رمان عشق لجباز من

پارت ۶۶

من:نیستم میخوای برات توضیح بدم؟ یا میخوای به کارت ادامه بدی؟
دیا:میشنوم
من:بیا بغلم بشین
دیا:چرا
من:بیا بشین دلم برات تنگ شده

دیانا

رفتم بغلش نشستم بغض شدیدی گلومو گرفت هرچی میخواستم بهش بگم و یادم بود و اصلا هر چی به خودم گفتم که ازش متنفر شو از یادم رفت هیچی نمیفهمیدم بغلم که میکنه اروم میشم
ارسلان:خوبی؟
من:اره خوبم
ارسلان:تو که هیچی نمیدونستی چرا زود تر بهم نگفتی که بهت بگم؟
من:نمیدونم حالا بگو
ارسلان:آریانا رو که دیده بودی؟
من:اره وقتی خیلی بچه بودم خواهرته
ارسلان:قلبش مریضه باید براش قلب پیدا میکردم تا زنده بمونه بفهم من کل این مدت دنبال کارای عملش بودم که تهش...
من:چی شد تهش
ارسلان:عمل قلبش موفق نبود مرد میفهمی؟حالا هم به مامانم چیزی نگو باشه؟ نمیخوام حالش بد شه خودم بعدا بهش میگم یجوری
من:باشه🙂فقط همون نبوده اگه بوده چرا بهم نگفتی؟
ارسلان:ایا تو به من فرصت دادی که برات توضیح بدم؟😂
من:عه😂
ارسلان:هنوزم از دستم ناراحتی حالا؟
من:اره ناراحتم خیلی هم ناراحتم
ارسلان:چرا؟
من:حالا از من پرسیدی من چیکار کردم توی این یه سال؟



#اردیا
#رمان_اردیا
#اردیا_همیشگی
#رمان_عاشقانه
#رمان_اکیپ
#رمان
دیدگاه ها (۱۹)

پارت پانزدهم صبح ویو تهیونگ: به سمت اتاق جونگکوک رفتم تا ببی...

تا دا دا بالاخره بعد صد سال میدونم هیچی یادتون نمیادگوهر مار...

True Love①⑦لیا: خبری نشد؟ م: نه نشد.. ا/ت هم نمیدونست لیا: پ...

Iove and the moonPart35همین طور همراه با رومی درحال قدم زدن ...

پارت پنج

سناریو باچیرا پارت دوم

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟔_ برو می‌خوام تنها باشم نیم نگاهی به چمدو...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو می‌زنی... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷...

دختر بابایی پارت شونزده

وقتی مریض بودی ولی …

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط