{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📌

📌

رفتیم روتختی بخریم . مریم قیمت یک مدل را پرسید .
طرف گفت سیصد و سی تومن ولی شما سیصد بدید ، داشتیم از مغازه می آمدیم بیرون پشت سرمان داد زد آقا بیا دویست ببر ...
این داستان توی چند تا مغازه دیگر هم تکرار شد ...
این اسمش کاسبی نیست ،
دزدی شرف دارد به اینطور نان درآوردن ...
کوچولوها از هم می دزدند و گنده ها از همه ...
اوضاع لجن مالی ست ...

دستهایی که توی جیب هم میکنیم تمیز بیرون نخواهد آمد ، این دستها دیگر هرگز با هیچ آب و صابونی شسته نخواهد شد،
و ما با همین دستهای کثیف تا آخر عمرمان غذا خواهیم خورد ، بغل خواهیم کرد ، کف خواهیم زد ، دست خواهیم داد ، دعا خواهیم کرد،
و یک روز هم با همین دست کثیف با دنیا خداحافظی خواهیم کرد...
دیدگاه ها (۵)

💎 فکر می‌کردیم داریم روتختی می‌خریم؛ نمی‌دانستیم قرار است با...

dark life =36جیمین تقلا کرد. سعی کرد خودش رو آزاد کنه. ولی ت...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۹۲ویو راوی نورا پ...

«رایحه پنهان»جونگ‌هیون لبخند کمرنگی زد.- برو لباساتو عوض کن....

★US....در حالی که صدای کفش‌های پاشنه‌بلندش توی پاساژ میپیچید...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟐( ویو راوی )دختر آروم ...

سلام بریم شروع رمان؟فصل اول:پیش از آن‌که خاکستر شویمپارت ۱: ...

اخرین بازمانده

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۱۴:جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط