{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

always mine pt2

#استری_کیدز
#هان

_چیکار میکنی هوم!؟ اگه نخوابونمت ساکت نمی مونی!؟
نگاهش رو به چشم های لرزان املی داد. مردمک چشم هاش بزرگ تر شده بود
&مع.. معذرت می خوام
_می خوای ترکم کنی!؟ می خوای بری!؟ هیچکس مثل من دوستت نداره.. تو مال منی املیا.. نمیذارم بری.. تو.. مال منی
با صدای بلندی فریاد میزد و با هر کلامش جسم دختر را تکان میداد، نفس عمیقی کشید و سرش رو داخل گودی گردن دخترکش فرو برد. املی اشک میریخت.. ترس بزرگش اجازه حرف زدن رو ازش گرفته بود.
_نمیذارم بری عروسکم.. ولت نمیکنم مرواریدم.. اگه تو نباشی من میمیرم.. کاری نکن قشنگ ترین چیزی که تو زندگیم دفن میکنم لبخندات باشه دختر کوچولوم.
زمزمه های جیسونگ لرزه ای به تنش می انداخت. نگاهش به لیون داخل سینی افتاد. اگر کمی خم می شد می تونست برش داره. اینم گاف بزرگ جیسونگ.. این دفعه یادش رفت ظرف هارو جمع کنه! بوسه های گرم جیسونگ روی گردنش حالش رو بهم میزد. رمزمه کرد
&معذرت می خوام جیسونگ.
_دوستم داشته باش مرواریدم. خواهش میکنم.
جیسونگ سرش رو بالا آورد و با پلک های خیس به دخترش خیره شد
&پاهام درد میکنه. میشه بشینم؟
جیسونگ لبخند زد و بوسه ای از لب های لرزان دختر گرفت و به آرامی روی تخت نشاند. و دقیقا همان لحظه شاید اخرین فرصت املی برای فرار بود.درحالی که به آرامی دستش رو سمت سینی می برد و برای پرت کردن حواس جیسونگ شروع به حرف زدن کرده بود
&تاحالا بهت گفته بودم بوسه هات رو چقدر دوست دارم!؟
چشم های جیسونگ برق زد. پسرک عاشق هنوز متوجه دست املی که حالا به لیوان رسیده بود نبود. دوباره جلو رفت و لب های صورتی دختر و بین لب هاش گرفت، فکر میکرد بلاخره داره با رضایت دختر می بوستش.. تا وقتی که شیشه کنار صورتش خورد شد، چشم هاش از درد ناگهانی گرد شد و افتاد. اما بیهوش نشد.. قبل از اینکه موقعیت رو آنالیز کنه املی با زور خودش رو از تخت کنده بود و تکه ای از لیوان شکسته رو محکم داخل پای راست جیسونگ فرو کرد و زمزمه کرد
&از عشقت متنفرم.
بعد هم بدون توجه به فریاد های جیسونگ کشان کشان خودش رو به در باز رسوند. جیسونگ هنوز بخاطر برخورد لیوان به سرش کمی گنگ بود. دقیقا به گیجگاهش زده بود. بعد از گذشت چند دقیقه طولانی به خودش آمد و به تخت خالی نگاه کرد. مغزش آلارم داد و با فریاد بلندی شیشه رو از ران پاش بیرون کشید و بلند شد. درد داشت.. اما عشقش مهم تر بود، لنگ لنگان به سمت پله ها رفت. املی با زخم پاهاش زیاد دور نشده بود. به سختی به در ورودی خانه رسید و بازش کرد. تمای پاهای زخمیش با کف سرد زمین دردناک بود.. اما نمام توانش رو جمع کرد و دوید. همونژور که جیسونگ میدوید اما سر گیجه اش کندش کرده بود و هنوز از خانه خارج نشده بود.. انگار شانس به دختر رو کرده بود. نور ماشینی رو دید و به سرعت خودش رو حلوی ماشین پرتاب کرد. ماشین با فاصله کمی از دختر ترمز گرفت و ایستاد. مرد پییاده شد و نگران به سمت دختر رفت، وضعیتش نگران کننده بود. لباس کثیف و اشک هاش و دست های خونیش
*خوبی!؟
صدا براش اشنا بود.. این دوست جیسونگ بود.. اما کی اهمیت میداد.. این چهره همچین برای کریس غریبه نبود.. چهره ای بود که هنوز توی اخبار نشان داده میشد و والدینش دنبالش بودن
&لطفا.. الان.. الان میاد.. منو ببر.
*املیا مریک!؟
&تروخدا کمکم کن
همزمان با التماس دختر فریاد جیسونگ شنیده شد
_نمیری.. تو نمیری
داشت لنگان لنگان به سمتشان میامد. چان درسته دوست جیسونگ بود.. اما فهمید که نباید دهترو به جبسونگ بده. سریع املیا رو سوار ماشین کرد و دنده عقب رفت. جیسونگ لنگان لنگان میدوید تا به ماشین برسه اما.. نتونست... مرواریدش رو بردن. روی زانوهاش افتاد و فریاد زد
_املیا
اما نور ماشین فقط دور تر و دور تر میشد...
دیدگاه ها (۰)

جهانی میان بیداری و خوابPart 2آملیا بعد از اینکه از تخت بلند...

#pain#P¹⁰⁷#Season²خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو ن...

★彡   Part 48 彡★ به سختی نگاهم رو از چشم هاش کندم."اینجا اتاق...

💗 پارت اول | «بابایی فقط مال منه!»صبح یک روز کاملاً معمولی ب...

پارت ۱۹۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط