رمان اجبار تا عشق

اجبار تا عشق
پارت۱۰
مامان صدام زد و گفت:دوهی برو پایین پسر عموت منتظره...
منم ب عنوان تیر آخر عطرم رو زدمو رفتم پایین دیدم هیچکی نیس رو ب مامانم کردم و گفتم: کو پس؟
یونجی(مامان دوهی):بیرون تو ماشین منتظره بدو دیگ 5 دقیقه اس معطله
با مامان خداحافظی کردم و بیرون رفتم سوار ماشین شدم و سرمو برگردوندم سلام کنم ک فکم افتاد زمین...
دوهی: سلـ... چیییییییییی؟باورم نمیشه چطوری؟ شت
ته مین: واد..شما اینجا چکار میکنین؟یعنی شما دخترعموم بودید این همه مدت و من نمیدونستم؟فاک
دوهی:خب آقای کیم من باید قبل هرچیزی ی چی بگم بهتون راسـ...
ته مین: همین الانشم کلی دیر کردی بزار برای بعد الان دیرمونه..و اینک بهتره دیگ رسمی صدام نزنی
دوهی:ولـ.. باشه حالا اول کجا بریم؟
ته مین : نظرت چیه اول بریم لباس عروس بگیریم؟
دوهی:اوکیه بریم...
بعد چند مین رسیدیم چندین تا لباس پوشیدم ولی هیچکدوم اندازه اولی نظرمو جلب نکرد پس همونو گرفتیم ته مین هم ی کت و شلوار مشکی از همونجا گرفت..بعدش جواهرات و نوبت آرایشگاه بود ک ته مین از قبل انجام داده بود پس سوار ماشین شدیم ک ته مین گفت:خبب حالا کجا بریم؟
دوهی:اممم خب من گشنمه نظرت چیه ک بریم ی رستوران تا هم غذا بخوریم هم من ی چیز خیلی مهم بهت بگم؟
ته مین: باشه اوکیه.. جای خاصی مد نظرته؟اگ جای خاصی نداری من ی جای خوب میشناسم
دوهی: نه جایی مد نظرم نیست بریم همینجایی ک تو میگی...
توی راه بودیم و سکوت حکم فرما بود بلخره ته مین سکوت رو شکست و گفت:صبح دم خونتون شلوغ بود نمیدونی چی شده بود؟
دوهی:خونه ما؟آها اونو میگی...فک کنم دعوا سر ارث میراث بوده و دعوا شدت گرفته و همو زخمی کردن
ته مین:اومایگاد...اوه رسیدیم
ـــــــــ
می‌دونم دارم بد می‌نویسم 😅
واقعا ببخشید🥺
اگ از رمان راضی هستید توی کامنتا بگید اگه هم نه ک نظرتون رو بدید🥹🥹
دیدگاه ها (۰)

چندپارتی

Love youپارت دوازدهمسرم بدجور درد میکرد بزور چشمامو باز کردم...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۷۳ | حرفی که فقط ب...

وقتی میخواد بره سربازی part 2

#بوسه_ای_از_شراب_شکلات #part4خندیدم_خب پس پاشو بیا تو تا بچت...

My friend ♡:)part.21.×..هر طور راحتی ولی چه بهونه ای می خوای...

p5

قسمت شش

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

پارت سهسه سال قبلسونی: مامانیی داری چیکار..... مامان چیکار م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط