.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 .. ←پارت۲۷۸→
ازاینکه اسم شقایقوبه زبون بیارم وبعد ارسلان اخم کنه وبره توفکر،ترسیدم...بدون هیچ حرفی گوشی وبه دست ارسلان دادم...زل زدبهم وباتعجب گفت:چی شد؟؟زنگ نمیزنی؟!!
به گوشی توی دستش اشاره کردم تانگاهی بهش بندازه...نگاهش وازمن گرفت ودوخت به صفحه گوشی...چشمش که خوردبه اسم شقایق،سِگِرمه هاش توهم رفت...شقایقو ریجکت کرد وخواست گوشی وبده دست من که شقایق دوباره زنگ زد...ارسلان دوباره ریجکتش کرد واین بارگوشی وخاموش کردو سیم کارتش وازتوش بیرون آورد!!سیم کارتش وگذاشت روی میزعسلی وگوشی وبه سمت من گرفت...اخمش محوشد ولبخندمهربونی روی لبش جون گرفت...گفت:سیمت وبذار توگوشیم ازگوشی من استفاده کن...
- ولی آخه...مگه توخودت گوشیت ولازم نداری؟
- نه بابا چه نیازی؟!!روشن بودن بیتای بابا فقط مایه دردسره!!هی این دخترمخترا زنگ می زنن اعصابم وبهم می ریزن...دست توباشه بهتره!!
داشتم ذوق مرگ می شدم...دهنم داشت جرمی خورد!!!نیشم به اندازه عرض صورتم بازشده بود وباذوق زل زده بودم به ارسی...
لبخند روی لبش پررنگ ترشدوگفت:بگیرش دیگه!!
گوشی وازدست ارسلان گرفتم...بادست آزادم براش بوس فرستادم وباذوق گفتم:وای...عاشقتم ارسی!!
خندیدوچیزی نگفت...
ایول به تو ارسی!!خیلی بچه بامرامی هستی...یعنی من می تونم ازگوشیت استفاده کنم؟!!واقعا؟!!ایول...من فدای بیتای مامان بشم الهی!!
نگاهم واز ارسلان گرفتم ودوختم به صفحه بیتا جون...دستم وبه سمت صفحه اش بردم وشماره
گرفتم...چندتابوق که خورد مامان برداشت...باهاش حرف زدم وکلی به خاطر این چندروزکه بهش زنگ نزدم
معذرت خواهی کردم ولی چیزی درمورد خراب شدن گوشیم بهش نگفتم...راستش روم نشد حرفی ازنفله شدن گوشیم بزنم...اگه بهش می گفتم شده از شکم خودش وبابااینا میزد،واسه من پول می فرستادتاگوشی بخرم ولی من این ونمی خواستم...حالامن اگه چندماه گوشی نداشته باشم که نمیمیرم!!دلم نمیادازمامان ایناپول بگیرم...مجبورشدم بهش دروغ بگم...گفتم شارژ گوشیم تموم شده بود وشارژرمم گم کرده بودم وتازه پیداش کردم واسه همینم دیشب گوشیم خاموش شده بود... فعلا همین دروغ مصلحتی که گفتم کفایت می کنه تابعد خدابزرگه...
به گوشی توی دستش اشاره کردم تانگاهی بهش بندازه...نگاهش وازمن گرفت ودوخت به صفحه گوشی...چشمش که خوردبه اسم شقایق،سِگِرمه هاش توهم رفت...شقایقو ریجکت کرد وخواست گوشی وبده دست من که شقایق دوباره زنگ زد...ارسلان دوباره ریجکتش کرد واین بارگوشی وخاموش کردو سیم کارتش وازتوش بیرون آورد!!سیم کارتش وگذاشت روی میزعسلی وگوشی وبه سمت من گرفت...اخمش محوشد ولبخندمهربونی روی لبش جون گرفت...گفت:سیمت وبذار توگوشیم ازگوشی من استفاده کن...
- ولی آخه...مگه توخودت گوشیت ولازم نداری؟
- نه بابا چه نیازی؟!!روشن بودن بیتای بابا فقط مایه دردسره!!هی این دخترمخترا زنگ می زنن اعصابم وبهم می ریزن...دست توباشه بهتره!!
داشتم ذوق مرگ می شدم...دهنم داشت جرمی خورد!!!نیشم به اندازه عرض صورتم بازشده بود وباذوق زل زده بودم به ارسی...
لبخند روی لبش پررنگ ترشدوگفت:بگیرش دیگه!!
گوشی وازدست ارسلان گرفتم...بادست آزادم براش بوس فرستادم وباذوق گفتم:وای...عاشقتم ارسی!!
خندیدوچیزی نگفت...
ایول به تو ارسی!!خیلی بچه بامرامی هستی...یعنی من می تونم ازگوشیت استفاده کنم؟!!واقعا؟!!ایول...من فدای بیتای مامان بشم الهی!!
نگاهم واز ارسلان گرفتم ودوختم به صفحه بیتا جون...دستم وبه سمت صفحه اش بردم وشماره
گرفتم...چندتابوق که خورد مامان برداشت...باهاش حرف زدم وکلی به خاطر این چندروزکه بهش زنگ نزدم
معذرت خواهی کردم ولی چیزی درمورد خراب شدن گوشیم بهش نگفتم...راستش روم نشد حرفی ازنفله شدن گوشیم بزنم...اگه بهش می گفتم شده از شکم خودش وبابااینا میزد،واسه من پول می فرستادتاگوشی بخرم ولی من این ونمی خواستم...حالامن اگه چندماه گوشی نداشته باشم که نمیمیرم!!دلم نمیادازمامان ایناپول بگیرم...مجبورشدم بهش دروغ بگم...گفتم شارژ گوشیم تموم شده بود وشارژرمم گم کرده بودم وتازه پیداش کردم واسه همینم دیشب گوشیم خاموش شده بود... فعلا همین دروغ مصلحتی که گفتم کفایت می کنه تابعد خدابزرگه...
- ۳۵.۵k
- ۲۴ آذر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط