر شد. فاصله‌شون به‌قدری کم شده بود که به وضوح صدای نفس‌های همو، تون اون شلوغی اتاق میشنیدن.
هه‌جو گوشی تو دستش رو فشرد. نگاهش رو از جونگ‌کوک گرفت و به روبه‌روش داد.
«نه.»

جونگ‌کوک لبخند محوی زد.
«نه یعنی نهِ معمولی یا نهِ از اون نه‌ها که یعنی نمی‌خوام بگم؟»
دیدگاه ها (۰)

عشق پنهانpatrt63

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹¹²جیان،اسلحه ای که زیر شال پشمی‌ش پنها...

Heir of Light and Darknesspart : 21جونگ‌کوک به اسم حک‌شده رو...

پشت نقاب عشق 💗جونگ‌کوک دست ا.ت رو توی دستش گرفت و همراهش از ...

قسمت ۱۰ «ات» با شنیدن این حرف، خنده‌ی کوتاهی کرد و ابرویی با...

مهمونی خطرناکپارت:25ویو اتبابام با اخم به جونگ کوک نگاه میکر...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۹: فض...

𝐎𝐧𝐞 𝐃𝐚𝐲 𝐌𝐢𝐬𝐬𝐢𝐧𝐠 | یک روز گمشده𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐عصر همون روز، طبق آدرسی...

فیک تهکوک ((وارث زار))

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁵ویو: اتتلفن خونه زنگ خورد.خدمتکا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط