وقتی که دیگه برات مهم نیستم

🥀When I no longer matter to you🥀

🍿چند پارتی🍿
🍻پارت اول🍻
[♡]خیانت،درست از جایی که فکرش رو نمیکردم[♡]

صدای پاشنه‌های کفش بک هارین توی راهروی شرکت می‌پیچید. کت‌وشلوار مشکی، موهای مرتب و نگاهی که باعث می‌شد هیچ‌کس جرئت نکنه جلوی اون کم بیاره.
هارین، مدیرعامل یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های کره بود؛ زنی که با تلاش خودش به جایی رسیده بود که خیلی‌ها حتی خوابش رو هم نمی‌دیدن.
اما یه نفر بود که هارین برای اون حاضر بود تمام غرورش رو کنار بذاره.
جئون جونگکوک، شوهرش.
اون روز هارین زودتر از همیشه کارش رو تموم کرد. یه جعبه‌ی کوچیک هدیه برای جونگکوک خریده بود و تصمیم داشت غافلگیرش کنه.
وقتی وارد خونه شد، سکوت عجیبی همه‌جا رو گرفته بود.

+جونگکوک؟ خونه‌ای؟

جوابی نشنید.
جعبه رو روی میز گذاشت و به سمت اتاق خواب رفت. در نیمه‌باز بود.
دستش رو روی دستگیره گذاشت و در رو هل داد.
و همون لحظه، تمام لبخندش محو شد.
جونگکوک و جانگ دا این، صمیمی‌ترین دوست هارین، کنار هم بودن؛ اون‌قدر نزدیک که دیگه هیچ توضیحی نمی‌تونست چیزی رو عوض کنه.
جونگکوک با دیدن هارین رنگش پرید.

-هارین... صبر کن، این چیزی نیست که فکر می‌کنی!

هارین چند ثانیه فقط نگاهشون کرد. نه جیغی زد، نه گریه‌ای کرد. فقط به دوستش نگاه کرد؛ کسی که سال‌ها تمام رازهاش رو بهش گفته بود.

+دا این... تو؟
÷هارین، من...

+خفه شو.

صدای هارین آروم بود، اما اون‌قدر سرد که دا این دیگه نتونست ادامه بده.
هارین نگاهش رو به جونگکوک برگردوند.

+چند وقته؟

جونگکوک سکوت کرد.

+ازت پرسیدم چند وقته، جونگکوک!

-دو ماه...

هارین خندید؛ خنده‌ای کوتاه و تلخ.

+دو ماه؟یعنی چند ماه من سر میز صبحونه برات قهوه درست می‌کردم، منتظرت می‌موندم و بهت اعتماد داشتم، تو داشتی با بهترین دوستم بهم خیانت می‌کردی؟

-من اشتباه کردم...

-نه. اشتباه اینه که آدرس رو اشتباه بری. تو هر روز انتخاب کردی بهم دروغ بگی.

هارین حلقه‌ی ازدواجش رو از انگشتش بیرون آورد و روی میز گذاشت.

+فردا وکیلم باهات تماس می‌گیره. می‌خوام طلاق بگیرم.

-هارین، خواهش می‌کنم! من دوستت دارم!

هارین برای اولین بار مستقیم توی چشم‌هاش نگاه کرد.

+اگه دوست داشتن تو این شکلیه، من از این دوست داشتن متنفرم.

بعد از اتاق بیرون رفت.
جونگکوک دنبالش دوید.

-هارین! نرو! حداقل یه فرصت بهم بده!

هارین بدون اینکه برگرده گفت:

+فرصتت رو همون روزی از دست دادی که تصمیم گرفتی منو احمق فرض کنی.

و در رو پشت سرش بست.
اون شب، هارین توی ماشینش نشست و برای اولین بار بعد از مدت‌ها اجازه داد اشکاش سرازیر بشن.
اما فقط برای چند دقیقه.
بعد صورتش رو پاک کرد، ماشین رو روشن کرد و زیر لب گفت:

+قوی باش هارین، تو زندگی‌تو با دستای خودت ساختی. قرار نیست به خاطر یه مرد خرابش کنی.

اون هنوز نمی‌دونست کسی که سال‌ها بی‌صدا دوستش داشته، خیلی زود وارد زندگیش می‌شه.
و اون شخص، پارک جیمین بود.

🌌ادامه دارد...🌌
#وقتی_که_دیگه_برات_مهم_نیستم
#چند_پارتی

وای بعد یه هفته گشادی رو کنار گزاشتم شروع کردم به نوشتن چند پارتی جدید
{یه اسپویل برای چند روز بعد=سناریو از همه اعضا میزارم براتون🎊🎉😁🥳}

درخواستی سیسی گلمون و مامانی قشنگم
https://wisgoon.com/lavender_10

https://wisgoon.com/kim_armita_blink
دیدگاه ها (۱۴)

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

شاهکاری به نام دروغ

پارت ۳۹

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.26 (روایت از زبان ا.ت...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

تکپارتی وقتی میبینه اکست بهت پیام داده امروز سالگرد رل تو و ...

dark life = 39

کپشنننن مهمهههه گودی گودی🎀🤣عروسک من😈🔞پارت بیست و هشتویکتور ب...

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط