رمان انتقام ازدواج کامل
فصل پنجم — فاصلهای که هنوز باقی بود
بعد از آن شام، هردین تصور میکرد رابطهشان کمی صمیمیتر شده است.
اما سو-یون چنین فکری نداشت.
برای او، یک شام خوب فقط یک شام بود.
هرچقدر هم هردین با احترام رفتار میکرد، سو-یون هنوز گذشتهاش را فراموش نکرده بود.
او یک بار با تمام وجود به کسی اعتماد کرده بود.
و همان اعتماد، زندگیاش را نابود کرده بود.
پس این بار قرار نبود با چند رفتار خوب، قلبش را به کسی بسپارد.
روز بعد، هردین برایش پیامی فرستاد.
«امروز وقت داری؟»
سو-یون چند لحظه به صفحهی گوشی نگاه کرد.
بعد جواب داد:
«نه.»
چند ثانیه بعد پیام دیگری آمد.
«باشه.»
همین.
نه سؤال دیگری.
نه اصرار.
سو-یون کمی تعجب کرد.
در گذشته، تهجون همیشه وقتی چیزی را میخواست، آنقدر اصرار میکرد تا او تسلیم شود.
اما هردین...
به جوابش احترام گذاشته بود.
گوشی را کنار گذاشت.
ولی چند دقیقه بعد دوباره برداشت.
پیامی برای هردین نوشت:
«فردا شاید وقت داشته باشم.»
پاسخ خیلی زود آمد.
«پس فردا منتظرت میمونم.»
سو-یون لبخند بسیار کوچکی زد.
اما همان لحظه به خودش یادآوری کرد:
«فقط چون آدم خوبیه، به این معنی نیست که باید عاشقش بشم.»
فردای آن روز، هردین او را به کتابفروشی برد.
سو-یون با تعجب گفت:
«قرار بود بریم رستوران.»
«گفتی کتاب دوست داری.»
«پس یادت مونده.»
«گفتم که چیزهای مربوط به تو رو فراموش نمیکنم.»
سو-یون جواب نداد.
چند ساعت بعد، هنگام خروج از کتابفروشی، هردین یک کتاب را به طرفش گرفت.
«این رو بردار.»
سو-یون جلد کتاب را نگاه کرد.
«برای من؟»
«آره.»
«چرا؟»
هردین شانه بالا انداخت.
«چون فکر کردم دوستش داشته باشی.»
سو-یون کتاب را گرفت.
«ممنون.»
همین.
نه هیجانزده شد.
نه خودش را در آغوش او انداخت.
نه ناگهان عاشق شد.
فقط کتاب را محکمتر در دست گرفت و همراهش راه افتاد.
هردین هم چیزی نگفت.
او فهمیده بود که سو-یون دیواری دور خودش ساخته.
و اگر میخواست روزی از آن دیوار عبور کند...
باید عجله نمیکرد.
چند روز بعد، تهجون دوباره سر راه سو-یون قرار گرفت.
این بار چهرهاش ناراحت بود.
«تو داری از من دوری میکنی.»
سو-یون آرام جواب داد:
«آره.»
تهجون انتظار چنین جواب مستقیمی را نداشت.
«چرا؟»
سو-یون نگاهش کرد.
«چون دیگه نمیخوام مثل قبل باشم.»
تهجون چند لحظه سکوت کرد.
«یعنی هردین دلیلشه؟»
سو-یون جواب نداد.
اما همین سکوت، تهجون را بیشتر عصبی کرد.
و سو-یون برای اولین بار فهمید چیزی در رفتار تهجون تغییر کرده.
او دیگر نمیتوانست مثل گذشته او را نادیده بگیرد.
و این دقیقاً همان چیزی بود که سو-یون میخواست.
این بار قرار نبود برای گرفتن عشق کسی بجنگد.
این بار قرار بود دیگران برای به دست آوردن اعتماد او تلاش کنند.
بعد از آن شام، هردین تصور میکرد رابطهشان کمی صمیمیتر شده است.
اما سو-یون چنین فکری نداشت.
برای او، یک شام خوب فقط یک شام بود.
هرچقدر هم هردین با احترام رفتار میکرد، سو-یون هنوز گذشتهاش را فراموش نکرده بود.
او یک بار با تمام وجود به کسی اعتماد کرده بود.
و همان اعتماد، زندگیاش را نابود کرده بود.
پس این بار قرار نبود با چند رفتار خوب، قلبش را به کسی بسپارد.
روز بعد، هردین برایش پیامی فرستاد.
«امروز وقت داری؟»
سو-یون چند لحظه به صفحهی گوشی نگاه کرد.
بعد جواب داد:
«نه.»
چند ثانیه بعد پیام دیگری آمد.
«باشه.»
همین.
نه سؤال دیگری.
نه اصرار.
سو-یون کمی تعجب کرد.
در گذشته، تهجون همیشه وقتی چیزی را میخواست، آنقدر اصرار میکرد تا او تسلیم شود.
اما هردین...
به جوابش احترام گذاشته بود.
گوشی را کنار گذاشت.
ولی چند دقیقه بعد دوباره برداشت.
پیامی برای هردین نوشت:
«فردا شاید وقت داشته باشم.»
پاسخ خیلی زود آمد.
«پس فردا منتظرت میمونم.»
سو-یون لبخند بسیار کوچکی زد.
اما همان لحظه به خودش یادآوری کرد:
«فقط چون آدم خوبیه، به این معنی نیست که باید عاشقش بشم.»
فردای آن روز، هردین او را به کتابفروشی برد.
سو-یون با تعجب گفت:
«قرار بود بریم رستوران.»
«گفتی کتاب دوست داری.»
«پس یادت مونده.»
«گفتم که چیزهای مربوط به تو رو فراموش نمیکنم.»
سو-یون جواب نداد.
چند ساعت بعد، هنگام خروج از کتابفروشی، هردین یک کتاب را به طرفش گرفت.
«این رو بردار.»
سو-یون جلد کتاب را نگاه کرد.
«برای من؟»
«آره.»
«چرا؟»
هردین شانه بالا انداخت.
«چون فکر کردم دوستش داشته باشی.»
سو-یون کتاب را گرفت.
«ممنون.»
همین.
نه هیجانزده شد.
نه خودش را در آغوش او انداخت.
نه ناگهان عاشق شد.
فقط کتاب را محکمتر در دست گرفت و همراهش راه افتاد.
هردین هم چیزی نگفت.
او فهمیده بود که سو-یون دیواری دور خودش ساخته.
و اگر میخواست روزی از آن دیوار عبور کند...
باید عجله نمیکرد.
چند روز بعد، تهجون دوباره سر راه سو-یون قرار گرفت.
این بار چهرهاش ناراحت بود.
«تو داری از من دوری میکنی.»
سو-یون آرام جواب داد:
«آره.»
تهجون انتظار چنین جواب مستقیمی را نداشت.
«چرا؟»
سو-یون نگاهش کرد.
«چون دیگه نمیخوام مثل قبل باشم.»
تهجون چند لحظه سکوت کرد.
«یعنی هردین دلیلشه؟»
سو-یون جواب نداد.
اما همین سکوت، تهجون را بیشتر عصبی کرد.
و سو-یون برای اولین بار فهمید چیزی در رفتار تهجون تغییر کرده.
او دیگر نمیتوانست مثل گذشته او را نادیده بگیرد.
و این دقیقاً همان چیزی بود که سو-یون میخواست.
این بار قرار نبود برای گرفتن عشق کسی بجنگد.
این بار قرار بود دیگران برای به دست آوردن اعتماد او تلاش کنند.
- ۴.۳k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط