the final act of love /چند پارتی
اخرین نقش عشق
پارت ۱
...تهیونگ، آروم، اومد، کنارم و با یه لبخندِ ریزِ زیرِ لب، چیزی، زمزمه کرد که هیچکس، نشنید، جز من.
نه، راستش، اون روز، قرار نبود، اینجوری بشه.
سالنِ تست، سرد و سفید بود و من، یه بازیگرِ تازهکار، وسطِ یه صحنهیِ بارونیِ مصنوعی.
لباسِ مشکی، به تنم، چسبیده بود و موهایِ بلندِ خیسم، تویِ صورتم، ریخته بودن.
تا اینکه او، روبرویِ من، ایستاد.
نه تهیونگِ شیطون و بازیگوشِ BTS
که لیون، با کتِ چرمیِ مشکی، و یه زخمِ کهنه، رویِ گونهاش.
کارگردان، داد زد: «این بوسه، باید اجباری باشه!»
و من، تویِ اون لحظه، یه چیزی، تویِ نگاهش، دیدم—که بهم، گفت: «این، فقط، یه صحنهست... ولی راستی، شاید، نه.»
اومد، سمتِ من—و دستم رو، به دیوار، چسبوند.
نفسش رو، رویِ صورتم، حس کردم.
قلبم، داشت، میترکید ولی خونسردیِ خودم رو، حفظ کردم.
با لبخندی که نه گرم بود، نه سرد،فقط مرموز ،گفتم:
«...این، روشِ بازیگریِ توئه، یا خودِ واقعیت؟»
اون، چیزی، نگفت،،فقط، نگاهم کرد.
نگاهی که میگفت: «...این، تازه، اولشه...»
---
بعدش، فیلمبرداری، تموم شد و همه، رفتن.
من، رویِ تریلرِ شخصیِ خودم، نشستم و داشتم، فیلمِ امروز رو، مرور میکردم، که ناگهان، در، باز شد.
تهیونگ، با اون حالتِ خسته و شیطون، اومد تو و روبرویِ من، نشست.
...و من، تویِ اون لحظه، هیچچیز، نفهمیدم تا اینکه، اون، یه زنجیرِ بنفش، رو، کفِ دستم، گذاشت.
ادامه دارد...
لایک و فالو و بازنشر و کامنت فراموش نشه❤
پارت ۱
...تهیونگ، آروم، اومد، کنارم و با یه لبخندِ ریزِ زیرِ لب، چیزی، زمزمه کرد که هیچکس، نشنید، جز من.
نه، راستش، اون روز، قرار نبود، اینجوری بشه.
سالنِ تست، سرد و سفید بود و من، یه بازیگرِ تازهکار، وسطِ یه صحنهیِ بارونیِ مصنوعی.
لباسِ مشکی، به تنم، چسبیده بود و موهایِ بلندِ خیسم، تویِ صورتم، ریخته بودن.
تا اینکه او، روبرویِ من، ایستاد.
نه تهیونگِ شیطون و بازیگوشِ BTS
که لیون، با کتِ چرمیِ مشکی، و یه زخمِ کهنه، رویِ گونهاش.
کارگردان، داد زد: «این بوسه، باید اجباری باشه!»
و من، تویِ اون لحظه، یه چیزی، تویِ نگاهش، دیدم—که بهم، گفت: «این، فقط، یه صحنهست... ولی راستی، شاید، نه.»
اومد، سمتِ من—و دستم رو، به دیوار، چسبوند.
نفسش رو، رویِ صورتم، حس کردم.
قلبم، داشت، میترکید ولی خونسردیِ خودم رو، حفظ کردم.
با لبخندی که نه گرم بود، نه سرد،فقط مرموز ،گفتم:
«...این، روشِ بازیگریِ توئه، یا خودِ واقعیت؟»
اون، چیزی، نگفت،،فقط، نگاهم کرد.
نگاهی که میگفت: «...این، تازه، اولشه...»
---
بعدش، فیلمبرداری، تموم شد و همه، رفتن.
من، رویِ تریلرِ شخصیِ خودم، نشستم و داشتم، فیلمِ امروز رو، مرور میکردم، که ناگهان، در، باز شد.
تهیونگ، با اون حالتِ خسته و شیطون، اومد تو و روبرویِ من، نشست.
...و من، تویِ اون لحظه، هیچچیز، نفهمیدم تا اینکه، اون، یه زنجیرِ بنفش، رو، کفِ دستم، گذاشت.
ادامه دارد...
لایک و فالو و بازنشر و کامنت فراموش نشه❤
- ۱۱.۱k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط