🖤 OBSESSION | وسواس
🖤 OBSESSION | وسواس
پارت چهاردهم: جواب بده، جونگکوک
باران روی آسفالت میکوبید.
جونگکوک هنوز اسلحه را در دست داشت، اما لولهاش دیگر به سمت مرد راننده نبود؛ به سمت زمین گرفته شده بود.
نگاهش از عکس به الارا برگشت.
— کی اینو بهت داده؟
الارا با تلخی خندید.
— جدی میپرسی؟ من دربارهی یه قتل ازت سؤال کردم، تو داری دربارهی عکس بازجویی میکنی؟
— چون این عکس میتونه جعلی باشه.
— و میتونه واقعی هم باشه!
جونگکوک فکش را محکم کرد.
— بله. من اون مرد رو کشتم.
سکوت.
الارا یک قدم عقب رفت؛ انگار اعترافش بیشتر از هر تهدیدی به او ضربه زده بود.
— چرا؟
— چون آدمهام رو فروخته بود. اطلاعات عملیاتمون رو به دشمن داده بود و باعث مرگ سه نفر از افرادم شده بود.
— پس خودت قاضی بودی، خودت حکم دادی و خودت هم اجراش کردی؟
جونگکوک بدون پلکزدن جواب داد:
— توی دنیای من، گاهی همینطوره.
الارا سرش را تکان داد.
— و من قرار بود به همچین آدمی اعتماد کنم؟
— من هیچوقت ازت نخواستم بهم اعتماد کنی.
— نه. فقط کاری کردی که بخوام!
این بار جونگکوک ساکت ماند.
چون میدانست حق با اوست.
صدای بازشدن ضامن اسلحه، هر دو را به خودشان آورد.
راننده چند متر آنطرفتر ایستاده بود و اسلحهاش را به سمت جونگکوک گرفته بود.
— بحث عاشقانهتون تموم شد؟
جونگکوک آرام جلوی الارا قرار گرفت.
— اسلحهات رو بنداز.
مرد خندید.
— هنوز فکر میکنی همه ازت میترسن؟
الارا ناگهان دست جونگکوک را گرفت و او را به سمت ماشین کشید.
گلوله از کنار شانهی جونگکوک رد شد.
— گفتم سوار شو! ــ الارا فریاد زد.
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.
— تو داری به من دستور میدی؟
— اگه زنده بمونی، هرچقدر خواستی دربارهش حرف بزن!
هر دو داخل ماشین پناه گرفتند. چند ثانیه بعد، افراد جونگکوک از راه رسیدند و راننده را خلع سلاح کردند.
وقتی خطر برطرف شد، جونگکوک متوجه خون روی آستین الارا شد.
— زخمی شدی؟
— فقط یه خراشه.
او دستش را جلو آورد.
الارا عقب کشید.
— بهم دست نزن.
جونگکوک دستش را پایین آورد.
— باشه.
همین جواب ساده باعث شد الارا برای لحظهای به او نگاه کند. انتظار اصرار داشت، نه عقبنشینی.
جونگکوک در ماشین را باز کرد.
— میرسونمت خونه.
— کدوم خونه؟ آدرسم لو رفته.
— پس میای خونهی من.
الارا پوزخند زد.
— فکر کردی چون امشب نجاتت دادم، میتونی دوباره تصمیم بگیری کجا برم؟
جونگکوک مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
— نه. فکر میکنم چون امشب جونت در خطره، بهتره جایی باشی که بتونم مراقبت باشم. انتخاب با خودته.
الارا چند ثانیه سکوت کرد.
بعد سوار شد.
ساعت ۲:۲۰ بامداد، پنتهاوس.
الارا روی مبل نشسته بود و زخم دستش را میبست. جونگکوک روبهرویش ایستاده بود.
— یه سؤال دیگه دارم.
— بپرس.
— چرا عکس اون مرد رو نگه داشتی؟
جونگکوک مکث کرد.
— چون قبل از مرگش، یه اسم بهم داد. اسمی که تا امروز نتونستم پیداش کنم.
— اسم کی؟
جونگکوک به سمت گاوصندوق رفت، پوشهای بیرون آورد و جلوی الارا گذاشت.
روی صفحهی اول، نامی تایپ شده بود:
ویکتوریا هیل.
الارا با ناباوری سرش را بالا آورد.
جونگکوک آرام گفت:
— پدرش تنها کسی نبود که اون شب کشته شد.
بعد صفحهی بعد را باز کرد.
عکس مرد دیگری ظاهر شد؛ مردی که الارا خوب میشناخت.
پدر خودش.
پارت چهاردهم: جواب بده، جونگکوک
باران روی آسفالت میکوبید.
جونگکوک هنوز اسلحه را در دست داشت، اما لولهاش دیگر به سمت مرد راننده نبود؛ به سمت زمین گرفته شده بود.
نگاهش از عکس به الارا برگشت.
— کی اینو بهت داده؟
الارا با تلخی خندید.
— جدی میپرسی؟ من دربارهی یه قتل ازت سؤال کردم، تو داری دربارهی عکس بازجویی میکنی؟
— چون این عکس میتونه جعلی باشه.
— و میتونه واقعی هم باشه!
جونگکوک فکش را محکم کرد.
— بله. من اون مرد رو کشتم.
سکوت.
الارا یک قدم عقب رفت؛ انگار اعترافش بیشتر از هر تهدیدی به او ضربه زده بود.
— چرا؟
— چون آدمهام رو فروخته بود. اطلاعات عملیاتمون رو به دشمن داده بود و باعث مرگ سه نفر از افرادم شده بود.
— پس خودت قاضی بودی، خودت حکم دادی و خودت هم اجراش کردی؟
جونگکوک بدون پلکزدن جواب داد:
— توی دنیای من، گاهی همینطوره.
الارا سرش را تکان داد.
— و من قرار بود به همچین آدمی اعتماد کنم؟
— من هیچوقت ازت نخواستم بهم اعتماد کنی.
— نه. فقط کاری کردی که بخوام!
این بار جونگکوک ساکت ماند.
چون میدانست حق با اوست.
صدای بازشدن ضامن اسلحه، هر دو را به خودشان آورد.
راننده چند متر آنطرفتر ایستاده بود و اسلحهاش را به سمت جونگکوک گرفته بود.
— بحث عاشقانهتون تموم شد؟
جونگکوک آرام جلوی الارا قرار گرفت.
— اسلحهات رو بنداز.
مرد خندید.
— هنوز فکر میکنی همه ازت میترسن؟
الارا ناگهان دست جونگکوک را گرفت و او را به سمت ماشین کشید.
گلوله از کنار شانهی جونگکوک رد شد.
— گفتم سوار شو! ــ الارا فریاد زد.
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.
— تو داری به من دستور میدی؟
— اگه زنده بمونی، هرچقدر خواستی دربارهش حرف بزن!
هر دو داخل ماشین پناه گرفتند. چند ثانیه بعد، افراد جونگکوک از راه رسیدند و راننده را خلع سلاح کردند.
وقتی خطر برطرف شد، جونگکوک متوجه خون روی آستین الارا شد.
— زخمی شدی؟
— فقط یه خراشه.
او دستش را جلو آورد.
الارا عقب کشید.
— بهم دست نزن.
جونگکوک دستش را پایین آورد.
— باشه.
همین جواب ساده باعث شد الارا برای لحظهای به او نگاه کند. انتظار اصرار داشت، نه عقبنشینی.
جونگکوک در ماشین را باز کرد.
— میرسونمت خونه.
— کدوم خونه؟ آدرسم لو رفته.
— پس میای خونهی من.
الارا پوزخند زد.
— فکر کردی چون امشب نجاتت دادم، میتونی دوباره تصمیم بگیری کجا برم؟
جونگکوک مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
— نه. فکر میکنم چون امشب جونت در خطره، بهتره جایی باشی که بتونم مراقبت باشم. انتخاب با خودته.
الارا چند ثانیه سکوت کرد.
بعد سوار شد.
ساعت ۲:۲۰ بامداد، پنتهاوس.
الارا روی مبل نشسته بود و زخم دستش را میبست. جونگکوک روبهرویش ایستاده بود.
— یه سؤال دیگه دارم.
— بپرس.
— چرا عکس اون مرد رو نگه داشتی؟
جونگکوک مکث کرد.
— چون قبل از مرگش، یه اسم بهم داد. اسمی که تا امروز نتونستم پیداش کنم.
— اسم کی؟
جونگکوک به سمت گاوصندوق رفت، پوشهای بیرون آورد و جلوی الارا گذاشت.
روی صفحهی اول، نامی تایپ شده بود:
ویکتوریا هیل.
الارا با ناباوری سرش را بالا آورد.
جونگکوک آرام گفت:
— پدرش تنها کسی نبود که اون شب کشته شد.
بعد صفحهی بعد را باز کرد.
عکس مرد دیگری ظاهر شد؛ مردی که الارا خوب میشناخت.
پدر خودش.
- ۳۱
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط