{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

•|🕊🧡|•

•|🕊🧡|•

شہید‌محمود‌رضا‌بیضایـےقبل‌از‌ازدواجش‌🍁
همیشہ‌دوست‌داشت‌ڪہ‌در‌آینده🕊
دخترےداشتہ‌باشہ‌و‌اسمشو‌بذاره‌ڪوثر😍
بعد‌ازدواجش‌هم‌خدا‌بهش‌دخترےداد🤗
و‌اسمشوڪوثر‌گذاشت🙃
شب‌یڪےاز‌عملیات‌ها‌بهش‌گفتندڪہ🙂
امڪان‌تماس‌با‌خانواده‌هست🤩نمےخواےصداے‌ڪوثرڪوچولوت‌رو
بشنوی؟؟😍
گفت: از‌ڪوثرم‌گـذشتم...😔

🧡🕊¦➺ #زنگ_شهادت••❥︎
🧡🕊¦➺ #یاور_مهدی••❥︎
ـ ـ ــــــــ❁ــــــــ ـ ـ
دیدگاه ها (۱)

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

پارت ۱۹۶

پارت ۴۴ آن شب تهیونگ با چند تا از دوست‌هاش بیرون رفته بود.قر...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت چهارم :ویو کوک:ساعت نزدیک هشت شب ب...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 22عمارت مینهو ـ ساعت ۱۱ شبلونا هنوز...

intertwined fate of two enemies-part 7

رمان انتقام ازدواج کامل

🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۸ : «پدری که برگشت...»نیمه‌شب بود.جونگوک...

!سناریو مایکی{جنگل چشمات}بلاخره شب شد و حالا دیگه باید وسایل...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیPart ¹ویو میراتقریباً چهار ساع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط