داستان کوتاه در انتظارش نویسنده الهه پورعلی

پارت هفت




با عجله به سمت در اتاق دویدم و با پیچ‌خوردن پایم سکندری برزمین خوردم.
عجب!
به جای این‌که تنم درد بگیرد با خنده بلند شده و به سوی پذیرایی پرواز کردم. این چه حالاتی بود که از من سر می‌زد، این حس‌ها برایم تازگی خاصی داشت، و این تازگی چه عالی بر دلم می‌نشست.
با عجله و سریع وارد پذیرایی شدم و با دستپاچگی دور‌ و اطرافم را نگریستم، و با دیدنش دلم لرزید.
خدای من کت‌و‌شلوار سرمه‌ای با آن پیراهن مردانه سفید چه زیبا در تنش خود‌نمایی می‌کرد، و موهایی که دنیای من بودند، چند تل از آن خرمن موها بر روی پیشانی‌اش افتاده بود و مرا دیوانه می‌کرد.
سریع این نگاه‌های ناشیانه را جمع کردم و با صدایی خش‌دار سلام دادم.
همه‌ی نگاه‌ها به سمتم چرخید. اما تنها کسی که بی‌توجه به من نشسته و با گوشی‌اش مشغول بود، تمام دنیایم بود، از این‌که نگاهم نکرد غمگین روی مبل نشستم.
دلیل این بی‌تفاوتی‌اش چه می‌توانست باشد؟ چه‌قدر دلم گرفت!
کم-کم میهمانان سر رسیدند و مهمانی شروع شد، همه تبریک گویان مشغول کاری بودند و صحبت‌های مردانه از این‌سو و آن‌سو و این‌ تاجر و آن تاجر و... از سر گرفته شد.
و خاله‌ها و عمه‌ها و بقیه خانم‌ها غیب‌ را بر زبان جاری کردند.
و من تمام حواسم در پی آن دو چشم رنگی گیر کرده بود و دست از پا نمی‌شناختم، کاش نیم‌نگاهی به من می‌کرد تا دلتنگی این هفده روز برطرف شود!
بی‌حواس به من شام نیز سپری شد و لحظه‌ی بریدن کیک و فوت کردن شمع‌ها فرا رسید.
کیک بزرگ و سفیدم روی میز با آن شمع‌های رنگی جالب، منتظرم بود.
شمع‌ها منتظر خاموش شدن، مهمان‌ها منتظر دست زدن، بچه‌ها منتظر کیک بریدن و من منتظر نگاه جذاب و خیره‌کننده‌اش!
با بستن چشم‌هایم و آرزوهای دست‌یافتنی شمع‌ها را فوت کرده و سرم را بلند کردم، و اولین چیزی که چشمم به آن خورد دو گویِ رنگی بود.
ناشی‌تر از همیشه خنده‌ی پهنی لبانم‌را فرا گرفت، چه ساده و بی‌ریا از نگاهش خوشحال شده بودم.
چه کودکانه، عاشق آن چشم‌ها شده بودم؟
عاشق؟
من!
من...من عاشق شده بودم؟
چه کلمه‌ی گنگی بود این عاشقی! تا به حال برایم بی‌معنی و امروز برایم بزرگ‌ترین معانی را داشت، با خود تکرار کردم:
- عشق، عشق، عشق!
آری این حس بی‌نهایت من، با این دستپاچگی‌های فراوان برای یک مرد، چه چیزی غیر از عشق می‌توانست باشد؟
از فکر بیرون آمده و به تولد بازگشتم، هنوز هم خیره‌ی آن صورت پر فروغ بودم، و او نیز مثل همه‌ی میهمانان درحال دست‌زدن و لبخند به لب ایستاده بود.
برشی به کیک زدم و با احساس این‌که نفس کم آورده باشم به حیاط پناه بردم.
ایستادم و نفس کشیدم، از ته دل نفس کشیدم هوایی را که او نیز نفس می‌کشید.
صدای قدمی شنیده می‌شد و صدای عطری خوش‌آیند که مرا از خودبی‌خود می‌کرد!
با ذوق برگشتم و با دیدن خواهر ساعد تمام بادم خالی شد، لعنت به تو سارا که عطر عشقم را رویت خالی کردی!
سارا بشقابی کیک در دست داشت و به من نزدیک‌تر ‌شد. کنارم ایستاد و بشقاب‌را به سمتم گرفت.
این دختر محرم ‌رازهای بچگی من بود، آیا می‌توانست، محرم این راز بزرگم نیز باشد؟
یا برای گفتنش خیلی زود بود؟
این‌پا آن‌پا کردم تا بگویم و خود را خالی کنم اما نتوانستم. بشقاب را گرفته و دولپی مشغول خوردن شدم.
حین خوردن کیک تصویرش یک ثانیه هم از جلوی چشمانم محو نمی‌شد خدایا من انگار، پاک دیوانه گشته‌ام!
دیدگاه ها (۰)

یا امام #رضاجانتو را به غریبی ات قسم می دهم که تسکین درد این...

و این بخشی از چهره‌ی بی‌رحمانه‌ی دنیا بود که دخترک را این‌گو...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

لونا و ويليام

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 31من این نامه رو برای خودم نوشته...

#حکایت_قدیمی حکایت زیبای قناعت و روزی حلالمردی ساده و زحمتکش...

«گاهی هم این‌گونه می‌شوم…نه دردی در تن دارم که فریاد بزنم، ن...

ایران از زبان خارجی ها

پارت: 25 (بخش3) *زاویه دید: هیزل*نگاهِ زین برای یک ثانیه روی...

فیک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط