✦ اولین گناه ✦
✦ اولین گناه ✦
فصل بیستوپنجم: جای خالیِ کنارم
---
صبح.
چشمانم را باز کردم.
خالی.
بالش کنارم. سرد. دستم را دراز کردم. لمس کردم.
نبود.
چشمانم را باز کردم. بیشتر. به اطراف نگاه کردم. اتاق. سایه. در. پنجره.
نبود.
— جونگکوک؟
سکوت.
— جونگکوک؟
سکوت.
بلند شدم. سریع. پاهایم به زمین خورد. دویدم. به سمت در. به سمت حیاط.
— جونگکوک!
حیاط. خالی. فقط سنگ. فقط چوب. فقط باد.
— جونگکوک!!!
فریاد. بلند. در جنگل پیچید. برنگشت.
دویدم. به سمت جاده. به سمت شهر. به هر جا.
— جونگکوک!
هیچکس.
هیچکس.
هیچکس.
برگشتم. به مهمانخانه. به اتاق. نگاه کردم.
پالتویش نبود. چاقوهایش نبود. دفترچهاش نبود.
رفته بود.
رفته.
رفته.
روی زمین نشستم. کنار تخت. همانجا که دیشب بود. همانجا که بوسیدمش. همانجا که گفت «میمانم.»
— دروغ گفتی.
سکوت.
— دروغ گفتی! — جیغ کشیدم. — گفتی میمانی! گفتی! گفتی!
سایه آمد. به بغلم. لرزان.
— اون رفت — زمزمه کردم. — مثل همه. مثل مادربزرگ. مثل ایزولده. مثل...
گریه.
اولین قطره. روی گونهام. گرم. شور.
و بعد... بند آمد.
نه.
نه.
نه.
سرم را روی زانوهایم گذاشتم. تکان خوردم. لرزیدم. شکستم.
— چرا؟
سکوت.
— چرا وقتی گفتم نرو، موندی؟
سکوت.
— چرا وقتی گفتم ولم نکن، بغلم کردی؟
سکوت.
— چرا وقتی گفتم بمون، بوسیدی؟
سکوت.
— چرا... چرا... چرا...
فریاد. زجه. گریه.
بلند. طولانی. بیپایان.
سایه لرزید. به سینهام چسبید. میو کرد. آرام.
— تو هم میری؟ — زمزمه کردم. — تو هم ولم میکنی؟ مثل... مثل همه؟
سایه فقط نگاهم کرد. با آن چشمان سبز. ماند.
من گریه کردم. بیشتر. بلندتر.
دستهایم روی زمین. ناخنهایم در چوب. پیشانیام روی زمین. خون. خون. خون.
— من... من...
صدایم شکست.
— من فکر کردم... فکر کردم تو فرق داری. فکر کردم... فکر کردم این بار...
سکوت.
— این بار کسی میماند.
سکوت.
— اما... اما تو هم رفتی. مثل پدرم. مثل مادرم. مثل هالووی. مثل...
نفس. نفس. نفس.
— مثل همه.
گریه.
ساعتها.
تا ظهر. تا غروب. تا شب.
نبود. نمیآمد. نمیگشت.
من روی زمین بودم. بیحرکت. خالی.
و در دلم... چیزی که تازه بیدار شده بود... مرد.
— من... — زمزمه کردم. — من دیگه... دیگه کسی رو...
نایستاد.
قطرهی آخر. روی زمین. کنار خونم.
— ...دوست ندارم.
سکوت.
تاریکی.
تنهایی.
و گربهای که میماند.
---
پایان فصل بیستوپنجم.
---
فصل بیستوششم: «...» — بهزودی.
«او رفت. مثل همه. مثل مادربزرگ. مثل ایزولده. مثل پدرم. مثل مادرم. و من... من ماندم. با یک گربه. و یک قلبِ خالی. و یک دروغ.
گفتی میمانی.
دروغ گفتی.
مثل همه.»*
— کاساندرا روینتا
فصل بیستوپنجم: جای خالیِ کنارم
---
صبح.
چشمانم را باز کردم.
خالی.
بالش کنارم. سرد. دستم را دراز کردم. لمس کردم.
نبود.
چشمانم را باز کردم. بیشتر. به اطراف نگاه کردم. اتاق. سایه. در. پنجره.
نبود.
— جونگکوک؟
سکوت.
— جونگکوک؟
سکوت.
بلند شدم. سریع. پاهایم به زمین خورد. دویدم. به سمت در. به سمت حیاط.
— جونگکوک!
حیاط. خالی. فقط سنگ. فقط چوب. فقط باد.
— جونگکوک!!!
فریاد. بلند. در جنگل پیچید. برنگشت.
دویدم. به سمت جاده. به سمت شهر. به هر جا.
— جونگکوک!
هیچکس.
هیچکس.
هیچکس.
برگشتم. به مهمانخانه. به اتاق. نگاه کردم.
پالتویش نبود. چاقوهایش نبود. دفترچهاش نبود.
رفته بود.
رفته.
رفته.
روی زمین نشستم. کنار تخت. همانجا که دیشب بود. همانجا که بوسیدمش. همانجا که گفت «میمانم.»
— دروغ گفتی.
سکوت.
— دروغ گفتی! — جیغ کشیدم. — گفتی میمانی! گفتی! گفتی!
سایه آمد. به بغلم. لرزان.
— اون رفت — زمزمه کردم. — مثل همه. مثل مادربزرگ. مثل ایزولده. مثل...
گریه.
اولین قطره. روی گونهام. گرم. شور.
و بعد... بند آمد.
نه.
نه.
نه.
سرم را روی زانوهایم گذاشتم. تکان خوردم. لرزیدم. شکستم.
— چرا؟
سکوت.
— چرا وقتی گفتم نرو، موندی؟
سکوت.
— چرا وقتی گفتم ولم نکن، بغلم کردی؟
سکوت.
— چرا وقتی گفتم بمون، بوسیدی؟
سکوت.
— چرا... چرا... چرا...
فریاد. زجه. گریه.
بلند. طولانی. بیپایان.
سایه لرزید. به سینهام چسبید. میو کرد. آرام.
— تو هم میری؟ — زمزمه کردم. — تو هم ولم میکنی؟ مثل... مثل همه؟
سایه فقط نگاهم کرد. با آن چشمان سبز. ماند.
من گریه کردم. بیشتر. بلندتر.
دستهایم روی زمین. ناخنهایم در چوب. پیشانیام روی زمین. خون. خون. خون.
— من... من...
صدایم شکست.
— من فکر کردم... فکر کردم تو فرق داری. فکر کردم... فکر کردم این بار...
سکوت.
— این بار کسی میماند.
سکوت.
— اما... اما تو هم رفتی. مثل پدرم. مثل مادرم. مثل هالووی. مثل...
نفس. نفس. نفس.
— مثل همه.
گریه.
ساعتها.
تا ظهر. تا غروب. تا شب.
نبود. نمیآمد. نمیگشت.
من روی زمین بودم. بیحرکت. خالی.
و در دلم... چیزی که تازه بیدار شده بود... مرد.
— من... — زمزمه کردم. — من دیگه... دیگه کسی رو...
نایستاد.
قطرهی آخر. روی زمین. کنار خونم.
— ...دوست ندارم.
سکوت.
تاریکی.
تنهایی.
و گربهای که میماند.
---
پایان فصل بیستوپنجم.
---
فصل بیستوششم: «...» — بهزودی.
«او رفت. مثل همه. مثل مادربزرگ. مثل ایزولده. مثل پدرم. مثل مادرم. و من... من ماندم. با یک گربه. و یک قلبِ خالی. و یک دروغ.
گفتی میمانی.
دروغ گفتی.
مثل همه.»*
— کاساندرا روینتا
- ۶۶۸
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط