پارت دهم : امپراتریس رنگ ها
آکوتاگاوا روی یه نیمکت نشست و با خودش فکر میکرد که چویا رسید. او از موتورش پیاده شد و به طرف آکوتاگاوا رفت و با حالتی جدی گفت :«تو قانون شکنی کردی.» آکوتاگاوا دستش را تکان داد و با بی حوصلگی گفت :«مهم نیست...» چویا کنار او نشست و گفت :«تو معمولا اینجوری نبودی.» آکوتاگاوا نفس عمیقی کشید و با عصبیت گفت :«همه چیز خیلی ناگهانی بود! ناگهانی وارد زندگیم شد ، ناگهانی یه کهکشان نرم برای من ساخت ، ناگهانی تو قلبم جا گرفت و حالا...حالا هم ناگهانی میخواد بمیره!» او سرش را در دستانش گرفت و فشرد و ادامه داد :«او ناگهانی تبدیل به همه چیزم شد...همه اینا ناگهانی بود...» چویا در حالی که دستش را روی شانه او گذاشته بود گوش میداد. بعد از مدتی چویا گفت :«چس ناله دیگه بسه! اگه همینطوری دست رو دست بزاری هم تو سقط میشی هم اون. پس پاشو بریم تا رئیس جرمون نداده.» آکوتاگاوا سرش را تکان داد و بلند شد. در قلبش مخلوطی از عشق ، ترس ، خشم و اراده بود.
آنها به سمت بازار سیاه حرکت کردند. هوای آنجا بی کیفیت و بدبو بود و دستفروشان و مغازه دارهای زیادی آنجا بودند. آنجا خیلی شلوغ بود و اکثریت خلافکاران و ثروتمندان آنجا بودند. در جایی برده فروشی میکردند ، در جایی جنس های قاچاق و دزدی را میفروختند و در جایی هم اعضای بدن. چویا و آکوتاگاوا از میان جمعیت رد میشدند و به دنبال آن مغازه داروسازی میگشتند. آکوتاگاوا در ذهنش میگفت «شده حتی با راشومون میکشمش ولی اون داروی لعنتی رو پیدا میکنم.»
..........
خداوکیلی فکر میکنم داستانم چرت و پرت شده......
آنها به سمت بازار سیاه حرکت کردند. هوای آنجا بی کیفیت و بدبو بود و دستفروشان و مغازه دارهای زیادی آنجا بودند. آنجا خیلی شلوغ بود و اکثریت خلافکاران و ثروتمندان آنجا بودند. در جایی برده فروشی میکردند ، در جایی جنس های قاچاق و دزدی را میفروختند و در جایی هم اعضای بدن. چویا و آکوتاگاوا از میان جمعیت رد میشدند و به دنبال آن مغازه داروسازی میگشتند. آکوتاگاوا در ذهنش میگفت «شده حتی با راشومون میکشمش ولی اون داروی لعنتی رو پیدا میکنم.»
..........
خداوکیلی فکر میکنم داستانم چرت و پرت شده......
- ۲.۵k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط