ازدواج اجباری p2 در خواستی
با شنیدن آن کلمات تلخ، سرت گیج رفت. دستهایت شروع به لرزیدن کردند و حس کردی تمام هوای اتاق از ریههایت خارج شد.
ات: چی؟! نه، نه، امکان نداره! بابا! بابا، تو که منو به خاطر شرکتت به اینا نمیفروشی، مگه نه؟!
صدایت از شوک و خشم میلرزید. نمیتوانستی باور کنی که پدرت، کسی که همیشه حامیات بود، حالا ساکت مانده بود.
ات: مگه من عروسکم که بیایید منو ببرید؟!
با تمام توانت فریاد زدی و بدون معطلی از جا بلند شدی. قلبت داشت از سینهات بیرون میزد، اما چارهای جز فرار نداشتی. سریع از در خارج شدی و بدون اینکه به عقب نگاه کنی، دویدی.
لی سوهو لبخندی معنادار زد و رو به پسرش کرد.
لی سوهو: مینهو، برو دنبالش.
مینهو که تا آن لحظه با بیتفاوتی محض به صحنه نگاه میکرد، آهی کشید و بدون هیچ حرفی از جایش بلند شد. قدمهایش سنگین و بیعلاقه بود، انگار که مجبور به کاری شده که هیچ میلی به آن ندارد.
ات به حیاط عمارت دویده بودی. هوای تازه صورتت را نوازش میداد، اما قلب آتش گرفتهات را آرام نمیکرد. میخواستی فریاد بزنی، تمام نارضایتیات را بیرون بریزی. ناگهان صدای قدمهایی را پشت سرت شنیدی. برگشتی و با مینهو روبرو شدی. او با همان نگاه سرد و بیتفاوت، چند قدمی پشت سرت ایستاده بود.
ات: خب ببین! حالا که جفتمون مخالفیم…
نذاشت حرفت را تمام کنی. با لحنی آرام، اما قاطع، که باعث شد حرف در دهانت بماسد، گفت:
مینهو: من مشکلی ندارم.
از تعجب چشمانت گرد شد. نمیتوانستی آنچه را شنیدی باور کنی.
ات: چی… چی گفتی؟!
مینهو: گفتم مشکلی ندارم. مگه ازدواج فقط یه برگه نیست؟ فقط ما تو یه خونه زندگی میکنیم. همین.
او با همان نگاه خالیاش به تو خیره شد و تو حس کردی یخ از تمام وجودت سرایت کرد. تمام برنامههایت برای اعتراض مشترک با او نقش بر آب شده بود. این مرد… اصلاً از جنس تو نبود.
“ات” با چشمانی که از اشک میسوخت، به “مینهو” خیره شده بود. حرفهای سرد و بیتفاوت او، مثل مشتی بود که مستقیم به قلب “ات” خورده بود. “مگر ازدواج فقط یک برگه نیست؟ فقط ما در یک خانه زندگی میکنیم.” این جمله، تلخترین حقیقتی بود که “ات” میتوانست تصور کند. چگونه میتوانست با کسی که حتی ذرهای احساس یا اهمیتی به او نمیداد، زندگی کند؟
صدای پدرش در ذهنش پیچید: “ات، تو تنها امید مایی.” این کلمات، بار سنگینی را بر دوشش گذاشت. نگاهش را از “مینهو” گرفت و به سمت عمارت چرخاند. دیگر نمیتوانست این وضعیت را تحمل کند. با قدمهایی لرزان، دوباره به سمت عمارت رفت.
در لابی مجلل عمارت، “لی سوهو” با لبخندی رضایتمندانه منتظر بود. “ات” با صدایی که به سختی شنیده میشد، اما قاطعیت تلخی در آن موج میزد، گفت: من… من قبول میکنم.
لی سوهو سرش را به نشانه تایید تکان داد و لبخندش عمیقتر شد. به سمت ات آمد و دستش را روی شانه او گذاشت. لمس سرد او، حس ناخوشایندی به ات داد. “نگران نباش دخترم، همه چیز درست میشه. این ازدواج به نفع همهمونه. به زودی متوجه میشی که بهترین تصمیم بود.”
ات سعی کرد اشکهایش را پنهان کند. در حالی که “لی سوهو” از برنامهریزیهای آینده میگفت، ذهن ات به سمت مینهو کشیده شد. آیا او واقعاً هیچ حسی نداشت؟ یا این فقط نمایشی بود؟ اما در آن لحظه، تنها چیزی که ات احساس میکرد، غرق شدن در دریایی از ناامیدی بود، در حالی که پدرش از دور، با امیدواری به او نگاه میکرد.
ببخشید دیر شد
منتظر p3 باشید
ات: چی؟! نه، نه، امکان نداره! بابا! بابا، تو که منو به خاطر شرکتت به اینا نمیفروشی، مگه نه؟!
صدایت از شوک و خشم میلرزید. نمیتوانستی باور کنی که پدرت، کسی که همیشه حامیات بود، حالا ساکت مانده بود.
ات: مگه من عروسکم که بیایید منو ببرید؟!
با تمام توانت فریاد زدی و بدون معطلی از جا بلند شدی. قلبت داشت از سینهات بیرون میزد، اما چارهای جز فرار نداشتی. سریع از در خارج شدی و بدون اینکه به عقب نگاه کنی، دویدی.
لی سوهو لبخندی معنادار زد و رو به پسرش کرد.
لی سوهو: مینهو، برو دنبالش.
مینهو که تا آن لحظه با بیتفاوتی محض به صحنه نگاه میکرد، آهی کشید و بدون هیچ حرفی از جایش بلند شد. قدمهایش سنگین و بیعلاقه بود، انگار که مجبور به کاری شده که هیچ میلی به آن ندارد.
ات به حیاط عمارت دویده بودی. هوای تازه صورتت را نوازش میداد، اما قلب آتش گرفتهات را آرام نمیکرد. میخواستی فریاد بزنی، تمام نارضایتیات را بیرون بریزی. ناگهان صدای قدمهایی را پشت سرت شنیدی. برگشتی و با مینهو روبرو شدی. او با همان نگاه سرد و بیتفاوت، چند قدمی پشت سرت ایستاده بود.
ات: خب ببین! حالا که جفتمون مخالفیم…
نذاشت حرفت را تمام کنی. با لحنی آرام، اما قاطع، که باعث شد حرف در دهانت بماسد، گفت:
مینهو: من مشکلی ندارم.
از تعجب چشمانت گرد شد. نمیتوانستی آنچه را شنیدی باور کنی.
ات: چی… چی گفتی؟!
مینهو: گفتم مشکلی ندارم. مگه ازدواج فقط یه برگه نیست؟ فقط ما تو یه خونه زندگی میکنیم. همین.
او با همان نگاه خالیاش به تو خیره شد و تو حس کردی یخ از تمام وجودت سرایت کرد. تمام برنامههایت برای اعتراض مشترک با او نقش بر آب شده بود. این مرد… اصلاً از جنس تو نبود.
“ات” با چشمانی که از اشک میسوخت، به “مینهو” خیره شده بود. حرفهای سرد و بیتفاوت او، مثل مشتی بود که مستقیم به قلب “ات” خورده بود. “مگر ازدواج فقط یک برگه نیست؟ فقط ما در یک خانه زندگی میکنیم.” این جمله، تلخترین حقیقتی بود که “ات” میتوانست تصور کند. چگونه میتوانست با کسی که حتی ذرهای احساس یا اهمیتی به او نمیداد، زندگی کند؟
صدای پدرش در ذهنش پیچید: “ات، تو تنها امید مایی.” این کلمات، بار سنگینی را بر دوشش گذاشت. نگاهش را از “مینهو” گرفت و به سمت عمارت چرخاند. دیگر نمیتوانست این وضعیت را تحمل کند. با قدمهایی لرزان، دوباره به سمت عمارت رفت.
در لابی مجلل عمارت، “لی سوهو” با لبخندی رضایتمندانه منتظر بود. “ات” با صدایی که به سختی شنیده میشد، اما قاطعیت تلخی در آن موج میزد، گفت: من… من قبول میکنم.
لی سوهو سرش را به نشانه تایید تکان داد و لبخندش عمیقتر شد. به سمت ات آمد و دستش را روی شانه او گذاشت. لمس سرد او، حس ناخوشایندی به ات داد. “نگران نباش دخترم، همه چیز درست میشه. این ازدواج به نفع همهمونه. به زودی متوجه میشی که بهترین تصمیم بود.”
ات سعی کرد اشکهایش را پنهان کند. در حالی که “لی سوهو” از برنامهریزیهای آینده میگفت، ذهن ات به سمت مینهو کشیده شد. آیا او واقعاً هیچ حسی نداشت؟ یا این فقط نمایشی بود؟ اما در آن لحظه، تنها چیزی که ات احساس میکرد، غرق شدن در دریایی از ناامیدی بود، در حالی که پدرش از دور، با امیدواری به او نگاه میکرد.
ببخشید دیر شد
منتظر p3 باشید
- ۶.۳k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط