عشق خشن من . ۱

ویو هانا

از خواب بلند شدم یکم چشما خودم رو مالیدم و رفتم صورتم رو شستم و لباسم رو پوشیدم کفش بوت و شلوار سیاه و لباس سیاه مثل عزادار شده بودم مهم نیست حال ندارم و رفتم پایین بابام نبود از کدبانو ( خدمت کار خونه ) بابام کجاست کدبانو خونه نیست
صبحانه هم چیزی خوردم و کلید ماشینم رو برداشتم و راهی دانشگاه شدو
.....................................................
و بعد از دانشگاه رفتم رستوران که همیشه میرفتم خیلی چیز های خوش مزه ای داره
نودل کیمچی سفارش دادم و رفیقم کلارا اومد
و نودل مون رو خوردیم و بعد حساب کردم و رفتیم سوار ماشین شدیم
کلارا ... هانا

. بله
کلارا... میگم ما و چند تا از بچه ها قراره بریم به شهر بوسان تو هم میای
. نمیدونم حالا تا به بابام بگم بهت خبر میدم حالا قراره باکی بریم
کلارا . من تو باهم میریم بچه هام باهم میان تو اگر میخواستی بیای مان هم باهات میام
. باشه اوکی
کلارا . خوب دیگه من رفتم فعلآ
. خداحافظ
و من کلارا رو رسوندم خونش و بعد را افتادم برم خونه بعد از ۳۰می رسیدم خونه با ریموت در رو باز کردم و رفتم داخل متوجه شدم که یک ماشین دیگه هم هست رفتم ماشینم رو پشتش بارک کردم و رفتم داخل در خونه رو که باز کردم صدای خنده میومد رفتم جلو تر اول
یک پسری چشمم خورد بهش وای خدا چقدر خوشگله و مغرور از دور معلومه که مغرور و از خود راضی بابام بلند شد و گفت
حمید ... سلام دختر خوشگلم خوش اومدی
من .. سلام ممنون بابا
حمید .. معرفی میکنم می چان همسرم و پسرش جنگکوک و دخترش جنا
وقتی داشت معرفی میکرد دستش رو جلوی همشون برد من فکر کردم موضوع این قضیه بسته شده ازدواج کرده بامن نگفتم وحالا آوردتش خونه حتما صبر نکرده قبلش به من بگه یا من برگردم
می چان .. سلام خوش آمدی عزیزم
من.. ممنون
جنا .. خوشبختم
من .. همچنین
باهم سرد برخورد کردیم و آخری جنگکوک بود
جنگکوک.. سلام خوشبختم
من.. سلام همچنین
انتظار داشتین باهاشون سرد برخورد نکنم و ای من اولین بارم هست اون هارو میبینم
رو به همشون
.. من میرم اتاقم رسیدم اتاقم درو بستم و وسایل هایم رو جمع کردم و سه دست لباس بیرونی و سه دست هم لباس توی خونه و لوازم آرایشی و بهداشتی و بقیه وسایلی که میخواستم
زنگ زدم با کلارا و گفتم میام سریع آماده شو
و چمدونم رو برداشتم و رفتم پایین
حمید.. کجا دخترم
من .. میرم بیرون
حمید.. این رو که دارم میبینم کجا داری میری
من . با دوستام میرم بیرون
حمید.. کجا میری
من ... شهر بوسان حالا میذاری برم
حمید.. نه
من... چرا ( تعجب )
دیدگاه ها (۴)

the first lie

عمارت مافیا قسمت ⁶ رفتم پایین تا صبحونه بخورم هنوز تو شک بود...

به زیباییه مشکی

پارت یک هانا و یونگی نقش اصلی داستان ویو هانا من یه دختر بدب...

طرات _ عشق _ ما _پارت: ۴رفتم داخل اتاقم و دوش ۱۵ دقیقه ای گر...

پنهان عشق

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

Part ¹⁰فلش بک به فردا صبح +با هانا سوار هواپیما شدیم ۱۱ ساعت...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:8ویو «سلین»بلاخره بعد چند ساعت زن...

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط