عشق غیر منتظره پارت 37
آنیا یهو بلند میشه و داد میزنه: ساکورا چان!؟
نگاه همه میوفته روش و آنیا واسه کنترل ماجرا میگه:داشتیم حرف میزدیم...اصلا سرتون تو کار خودتون باشه!
بکی: آنیا جونم...ساکورا کیه؟
آنیا: یا بادوم زمینی! بکی چرا عین جن میای بقل آدم؟!
بکی: بحثو نپیچون! بهترین دوست جدیدته نه۱؟(بچم بغض کرد)
آنیسا:ساکورا خالمه...و فکر کنم یه چند روز دیگه پیداش بشه
بکی:.........
آنیا: بکی انا لله شد
آنیسا: فکر کنم خیلی یهویی گفتم...
بکی:آنیااااااااااااااا چرا بهم نگفتی خاله داریییییییی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
دامیان: بکی آروم! گوشم درد گرفت!
آنیا: پسر دومم عین جن ظاهر میشه
آنیسا: بکی...آنیا...با من بیاین
دامیار امیل و دامیان: ما چی؟
آنیسا: بعدا شما هم می برم
ویو وست جنگل
آنیسا: خب آنیا بهش بگیم؟
آنیا: این بشر یکم بی جنبه است ها!
بکی: چی شده؟ یکی به من توضیح بده!
آنیسا: خب...من و دامیار...ما...خواهر و برادر آنیا نیستیم!
بکی:چچچچچچچچچچچچچچچچییییییییییییییییییییی؟؟؟؟
آنیسا: ولی بازم باهاش فامیلیم ها!
انیا: آنیسا دوستمو سکته دادی! دختر بد!
آنیسا: ولی مامان۱ اون نمرده...که( تازه فهمید چی گفته)
بکی: م...ما...مان؟...چچچچچیییی؟؟؟؟!!
آنیسا: خب...دوباره شروع می کنم...من نگهبان فضا و مکانم و از آینده اومدم...برادرم هم همینطور و درمورو یوجی هم...اون دایی منه و ساکورا هم خالمه...فهمیدی؟
بکی:.....ی...یعنی...آآآآآآآآآآنیاااااااااااااا جووووونمممممممممم!!!!!
بکی رو می شناسین دیگه...خلاصه که دخترا برگشتن تو اوردوگاه و....
هندرسون: وقت برگشته! برید وسایل ها رو جمع کنین
دامیار: آبجی به بکی چی گفتی؟
آنیسا: همه چی رو...
دامیار: آهان....چی؟! چرا؟!
آنیسا: داداشی آماده باش قراره حافظه همه رو بجز بکی و مامان بابا تغییر بدی! اونا دیگه فکر می کنن من و تو فارچاردیم
دامیار: حالا چرا فارچارد؟
آنیسا: فامیلی دیگه ای سراغ ندارم
همه سوار اتوبوس شدن و...
نگاه همه میوفته روش و آنیا واسه کنترل ماجرا میگه:داشتیم حرف میزدیم...اصلا سرتون تو کار خودتون باشه!
بکی: آنیا جونم...ساکورا کیه؟
آنیا: یا بادوم زمینی! بکی چرا عین جن میای بقل آدم؟!
بکی: بحثو نپیچون! بهترین دوست جدیدته نه۱؟(بچم بغض کرد)
آنیسا:ساکورا خالمه...و فکر کنم یه چند روز دیگه پیداش بشه
بکی:.........
آنیا: بکی انا لله شد
آنیسا: فکر کنم خیلی یهویی گفتم...
بکی:آنیااااااااااااااا چرا بهم نگفتی خاله داریییییییی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
دامیان: بکی آروم! گوشم درد گرفت!
آنیا: پسر دومم عین جن ظاهر میشه
آنیسا: بکی...آنیا...با من بیاین
دامیار امیل و دامیان: ما چی؟
آنیسا: بعدا شما هم می برم
ویو وست جنگل
آنیسا: خب آنیا بهش بگیم؟
آنیا: این بشر یکم بی جنبه است ها!
بکی: چی شده؟ یکی به من توضیح بده!
آنیسا: خب...من و دامیار...ما...خواهر و برادر آنیا نیستیم!
بکی:چچچچچچچچچچچچچچچچییییییییییییییییییییی؟؟؟؟
آنیسا: ولی بازم باهاش فامیلیم ها!
انیا: آنیسا دوستمو سکته دادی! دختر بد!
آنیسا: ولی مامان۱ اون نمرده...که( تازه فهمید چی گفته)
بکی: م...ما...مان؟...چچچچچیییی؟؟؟؟!!
آنیسا: خب...دوباره شروع می کنم...من نگهبان فضا و مکانم و از آینده اومدم...برادرم هم همینطور و درمورو یوجی هم...اون دایی منه و ساکورا هم خالمه...فهمیدی؟
بکی:.....ی...یعنی...آآآآآآآآآآنیاااااااااااااا جووووونمممممممممم!!!!!
بکی رو می شناسین دیگه...خلاصه که دخترا برگشتن تو اوردوگاه و....
هندرسون: وقت برگشته! برید وسایل ها رو جمع کنین
دامیار: آبجی به بکی چی گفتی؟
آنیسا: همه چی رو...
دامیار: آهان....چی؟! چرا؟!
آنیسا: داداشی آماده باش قراره حافظه همه رو بجز بکی و مامان بابا تغییر بدی! اونا دیگه فکر می کنن من و تو فارچاردیم
دامیار: حالا چرا فارچارد؟
آنیسا: فامیلی دیگه ای سراغ ندارم
همه سوار اتوبوس شدن و...
- ۱.۷k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط