a dream. p1
_بهم دست نزنید! ولم کنید آشغال های حرومزاده! عوضی ها! شما همتون دیوونه اید! دست از سرم بردارید!
زن درحالی که به سمت درختِ بلند قامت وسط حیاط، همان درختی که روز ها زیرش مینشست و خاطراتش را مینوشت، میبردنش، با صدای بلند فریاد میزد و ناسزا میگفت.
دیگر نه پارچه نازک خاکستری رنگی که موهایش را بپوشاند و نه جامه رهبانی. فقط یک پیراهن توریِ بلندِ سفید و موهای آشفته ای که با باد تکان میخوردند. چیزی تا طلوع خورشید نمانده بود. تا پایانِ داستانِ آن زن.
به غیر از مرد های کثیفی که برای به آتش کشیدنِ آن زنِ بی گناه لحظه شماری میکردند، هیچکس آن شب نتوانسته بود بخوابد.
هیچکدام از راهبه هایی که زمانی آن زن را «خواهر» صدا میزدند، هیچکدام از کشیش هایی که از کودکی به آن زن پناه داده بودند،حتی پدر روحانی هم آن شب خواب به چشمانش نمی آمد. اما بدتر از همه، مردی بود که سال ها بود در عشق آن زن غرق شده بود. آن دو نفر،چیز هایی را با هم تجربه کرده بودند که هیچ راهبه و کشیشی نباید تجربه میکرد.
اما حالا، هفته ها بود نتوانسته بود عشقش را ببیند،او را در آغوش بگیرد، ببوسد و لمسش کند. از زمانی که خبر به گوشش رسیده بود، تمام شب و تمام روز را می گریست. اما آن شب، از تمام شب ها بی قرار تر بود. و البته خورشیدی که طلوع کردنش مصادف با مرگ عشقش بود هم در این بی قراری بی تاثیر نبود .آن قدر داد و فریاد کرده بود و به زمین و زمان فحش داده بود که گلویش زخمی شده بود. دیگر فقط گوشه ای نشسته بود و اشک میریخت.
«دینگ دانگ»
ناقوس یک بار دیگر به صدا در آمد. چیزی تا طلوع خورشید نمانده بود.
تمام کلیسا به تماشای زنی ایستاده بودند که به درخت بسته شده بود و سرنوشت دردناکش را پذیرفته بود. همه میدانستند که آن زن بی گناه است و با پدر خوانده اش رابطه نداشته است، اما کاری از دستشان برنمی آمد. زیرا شایعه ای که پخش شود و آبرویی که ریخته شود، به خصوص برای یک راهبه، چیز پس نیافتنی ای است.
زن برای آخرین بار،قبل از اینکه چشم هایش را بپوشانند به منظره نه چندان خوشایند روبرویش خیره شد.
افراد کلیسا که زمانی خواهر و برادر صدایشان میزد و مردمی که با دست های مشت شده و مشعل های روشن فریاد میزدند:
/بسوزانیدش!اون هرزه رو بسوزانید! اون جادوگر رو بسوزانید!
و سپس، تاریکی. یکی از کشیش ها چشمان زن را با پارچه ی سیاه رنگی پوشاند. همچنان صدا ها را میشنید، اما دیگر توان دیدن نداشت.
اما آن مرد، عشق مخفی و ممنوعه ی زن، نمیتوانست تحمل کند نیمه ی جانش درست رو به روی چشمانش زنده زنده میسوزد و خاکستر میشود. دیگر تحمل نداشت. با آشفتگی، به سریع ترین حالتی که میتوانست به طبقه ی بالای کلیسا دوید. باید آخرین شانسش را امتحان میکرد.
#سناریو #استری_کیدز #جونگین
زن درحالی که به سمت درختِ بلند قامت وسط حیاط، همان درختی که روز ها زیرش مینشست و خاطراتش را مینوشت، میبردنش، با صدای بلند فریاد میزد و ناسزا میگفت.
دیگر نه پارچه نازک خاکستری رنگی که موهایش را بپوشاند و نه جامه رهبانی. فقط یک پیراهن توریِ بلندِ سفید و موهای آشفته ای که با باد تکان میخوردند. چیزی تا طلوع خورشید نمانده بود. تا پایانِ داستانِ آن زن.
به غیر از مرد های کثیفی که برای به آتش کشیدنِ آن زنِ بی گناه لحظه شماری میکردند، هیچکس آن شب نتوانسته بود بخوابد.
هیچکدام از راهبه هایی که زمانی آن زن را «خواهر» صدا میزدند، هیچکدام از کشیش هایی که از کودکی به آن زن پناه داده بودند،حتی پدر روحانی هم آن شب خواب به چشمانش نمی آمد. اما بدتر از همه، مردی بود که سال ها بود در عشق آن زن غرق شده بود. آن دو نفر،چیز هایی را با هم تجربه کرده بودند که هیچ راهبه و کشیشی نباید تجربه میکرد.
اما حالا، هفته ها بود نتوانسته بود عشقش را ببیند،او را در آغوش بگیرد، ببوسد و لمسش کند. از زمانی که خبر به گوشش رسیده بود، تمام شب و تمام روز را می گریست. اما آن شب، از تمام شب ها بی قرار تر بود. و البته خورشیدی که طلوع کردنش مصادف با مرگ عشقش بود هم در این بی قراری بی تاثیر نبود .آن قدر داد و فریاد کرده بود و به زمین و زمان فحش داده بود که گلویش زخمی شده بود. دیگر فقط گوشه ای نشسته بود و اشک میریخت.
«دینگ دانگ»
ناقوس یک بار دیگر به صدا در آمد. چیزی تا طلوع خورشید نمانده بود.
تمام کلیسا به تماشای زنی ایستاده بودند که به درخت بسته شده بود و سرنوشت دردناکش را پذیرفته بود. همه میدانستند که آن زن بی گناه است و با پدر خوانده اش رابطه نداشته است، اما کاری از دستشان برنمی آمد. زیرا شایعه ای که پخش شود و آبرویی که ریخته شود، به خصوص برای یک راهبه، چیز پس نیافتنی ای است.
زن برای آخرین بار،قبل از اینکه چشم هایش را بپوشانند به منظره نه چندان خوشایند روبرویش خیره شد.
افراد کلیسا که زمانی خواهر و برادر صدایشان میزد و مردمی که با دست های مشت شده و مشعل های روشن فریاد میزدند:
/بسوزانیدش!اون هرزه رو بسوزانید! اون جادوگر رو بسوزانید!
و سپس، تاریکی. یکی از کشیش ها چشمان زن را با پارچه ی سیاه رنگی پوشاند. همچنان صدا ها را میشنید، اما دیگر توان دیدن نداشت.
اما آن مرد، عشق مخفی و ممنوعه ی زن، نمیتوانست تحمل کند نیمه ی جانش درست رو به روی چشمانش زنده زنده میسوزد و خاکستر میشود. دیگر تحمل نداشت. با آشفتگی، به سریع ترین حالتی که میتوانست به طبقه ی بالای کلیسا دوید. باید آخرین شانسش را امتحان میکرد.
#سناریو #استری_کیدز #جونگین
- ۶۲۷
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط