جادوی سیاه
جادوی سیاه
پارت بیست
گفتم:آره زندگی بدون ریسک کردن معنی نداره ولی نه وقتی که دور تا دور قلعه دیوانه ساز چیدن تا تو رو دستگیر کنن
واقعا دیونه ایی چیزی هستی وقتی همه دنبالتن مخصوصا تو هاگوارتز تو دقیقا میای توی هاگوارتز نه واقعا دیونه ایی؟
سیریوس:بیخیال انقد بزرگش نکن من فقط سعی کردم پیتر رو بکشم اگه اون مو قرمزی بیدار نمیشد موفق هم میشدم
هیلی:اصن به این فکر کردی که اگه دوباره برت میگردوندن ازکابان چی میشد؟اصن واست مهمه؟که اگه دوباره بری ازکابان من چی میشم؟
تو قول داده بودی
قول داده بودی بی گناهیتو ثابت میکنی و ما یه خانواده ی شاد میشیم
سیریوس آرم بغلم کرد و همون طور که موهامو نوازش میکرد گفت:قول دادم و پای قولم هم وایمیستم.تو ام انقد نگران نباش الانم برو بگیر بخواب که مشکوک نشن .
چند ماه بعد
از اون شب چند ماه گذشته بود و ما یعنی منو سیریوس هنوز نتونسته بودیم پیتر رو گیر بیارم دیگه داشتیم به آخرای سال نزدیک میشدیم حسابی نامید بودم و توی همین فکرا بودم که یهو هری به همراه رون و هرماینی اومد دستمو گرفتو منو کشید دنبال خودشون و گفت:بیا.
گفتم: و چرا باید با شما بیام ؟
هری گفت: تو راه میگم بهت
گفتم: باشه
ولی وقتی میخواستیم از سالن خارج شیم من جلوتر از هری میرفتم همون لحظه دیدم چند تا اسلیترینی جلوش رو گرفتن با عصبانیت بازوی هری رو گرفتم و گفتم: بکش کنار گنده بک
همشون کنار رفتن و هری و من بیرون رفتیم روین و هرمیون اونجا بودن هرمیون گفت:
ماجرا هاگریده
گفتم:چی؟
رون گفت:مالفوی
گفتم: هاگرید که اخراج نشده ؟
هری گفت: نه ولی کج منقار قراره اعدام بشه میخوایم تو هم باهامون بیای
گفتم: باشه
و بعد همراهشون رفتم وارد کلبه شدم هاگرید رو دیدم بغض کرده بود
هری و رون و هرمیون داشتن دلداریش میدادن من به بیرون نگاه میکردم گفتم: چرا بازش نکنیم ؟
هاگرید گفت: میفهمن کار من بوده
بعد صدای فاج و دامبلدور شنیده شد
هاگرید گفت برید بیرون الان از در پشتی
ما مقامت کردیم ولی هاگرید بیرونمون کرد وقتی بیرون رفتیم کمی واستادیم صدای تبر اومد و بعد صدای هق هق هاگرید یکم ناراحت شدم ولی هنوز اروم بودم هرمیون گریه میکرد همون لحظه صدایی شنیدم موش رون بود پیتر چشمام تنگ شد و به سمت رون چرخیدم و همون لحظه موش دست رون رو گاز گرفت من دنبال موش رفتم و گفتم هری بگیرش رون جلو رفت همون لحظه که رون موش رو گفت یه سگ بزرگ و سیاه بهش حمله کرد و کشیدش تو دریچه ی بید کتک زن و بعد هری و هرمیون میخواستن دنبالش برن که درخت شروع به تکون خوردن کرد
و من داد زدم هری برو عقب!
و بعد دکمه رو فشار دادم و بید خشکش زد و بعد از پله ها پایین رفتم هری و هرمیون پشت سرم وقتی پرسیدن: چطوری گفتم :خفه شید
پایین رفتم و از پله ها یکی دو تا پریدم پایین رون رو دیدم پاش شکسته و خونی بود و موشش رو دستش گرفته بود رون تا منو دید گفت: برید این یه تله است
من بدون فکر وارد اتاق شدم و به پاش نگاه کردم هری و هرمیون که وارد شدن در قفل شد سیریوس جلو در بود لبخندی بهش زدم.
هر سه نفر خشکشون زد و هری گفت :تو با اون بودی !
گفتم :باید گوش کنی اوضاع اونجوری که فکر میکنی نیست
هری یهو جلو رفت و سیریوس رو کوبید زمین و گلوش رو گرفت میخواست خفه اش کنه( و همون اتفاقایی که توی کتاب و فیلم افتاد)همون لحظه در دوباره باز شد و پوروفسور لوپین بود وارد هری رو از سیریوس جدا کرد و چوب دستیش رو به طرف سیریوس گرفت و گفت سیریوس بلک
سیریوس پوزخند زد و گفت ریموس
ریوس بلندش کرد و همو بغل کردن نمیدونم چرا یه جوری به هم نگاه کردن و سیریوس گفت پیداش کردم ریموس اون اونجاست
هری داد زد تو هم با اونی !
هرمیون گفت من بهت اعتماد کردم رازت رو به هیچکس نگفتم ولی تو تموم مدت با اون بودی ،
با کلافگی گفتم:اون هیچ نقشی تو ماجرا نداشت چرا فقط دو ثانیه خفه نمیشین تا اصل ماجرا رو براتون توضیح بدیم؟
ریموس به سیریوس نگاه کرد و چشماش برق زد کاملا معلوم بود که سیریوس رو توی من میبینه
نگاهی بهش کردم یعنی اون واقعا پدرخوانده ی منه
#هری_پاتر#رمان
پارت بیست
گفتم:آره زندگی بدون ریسک کردن معنی نداره ولی نه وقتی که دور تا دور قلعه دیوانه ساز چیدن تا تو رو دستگیر کنن
واقعا دیونه ایی چیزی هستی وقتی همه دنبالتن مخصوصا تو هاگوارتز تو دقیقا میای توی هاگوارتز نه واقعا دیونه ایی؟
سیریوس:بیخیال انقد بزرگش نکن من فقط سعی کردم پیتر رو بکشم اگه اون مو قرمزی بیدار نمیشد موفق هم میشدم
هیلی:اصن به این فکر کردی که اگه دوباره برت میگردوندن ازکابان چی میشد؟اصن واست مهمه؟که اگه دوباره بری ازکابان من چی میشم؟
تو قول داده بودی
قول داده بودی بی گناهیتو ثابت میکنی و ما یه خانواده ی شاد میشیم
سیریوس آرم بغلم کرد و همون طور که موهامو نوازش میکرد گفت:قول دادم و پای قولم هم وایمیستم.تو ام انقد نگران نباش الانم برو بگیر بخواب که مشکوک نشن .
چند ماه بعد
از اون شب چند ماه گذشته بود و ما یعنی منو سیریوس هنوز نتونسته بودیم پیتر رو گیر بیارم دیگه داشتیم به آخرای سال نزدیک میشدیم حسابی نامید بودم و توی همین فکرا بودم که یهو هری به همراه رون و هرماینی اومد دستمو گرفتو منو کشید دنبال خودشون و گفت:بیا.
گفتم: و چرا باید با شما بیام ؟
هری گفت: تو راه میگم بهت
گفتم: باشه
ولی وقتی میخواستیم از سالن خارج شیم من جلوتر از هری میرفتم همون لحظه دیدم چند تا اسلیترینی جلوش رو گرفتن با عصبانیت بازوی هری رو گرفتم و گفتم: بکش کنار گنده بک
همشون کنار رفتن و هری و من بیرون رفتیم روین و هرمیون اونجا بودن هرمیون گفت:
ماجرا هاگریده
گفتم:چی؟
رون گفت:مالفوی
گفتم: هاگرید که اخراج نشده ؟
هری گفت: نه ولی کج منقار قراره اعدام بشه میخوایم تو هم باهامون بیای
گفتم: باشه
و بعد همراهشون رفتم وارد کلبه شدم هاگرید رو دیدم بغض کرده بود
هری و رون و هرمیون داشتن دلداریش میدادن من به بیرون نگاه میکردم گفتم: چرا بازش نکنیم ؟
هاگرید گفت: میفهمن کار من بوده
بعد صدای فاج و دامبلدور شنیده شد
هاگرید گفت برید بیرون الان از در پشتی
ما مقامت کردیم ولی هاگرید بیرونمون کرد وقتی بیرون رفتیم کمی واستادیم صدای تبر اومد و بعد صدای هق هق هاگرید یکم ناراحت شدم ولی هنوز اروم بودم هرمیون گریه میکرد همون لحظه صدایی شنیدم موش رون بود پیتر چشمام تنگ شد و به سمت رون چرخیدم و همون لحظه موش دست رون رو گاز گرفت من دنبال موش رفتم و گفتم هری بگیرش رون جلو رفت همون لحظه که رون موش رو گفت یه سگ بزرگ و سیاه بهش حمله کرد و کشیدش تو دریچه ی بید کتک زن و بعد هری و هرمیون میخواستن دنبالش برن که درخت شروع به تکون خوردن کرد
و من داد زدم هری برو عقب!
و بعد دکمه رو فشار دادم و بید خشکش زد و بعد از پله ها پایین رفتم هری و هرمیون پشت سرم وقتی پرسیدن: چطوری گفتم :خفه شید
پایین رفتم و از پله ها یکی دو تا پریدم پایین رون رو دیدم پاش شکسته و خونی بود و موشش رو دستش گرفته بود رون تا منو دید گفت: برید این یه تله است
من بدون فکر وارد اتاق شدم و به پاش نگاه کردم هری و هرمیون که وارد شدن در قفل شد سیریوس جلو در بود لبخندی بهش زدم.
هر سه نفر خشکشون زد و هری گفت :تو با اون بودی !
گفتم :باید گوش کنی اوضاع اونجوری که فکر میکنی نیست
هری یهو جلو رفت و سیریوس رو کوبید زمین و گلوش رو گرفت میخواست خفه اش کنه( و همون اتفاقایی که توی کتاب و فیلم افتاد)همون لحظه در دوباره باز شد و پوروفسور لوپین بود وارد هری رو از سیریوس جدا کرد و چوب دستیش رو به طرف سیریوس گرفت و گفت سیریوس بلک
سیریوس پوزخند زد و گفت ریموس
ریوس بلندش کرد و همو بغل کردن نمیدونم چرا یه جوری به هم نگاه کردن و سیریوس گفت پیداش کردم ریموس اون اونجاست
هری داد زد تو هم با اونی !
هرمیون گفت من بهت اعتماد کردم رازت رو به هیچکس نگفتم ولی تو تموم مدت با اون بودی ،
با کلافگی گفتم:اون هیچ نقشی تو ماجرا نداشت چرا فقط دو ثانیه خفه نمیشین تا اصل ماجرا رو براتون توضیح بدیم؟
ریموس به سیریوس نگاه کرد و چشماش برق زد کاملا معلوم بود که سیریوس رو توی من میبینه
نگاهی بهش کردم یعنی اون واقعا پدرخوانده ی منه
#هری_پاتر#رمان
- ۵.۷k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط