روزی مردی زیر سایه‌ی درخت گردویی نشست تا خستگی در کند در

روزی مردی زیر سایه‌ی درخت گردویی نشست تا خستگی در کند در
این موقع چشمش به کدو تنبل‌هایی که آن طرف سبز شده بودند افتاد
و
گفت: خدایا! همه‌ی کارهایت عجیب و غریب است! کدوی به این
بزرگی را روی بوته‌ای به این کوچکی می‌رویانی و گردوهای به این
کوچکی را روی درخت به این بزرگی!
همین که حرفش تمام شد گردویی از درخت به ضرب بر سرش افتاد.
مرد بلافاصله از جا جست و به آسمان نظر انداخت و گفت: خدایا!
خطایم را ببخش! دیگر در کارت دخالت نمی‌کنم چون هیچ معلوم نبود
اگر روی این درخت به جای گردو، کدو تنبل رویانده بودی الان چه
بلایی به سر من آمده بود !!!
دیدگاه ها (۱)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌73نینا بی‌حرکت ایستاد.دست‌هاش ناخودآگاه ...

جنگل نفرین شده پارت ۲۰

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۹**(روز بعد - کلاس درس 🏫)بکی با یک دفت...

خانه ای در کنار میدان نبرد پارت ۱

راز خون پارت پنجم

007-آلما ویسکی - پارت ۵۹

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_2 فصل اول | خان...

part : 1855 لایک و ۱۰۰ کام و ۲۰ نشرازشون فاصله گرفتم که لب ز...

.....پارت هفدهم.....

پارت ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط