dream of love

part six

فشارِ نفس‌های داغ تهیونگ بر گردن جونکوک... لرزشی عمیق در تمام وجودش انداخت....

او به دیوارِ کاشی‌کاری شده‌ی سرد حمام تکیه داده بود.....

هرچه بیشتر تلاش می‌کرد تا از هجومِ حس‌های تازه به خود...فاصله‌ بگیرد...

بیشتر در آن‌ها غرق می‌شد....بویِ تندِ فرمونِ آلفایش....

که حالا با رایحه‌ی شیرین و مست‌کننده‌ی امگایی‌اش در هم آمیخته بود...

فضایی خفقان‌آور و در عین حال، شدیداً اغواگر را ساخته بود.....

«تهیونگ...» جونکوک با صدایی که به سختی از میانِ نفس‌های بریده‌اش شنیده می‌شد‌.... نامِ او را صدا زد....

دستانی که پیش از این بر پیراهنِ خیسِ تهیونگ چنگ می‌زدند...

حالا با تردید به سمتِ سینه‌اش حرکت کردند و انگشتانش بر رویِ عضلاتِ سفتِ او لغزیدند....

هر لمس، هر فشاری، پاسخی از سویِ تهیونگ را به دنبال داشت....

غرش‌هایِ کوتاهی که از عمقِ وجودش برمی‌خاست و لرزشی را که جونکوک حس می‌کرد... تشدید می‌کرد....

تهیونگ سرش را بالا آورد... با چشمانی که حالا رنگِ آتش گرفته بودند...به جونکوک نگاه کرد...

حسِ مالکیت و نیازی که در نگاهش موج می‌زد.... جونکوک را همزمان ترساند....و به وجد آورد.....

«تو مالِ منی، جونکوک. فقط مالِ من.»

صدایِ تهیونگ... بم و پر از خشمِ مهارناپذیر... در فضا طنین انداخت....

او به آرامی دستش را دورِ کمرِ جونکوک حلقه کرد... او را به سمتِ خود کشید...

فاصله‌ی بینِ لب‌هایشان از بین رفت.... بوسه‌ای عمیق....پر از نیاز و حسرت..

پر از درد و تسکینی که تنها در وجودِ دیگری یافت می‌شد.....

جونکوک خود را در آغوشِ گرم و لرزانِ تهیونگ رها کرد.....

مرزِ بینِ آلفا و امگا.. بینِ درد و لذت، بینِ واقعیت و غریزه..در آن حمامِ پر از بخار، ناپدید شده بود....

قطراتِ آب که از موهایِ خیسِ هر دو روی سرامیک‌هایِ سرد می‌چکید...

تنها شاهدی بودند بر طوفانی که در آن لحظه در جانِ این دو نفر در جریان بود‌‌‌...

جونکوک... در میانِ آغوشِ تهیونگ... احساس می‌کرد که دارد در او حل می‌شود...

گویی که تمامِ وجودش... تمامِ ترس‌ها و امیدهایش...

فقط و فقط در پاسخ به حضورِ او معنا پیدا می‌کردند....

این آغازِ چیزی بود... چیزی که نه ترسی از آن داشت و نه توانِ مقاومت در برابرش...

فقط همین بود... همین آغوش.. همین بوسه... همین نیازِ مشترک که آن‌ها را به هم گره زده بود...


------------------------------------------
ادامه بدم؟
شرط ها
۲۴ لایک
۳۰ کامنت
۷ بازنشر

#بی‌تی‌اس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیک‌تهکوک #تهکوک
دیدگاه ها (۲۰)

سناریو تهیونگ

دو پارتی عشق مافیا¹جونکوک، ۲۹ ساله؛ مردی که برای بیشتر آد...

لباس ایزوکو روی زمین سرد و خاکی رها شد. وقتی هوایِ سرد و نمو...

جنگل نفرین شده پارت ۱۱

### پارت سوم: فرار از سایه‌ی ملاقه!سکوتِ سنگین و پر از کششِ ...

پارت پنجم (آخر): فردا، روی صفحه سفیدابردهای خاکستری بالاخره ...

My Arirang Part ۱۹(اتاق پذیرایی - کاخ شاهزاده جئون)تهیونگ ای...

پارت ۵۳وقتی واردِ اون بارِ خصوصی شدند، نورهایِ نئونِ قرمز و ...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

موضوع وقتی اسمش رو تتو میزنی . **جین:**جین با تعجب پرسید: «ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط