فیک 《طراح من 》Part ³¹
ته ویو
رفتم اتاقش در زدم
ات:کیه😠
ته:عشقم
ات:تا الان که مرض داشتم عشقم شد
ته:ات خب روم اب ریختی
ات:که چی
ته:جدی الان هم خرابکاری هم طلبکار
ات درو باز کرد و اومد بیرون
ات:برو کنار میخوام برم بیرون
ته:باکی
ات:به تو چه
ته:ات
ات:برو اونور
ته:اول میگی کی بعدشم جدی قهری
ات:چرا بهم گفتی مرض داری
ته:داری ادا در میاری
ات:نمیارم
ته:باشه چیکار کنم از دلت دربیاد
ات:واسم صبحانه درس کن من هرکاری دلم خواست کردم چیزی نگو نازمو بکش
ته:باشه 😘😘😘
تهیونگ داشت صبحانه درست میکردم منم رو میز نشسته بودم بعد باهم غذا خوردیم
ات:تو امروز نمیری استدیو
ته:نه
ات:پس بریم خوشگذرونی
ته:باش
ات:کجا
ته:هرجا خانم بگن
ات:باشه پس من رانندگی میکنم سوپرایز باشه
ته:گواهینامه داری
ات:اره من برم حاضر شم
حاضر شدم اومدم پایین گفتم بریم تهیونگ
ته:اول برو لباسات رو عوض کن
ات:چرا
ته:یقت بازه پاهات کلا معلومه و همینطور شکمت لباس که نیست دو تیکه پارچست
ات:باشه🫣🫣
عوض کردم و برگشتم
ات:این چی
ته:نه
ات:چشه
ته:کوتاهه
ات:اصلا بیا خودت یه چی انتخاب کن
ته:باشه
تهیونگ میره اتاق ات و واسش یه لباس انتخاب میکنه
ات:این
ته:اره پوشیدی بیا بیرون
ات:باشه تو برو
رفت
ات
این چه غیرتی بوده
{لباس ات اسلاید دو}
رفتم سوئیچ ماشین رو گرفتم و رفتیم بعد چن مینی وایستادم و بزور با پارچه چشماش تهیونگ رو بستم
رسیدم
اروم تهیونگ رو بردم
ات:چطورع
ته:هنوز تو سئولیم
ات اره
ته:خیلی قشنگه چرا هیچکی نیس
ات:نمیدونم
ته:تو اینجارو چطور پیدا کردی
ات:خب راستش مامانم وقتی بچه بودم همش منو میاورد اینجا میگفت اینجا کسی پیدامون نمیکنه کسی نمیتونه بهمون اسیب بزنه ولی یه روز گفت
اگه یه روز عاشق شدی با اون پسره بیا اینحا بهش بگو اگه منو اذیت کنی مامانم میکشتت دلم براش تنگ شده
تهیونگ ات رو بغل کرد و گفت
ته:مطمئنم که مامانت الان و هرلحظه که میبینتت بهت افتخار میکنه چون یه دختر قوی و خوشکل شدی و درمورد من خیالش باید جمع باشه من هیچوقت ناراحتت نمیکنم عاشقتم
ات:منم
بعد از مدتی اونجا بودن سوار ماشین شدیم
ته:کجا بریم
ات:بریم خونه یونگ
ته:چرا🤨
ات:خب...
ته:با من اومدی بیرونچرا بریم خونه یونگ
ات:نریم
ته:دوست داری برو😒
ات:این یعنی نه پس باشه کجا بریم
ته:معمولا وقتی با دوست دختر میرن بیرون همیشه اون تصمیم نمیگیره
ات:چرا ولی من سئول رو خوبی نمیشناسم ججو بودیم خودم تصمیم میکرفتم
ته:بریم ججو
ات:چی ولی
ته:بریم ببینم تو اونجا چیکار میکردی
ات:باشه 🫣🫣
اول میرن خونه که پاسپورتاشون رو بگیرن بعد سوار هواپیما میشن و میرن
ججو
ته:بریم خونه بابات اول
ات:باشه
خونه چانگ
ته:بابات نیس انگار
ات:معمولا این موقع ها نیس ساعت ۲ ظهره ۵ میاد
ته:پس خب ببرم جایی دیگه
ات:اوکی
باهم ججو رو گشتن ات جاهای زیادی رو به تهیونگ نشون داد درحدی که ساعت یادشون رفت ساعت ۷ رفتم خونه پدر ات چانگ تعجب کرد ولی ات و ته همه چیرو تعریف کردن اونم خوشحال شد کلی باهم حرف زدن تا ساعت ۱۱ شد پرواز سئول ساعت ۱۲ میرفت از چانگ خداحافظی کردن و رفتن فرودگاه سوار هواپیما شدن
ات
داشتم تو گوشیم ول میچرخیدم که یه خبر خوندم
دوست دختر کیم تهیونگ دختر عموش ایا او واسه به دام انداختن پسر عموش اون ویدیو رو پخش کرد
ته:چیه که اینقدر نظرتو جلب کرده
ات:هیچی
بدش
بعد گوشی رو گرفت
ته:ناراحت نباش اینا
ات:امروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود فکر کردی واسه چرتای اینا خودمو نارحت میکنم بزار هر زری میخوان بزنن مهم اینه که با پسری ام که دوسش دارم نه؟
ته:دوست دارم
رسیدن خونه و رفتن استراحت
پایان
حمایت پلیززززز 💜
ناظر جان منتشر کن
شرط نداریم
رفتم اتاقش در زدم
ات:کیه😠
ته:عشقم
ات:تا الان که مرض داشتم عشقم شد
ته:ات خب روم اب ریختی
ات:که چی
ته:جدی الان هم خرابکاری هم طلبکار
ات درو باز کرد و اومد بیرون
ات:برو کنار میخوام برم بیرون
ته:باکی
ات:به تو چه
ته:ات
ات:برو اونور
ته:اول میگی کی بعدشم جدی قهری
ات:چرا بهم گفتی مرض داری
ته:داری ادا در میاری
ات:نمیارم
ته:باشه چیکار کنم از دلت دربیاد
ات:واسم صبحانه درس کن من هرکاری دلم خواست کردم چیزی نگو نازمو بکش
ته:باشه 😘😘😘
تهیونگ داشت صبحانه درست میکردم منم رو میز نشسته بودم بعد باهم غذا خوردیم
ات:تو امروز نمیری استدیو
ته:نه
ات:پس بریم خوشگذرونی
ته:باش
ات:کجا
ته:هرجا خانم بگن
ات:باشه پس من رانندگی میکنم سوپرایز باشه
ته:گواهینامه داری
ات:اره من برم حاضر شم
حاضر شدم اومدم پایین گفتم بریم تهیونگ
ته:اول برو لباسات رو عوض کن
ات:چرا
ته:یقت بازه پاهات کلا معلومه و همینطور شکمت لباس که نیست دو تیکه پارچست
ات:باشه🫣🫣
عوض کردم و برگشتم
ات:این چی
ته:نه
ات:چشه
ته:کوتاهه
ات:اصلا بیا خودت یه چی انتخاب کن
ته:باشه
تهیونگ میره اتاق ات و واسش یه لباس انتخاب میکنه
ات:این
ته:اره پوشیدی بیا بیرون
ات:باشه تو برو
رفت
ات
این چه غیرتی بوده
{لباس ات اسلاید دو}
رفتم سوئیچ ماشین رو گرفتم و رفتیم بعد چن مینی وایستادم و بزور با پارچه چشماش تهیونگ رو بستم
رسیدم
اروم تهیونگ رو بردم
ات:چطورع
ته:هنوز تو سئولیم
ات اره
ته:خیلی قشنگه چرا هیچکی نیس
ات:نمیدونم
ته:تو اینجارو چطور پیدا کردی
ات:خب راستش مامانم وقتی بچه بودم همش منو میاورد اینجا میگفت اینجا کسی پیدامون نمیکنه کسی نمیتونه بهمون اسیب بزنه ولی یه روز گفت
اگه یه روز عاشق شدی با اون پسره بیا اینحا بهش بگو اگه منو اذیت کنی مامانم میکشتت دلم براش تنگ شده
تهیونگ ات رو بغل کرد و گفت
ته:مطمئنم که مامانت الان و هرلحظه که میبینتت بهت افتخار میکنه چون یه دختر قوی و خوشکل شدی و درمورد من خیالش باید جمع باشه من هیچوقت ناراحتت نمیکنم عاشقتم
ات:منم
بعد از مدتی اونجا بودن سوار ماشین شدیم
ته:کجا بریم
ات:بریم خونه یونگ
ته:چرا🤨
ات:خب...
ته:با من اومدی بیرونچرا بریم خونه یونگ
ات:نریم
ته:دوست داری برو😒
ات:این یعنی نه پس باشه کجا بریم
ته:معمولا وقتی با دوست دختر میرن بیرون همیشه اون تصمیم نمیگیره
ات:چرا ولی من سئول رو خوبی نمیشناسم ججو بودیم خودم تصمیم میکرفتم
ته:بریم ججو
ات:چی ولی
ته:بریم ببینم تو اونجا چیکار میکردی
ات:باشه 🫣🫣
اول میرن خونه که پاسپورتاشون رو بگیرن بعد سوار هواپیما میشن و میرن
ججو
ته:بریم خونه بابات اول
ات:باشه
خونه چانگ
ته:بابات نیس انگار
ات:معمولا این موقع ها نیس ساعت ۲ ظهره ۵ میاد
ته:پس خب ببرم جایی دیگه
ات:اوکی
باهم ججو رو گشتن ات جاهای زیادی رو به تهیونگ نشون داد درحدی که ساعت یادشون رفت ساعت ۷ رفتم خونه پدر ات چانگ تعجب کرد ولی ات و ته همه چیرو تعریف کردن اونم خوشحال شد کلی باهم حرف زدن تا ساعت ۱۱ شد پرواز سئول ساعت ۱۲ میرفت از چانگ خداحافظی کردن و رفتن فرودگاه سوار هواپیما شدن
ات
داشتم تو گوشیم ول میچرخیدم که یه خبر خوندم
دوست دختر کیم تهیونگ دختر عموش ایا او واسه به دام انداختن پسر عموش اون ویدیو رو پخش کرد
ته:چیه که اینقدر نظرتو جلب کرده
ات:هیچی
بدش
بعد گوشی رو گرفت
ته:ناراحت نباش اینا
ات:امروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود فکر کردی واسه چرتای اینا خودمو نارحت میکنم بزار هر زری میخوان بزنن مهم اینه که با پسری ام که دوسش دارم نه؟
ته:دوست دارم
رسیدن خونه و رفتن استراحت
پایان
حمایت پلیززززز 💜
ناظر جان منتشر کن
شرط نداریم
- ۱۸.۰k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط