#سلیمانی_چگونه_سلیمانی_شد... #فقط_برای_خدا

#سلیمانی_چگونه_سلیمانی_شد... #فقط_برای_خدا

فرش کوچکی انداخت گوشه‌ی حیاطِ خانه پدری توی آفتاب، پیرمرد را از حمام آورد، روی فرش نشاند و سرش را خشک کرد.
دست و پیشانی‌اش را می‌بوسید و می‌گفت همه دل‌خوشی من توی این دنیا، پدرمه.
دیدگاه ها (۱)

🍷 شراب قرمزپارت ۲۰ | هانولآدرس روی کاغذ، آنها را به یک کافه‌...

قسمت هجده

هم‌سلولی خطرناک (پارت آخر)× برو، قبل از اینکه پلیس پیدات کنه...

پارت پنجم---**پارت پنجم: فرار به سمتِ سایه‌ها**ماشین با ترمز...

چند پارتی بازی ممنوع

.....پارت چهارم.....

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

رمان انتقام ازدواج کامل

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط