عمارت اون مافیای ترسناک. پارت۴۱
عمارت اون مافیای ترسناک. پارت۴۱
تهیونگ
غذا تموم شده بود ولی همچنان نمیتونست راه بره
تهیونگ: همینجا بشین تا بیام
داشتم میرفتم که برگشتم و با انگشت اشاره بهش اشاره کردم و گفت که:
تهیونگ: تکون نخوریااا.
رفتم رو با قدرتم که ویلچر ظاهر و کنم ولی وقتی رفتم جایی که دیر نداشته باشه سه لحظه با خودم فکر کردم به هر حال کاری نمیتونه بکنه منم که باید برم شرکت بزار سر راهم برسونمش خونه ی مامانش بعدم برم شرکت پس دوباره برگشتم روی صندلی نشسته بود بدون حرف دستم رو ببندم زیر پا و پشت گردنش و براید استایل دوباره بغلش کردم انقدر سریع بودم که از ترس اینکه توی یه ثانیه روی هوا معلق بود جیغ بنفشی کشید که واقعا گوشم سوت کشید.
تهیونگ: اَهههههه
و گوشم رو مالیدم چون درد گرفته بود و بعدم چشم غره ی ات رفتم زیاد بهم میگفتن که چشم غره ی من از مال مامان ها هم ترسناک تره که باعث شد هم ساکت شه ولی جیغش باعت شد خدمتکارا جمع شن اخخخ خدا از دست این دختر دردسر ساز .
تهیونگ جدی و پر ابهت : چیزی نشده برین سر کاراتون.
ات
وقتی که پ ج ج اینو گفت منم تو اون حالت که بغلش بودم داشتم با خجالت به خدمتکارا نگاه میکردم که دو تا کون سوخته رو دیدم اصلا داشتن میسوختن موندم واسه اینا کونی هو مونده واسه سوختن یا نه ولی خیلی حالم خوب شد وقتی که دیدم اینجوری داده باقی مانده ی کونشون میسوزه جدی اصلا انرژی ماورایی گرفتم یهو آروم واسشون زبون در آوردم که تهیونگ بلند زد زیر خنده اونا هم گفتن تا تهیونگ عصبانی نشده برن وقتی خندش تموم شد تعجبی و سوالی بهش نگاه کردم که
تهیونگ آروم گفت: هی کوچولو سوء استفاده نکن و دوباره زد زیر خنده بعدم رفت سمت ماشینش اوووووو پشمامممممم حاجی بنز سیاهه چه شیکه یعنی توش چجوریههه ندیده بودم کسی تا حالا همچین ماشینی داشته باشه جدید ترین مدل بود حاجیییییی وای خدا یعنی منم میتونم سوار شمم
رفت سمت صندلی سرنشین و با احتیاط من رو گذاشت و تازه در هم برام بست واسه خودش یه پا جنتلمنه بعدم خودش سوار شد ار عمارت خارج شدیم ولی حتی نمیدونم میخوایم کجا بریم.
ات اروم : کجا ... داریم ...میریم؟
تهیونگ : به زودی میفهمی.
دیگه منم چیزی نگفتم
۱۵ مین بعد:
ات
مسیر آشنا اومد نزدیک تر که شدیم دیدم مسیر خونمونه کمی تعجب کردم ولی منطقی اومد واسه همین دیگه چیزی نگفتم.
تهیونگ
تو راه چهره ی ات متعجب شد که فهمیدم فهمیده داریم کجا میریم .
۲ مین بعد:
تهیونگ : رسیدیم .
و جلوی در خونشون وایسادم .
ات: ممنون
و خواست پیاده بشه که دید نتونست .
تهیونگ: وایسا
و پیاده شدم تا کمکش کنم.
رفتم در رو واسش باز کردم و دوباره بدون اینکه اجازه بدم حرفی بزنه سریعا بغلش کردم
ات اروم و با خجالت: زشته هم سایه ها و مامانم میبینن.[ و وی تبدیل به گوجه شد]
تهیونگ: مامانت که فکر میکنه مت تو رابطه ایم واسه همین مهم نیست و مردم هم بزار این خاله زنک ها حرفی واسه گفتن داشته باشن .
سلام سلام اینم از پارت امروز 🫀
تهیونگ
غذا تموم شده بود ولی همچنان نمیتونست راه بره
تهیونگ: همینجا بشین تا بیام
داشتم میرفتم که برگشتم و با انگشت اشاره بهش اشاره کردم و گفت که:
تهیونگ: تکون نخوریااا.
رفتم رو با قدرتم که ویلچر ظاهر و کنم ولی وقتی رفتم جایی که دیر نداشته باشه سه لحظه با خودم فکر کردم به هر حال کاری نمیتونه بکنه منم که باید برم شرکت بزار سر راهم برسونمش خونه ی مامانش بعدم برم شرکت پس دوباره برگشتم روی صندلی نشسته بود بدون حرف دستم رو ببندم زیر پا و پشت گردنش و براید استایل دوباره بغلش کردم انقدر سریع بودم که از ترس اینکه توی یه ثانیه روی هوا معلق بود جیغ بنفشی کشید که واقعا گوشم سوت کشید.
تهیونگ: اَهههههه
و گوشم رو مالیدم چون درد گرفته بود و بعدم چشم غره ی ات رفتم زیاد بهم میگفتن که چشم غره ی من از مال مامان ها هم ترسناک تره که باعث شد هم ساکت شه ولی جیغش باعت شد خدمتکارا جمع شن اخخخ خدا از دست این دختر دردسر ساز .
تهیونگ جدی و پر ابهت : چیزی نشده برین سر کاراتون.
ات
وقتی که پ ج ج اینو گفت منم تو اون حالت که بغلش بودم داشتم با خجالت به خدمتکارا نگاه میکردم که دو تا کون سوخته رو دیدم اصلا داشتن میسوختن موندم واسه اینا کونی هو مونده واسه سوختن یا نه ولی خیلی حالم خوب شد وقتی که دیدم اینجوری داده باقی مانده ی کونشون میسوزه جدی اصلا انرژی ماورایی گرفتم یهو آروم واسشون زبون در آوردم که تهیونگ بلند زد زیر خنده اونا هم گفتن تا تهیونگ عصبانی نشده برن وقتی خندش تموم شد تعجبی و سوالی بهش نگاه کردم که
تهیونگ آروم گفت: هی کوچولو سوء استفاده نکن و دوباره زد زیر خنده بعدم رفت سمت ماشینش اوووووو پشمامممممم حاجی بنز سیاهه چه شیکه یعنی توش چجوریههه ندیده بودم کسی تا حالا همچین ماشینی داشته باشه جدید ترین مدل بود حاجیییییی وای خدا یعنی منم میتونم سوار شمم
رفت سمت صندلی سرنشین و با احتیاط من رو گذاشت و تازه در هم برام بست واسه خودش یه پا جنتلمنه بعدم خودش سوار شد ار عمارت خارج شدیم ولی حتی نمیدونم میخوایم کجا بریم.
ات اروم : کجا ... داریم ...میریم؟
تهیونگ : به زودی میفهمی.
دیگه منم چیزی نگفتم
۱۵ مین بعد:
ات
مسیر آشنا اومد نزدیک تر که شدیم دیدم مسیر خونمونه کمی تعجب کردم ولی منطقی اومد واسه همین دیگه چیزی نگفتم.
تهیونگ
تو راه چهره ی ات متعجب شد که فهمیدم فهمیده داریم کجا میریم .
۲ مین بعد:
تهیونگ : رسیدیم .
و جلوی در خونشون وایسادم .
ات: ممنون
و خواست پیاده بشه که دید نتونست .
تهیونگ: وایسا
و پیاده شدم تا کمکش کنم.
رفتم در رو واسش باز کردم و دوباره بدون اینکه اجازه بدم حرفی بزنه سریعا بغلش کردم
ات اروم و با خجالت: زشته هم سایه ها و مامانم میبینن.[ و وی تبدیل به گوجه شد]
تهیونگ: مامانت که فکر میکنه مت تو رابطه ایم واسه همین مهم نیست و مردم هم بزار این خاله زنک ها حرفی واسه گفتن داشته باشن .
سلام سلام اینم از پارت امروز 🫀
- ۱۳.۰k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط