{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_36

فصل شانزدهم | آخرین دقیقه

فلیکس یک قدم به دستگاه نزدیک شد.
ـ شاید باید نوار رو متوقف کنیم.
ـ امتحان کردم. ـ چان گفت. ـ جواب نمی‌ده.
ـ پس نوار رو بیرون بیاریم.
لی‌نو دستش را جلو برد، اما هیونجین ناگهان مچش را گرفت.
ـ نه!
همه برگشتند.
هیونجین خودش هم انگار از حرکتش تعجب کرده بود.
لی‌نو به دست او نگاه کرد.
ـ چرا؟
هیونجین آهسته دستش را رها کرد.
ـ حس می‌کنم نباید این کارو کنیم
چانگبین دست‌هایش را پایین انداخت.
ـ خواهش می‌کنم حداقل یکی از شما یه بار جواب متفاوتی بده!
هیونجین به ضبط‌صوت خیره شد.
برای یک لحظه، چیزی را به یاد آورد.
دستی که نوار کاستی را بیرون می‌کشید.
صدای شکستن چیزی کوچک.
و بعد تاریکی.
چشم‌هایش را محکم بست.
نه.
این خاطره متعلق به امشب نبود.
او مطمئن بود.
قبلاً هم این کار را کرده بود.
و هر بار که سعی می‌کرد به یاد بیاورد بعدش چه اتفاقی افتاده، چیزی در ذهنش مثل دری بسته جلویش قرار می‌گرفت.
فلیکس صدایش زد.
ـ هیونجین، به من نگاه کن.
هیونجین چشم‌هایش را باز کرد.
ـ چی؟
ـ چی دیدی؟
ـ چیزی ندیدم.
فلیکس به او خیره ماند.
ـ دروغ می‌گی.
هیونجین جواب نداد.
فلیکس آهسته‌تر گفت:
ـ لازم نیست همین الان همه‌چیز رو بهم بگی. ولی لطفاً وقتی چیزی یادت میاد، وانمود نکن که هیچ اتفاقی نیفتاده.
هیونجین خواست پاسخ دهد.
اما ضبط‌صوت دوباره صدا داد.
ـ چهل ثانیه.
۰۰:۴۰
این بار، صدای نوار تغییر کرده بود.
دیگر آن صدای مردانه و آرام نبود.
صدای پسری جوان از دستگاه پخش می‌شد.
ـ اگه هنوز اینجایید، یعنی این بار هم نتونستید به موقع برید.
چان زیر لب گفت:
ـ این بار هم؟
صدای نوار ادامه داد:
ـ هنوز وقت دارید. اما فقط تا وقتی که ساعت یازده و پنجاه‌ونه دقیقه است.
سئونگمین فوراً به ساعت نگاه کرد.
ـ پس چرا ساعت جلو نمی‌ره؟
صدا به سؤالش جواب داد.
ـ چون هنوز کسی جواب نداده.
سکوت.
فلیکس به ضبط‌صوت نزدیک شد.
ـ جواب چی رو بدیم؟
هیونجین به او نگاه کرد.
ـ فلیکس، صبر کن.
اما فلیکس این بار عقب نکشید.
ـ نه. دیگه نمی‌خوام فقط گوش کنم و حدس بزنم.
رو به ضبط‌صوت ایستاد.
ـ تو از ما چی می‌خوای؟
برای چند ثانیه هیچ صدایی نیامد.
بعد بلندگو خش‌خش کرد.
ـ یک پاسخ.
فلیکس پرسید:
ـ به کدوم سؤال؟
صدا گفت:
ـ سؤالی که شش سال پیش بی‌جواب ماند.
هیونجین یک قدم عقب رفت.
فلیکس به‌آرامی سرش را به سمت او چرخاند.
ـ شش سال پیش؟
هیونجین چیزی نگفت.
چون عدد شش سال، مثل کلیدی در ذهنش چرخیده بود.
درِ یک اتاق.
پنجره‌ای خیس از باران.
یک شب تاریک.
و صدای کسی که از او می‌پرسید:
«پس چرا برگشتی؟»
هیونجین نفسش را با سختی بیرون داد.
چان متوجه شد.
ـ هیونجین؟
هیونجین دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.
ـ من...
صدایش لرزید.
ـ فکر کنم یه چیزی یادم اومده.
فلیکس فوراً به سمتش برگشت.
ـ چی؟
هیونجین چشم‌هایش را بست.
تصویر واضح‌تر شد.
او خودش را دید که در راهرویی ایستاده بود.
لباس‌هایش خیس بودند.
از پنجره، صدای باران به گوش می‌رسید.
و کسی روبه‌رویش ایستاده بود.
چهره‌اش در تاریکی پیدا نبود، اما صدایش...
صدایش آشنا بود.
ـ هیونجین، قول داده بودی.
هیونجین در خاطره آهسته جواب داد:
ـ می‌دونم.
ـ پس چرا نیومدی؟
تصویر لرزید.
صدا دور شد.
و درست پیش از اینکه خاطره کاملاً ناپدید شود، آن شخص جمله‌ی دیگری گفت.
ـ این دفعه دیگه نمی‌تونم منتظرت بمونم.
هیونجین ناگهان چشم‌هایش را باز کرد.
نفس‌نفس می‌زد.
دیدگاه ها (۰)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۰حیاط مدرسه شلوغ بود.اما برای چهار آل...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت پــانــزدهــم 𓆪 🖤🥀ـ «اسما...»صدای مرد دوباره ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۵اتاق در سکوت فرو رفته بود.جونگو...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️۱۱:۵۹او دندان‌هایش را روی هم فشرد و دستش ر...

راز خون پارت سوم

LESSON

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۲ چند ساعت بعد، لیا تقریباً همه‌چیز رو...

مهمونی پارت ۶۰

پارت چهارم: خونِ دو خاندانصدای قدم‌ها پشت سرشان نزدیک‌تر می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط