دکتر من
جیسونگ ماه آخرش رو سپری میکرد و این یه ماه آخر به شدت احساس تنهایی میکرد و موندن توی خونه و شهر اذیتش میکرد و تصمیم گرفت تا چند روز قبل از زایمانش پیش مادرش به روستا بره و طبق گفته دکترش دو روز قبل از زایمانش برگرده سئول و مینهو بخاطره شغلش مجبور شده بود بیمارستان بمونه اما همچی همیشه اونطوری که میخوای پیش نمیره و تقریبا ساعت های یک دو بعد از ظهر بود که موی درد های جیسونگ شروع شده بود و از اون زمان تماسش با مینهو الان خیلی بدتر شده بود مینهو خودش رو به سرعت رسوند سعی کردن جیسونگ رو تا ماشین ببرن اما درد اجازه نمیداد و مینهو به عنوان یک دکتر باید احتمال همچی رو میداد تا شهر با بلاترین سرعت هم حداقل سه ساعت راه بود و ممکن بود با تکون های ماشین هم حالش بدتر شه و قطعا دلش نمیخواست جیسونگش گوشه خیابون زایمان کنه و یا بچه اش از موندن زیاد توی شکم خفه بشه و بمیره پس راهی جز زایمانش در همین روستا و دست به کار شدن خودش نبود و الان ساعت از نیمه شب گذشته بود و سکوت سنگین خانه روستایی تنها با صدای جیرجیرکها و نفسهای منقطع و دردناک جیسونگ شکسته میشد مینهو که در سئول به خونسردی و مهارت در اتاق عمل شهرت داشت حالا با دستانی که برای اولینبار در عمرش میلرزید کنار تخت زانو زده بود جیسونگ امگای کوچکش با چهرهای برافروخته و موهایی که از عرق به پیشانیاش چسبیده بود دست مینهو را چنان فشاری میداد که انگار میخواست استخوان هایش را خرد کند مینهو که با هر انقباض همسرش قلبش در سینه فرو میریخت سعی کرد صدایش را آرام نگه دارد "جیسونگ عزیزم لطفا به من نگاه کن نفس عمیق بکش آفرین درست مثل چیزی که تمرین کردیم" جیسونگ در حالی که از درد ناله میکرد با صدایی لرزان گفت" نمیشه... خیلی درد داره... فکر نمیکردم اینقدر زود بخواد بیاد" مینهو با عجله حولههای تمیز و ظرف آب گرمی که مادر جیسونگ با دستپاچگی آماده کرده بود را کنار کشید و با لحنی که سعی داشت اطمینان بخش باشد جواب داد "ما وقت داریم همه چیز تحت کنترله تو خیلی قوی هستی یادت نره تو بهترین امگای منی میتونی به زودی دخترمون بغل بگیری" با شروع انقباض بعدی جیسونگ جیغ کوتاهی کشید و چنگش را در ملحفه ها فرو کرد مینهو به آرامی اما با قاطعیتی حرفهای لبه لباس او را کنار زد و با معاینهای سریع متوجه شد که دهانه رحم به اندازه کافی باز شده است او با آرامش گفت "جیسونگ عزیزم وقتشه بچه آماده است که بیاد باید همکاری کنی وقتی بهت گفتم زور بزن باشه؟" جیسونگ که چشمانش از اشک خیس شده بود سرش را به نشانه تایید تکان داد دقایق طولانی و نفسگیر سپری شدند صدای تشویقهای مینهو در فضای اتاق میپیچید "فقط یه ذره دیگه جیسونگ داری عالی انجام میدی عزیزم سرش رو دارم میبینم فقط یه زور قوی دیگه "جیسونگ با آخرین رمقی که در بدن داشت فشار عمیقی وارد کرد و ناگهان صدای گریه نازک و بلندی در سکوت خونه روستایی طنینانداز شد مینهو که حالا نفسهایش به شماره افتاده بود با احتیاط نوزاد را در پارچهای پیچید و روی سینه جیسونگ قرار داد جیسونگ با دستان لرزان لا کمک مادرش که هم گریه میکرد و هم میخندید بغلش کرد لبخندی که از فرط خستگی میلرزید به موجود کوچکی که در آغوشش بود نگاه کرد و زمزمه کرد "مینهو... نگاهش کن... بالاخره اومد" مینهو پیشانی عرقکرده همسرش را بوسید در حالی که چشمان خودش هم از شوق پر شده بود"آره بالاخره اومد تو فوقالعاده بودی جیسونگ ممنونم که این هدیه رو به من دادی" مینهو با دستانی که حالا دیگر نمیلرزید بند ناف را با وسایلی که از قبل استریل کرده بود برید و با دقتی که فقط یک پزشک خبره داشت وضعیت سلامت همسر و فرزندش را چک کرد و وقتی مطمئن شد که هر دو در سلامت کامل هستند نفس عمیقی کشید کنار آنها روی تخت نشست و موهای کم پشت دخترش را نوازش کرد و شبی که برای آنها با ترس شروع شده بود حالا به زیباترین خاطره زندگیشان تبدیل شده بود
#مینسونگ #هان_جیسونگ #لی_مینهو #استری_کیدز #فیک
#مینسونگ #هان_جیسونگ #لی_مینهو #استری_کیدز #فیک
- ۷.۸k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط