فیک مافیای سیاه من part 6
(Part 6)
صبح که یونگی از خواب بیدار میشه میبینه ا/ت کنارش رو تخت دراز کشیده و بیدارش نمیکنه و اروم از اتاق میره بیرون و میره تو آشپزخونه که غذا درست کنه(یونگیا منم گشنمه برا منم درست کن😂)بعد چند دقیقه ا/ت از پله ها میاد پایین..
یونگی:زندگیم بیدار شدی!(ن پس روحشه🗿)
ا/ت:اره عشقم
یونگی:اوخی قربون عشقم گفتنت بشم مننن! بیا بشین صبحانه درست کردم(ببند نیشتو سینگل بدبخت)
ا/ت:(نیشخند میزنه و میره میشینه)
ا/ت میشینه و شروع میکنه به خوردن و از غذا خوشش میاد
ا/ت:واووو عشقم عجب دستپختی داره
یونگی:قربونت بشممم!بخور نوش جونت
ا/ت:حیح(با حالت بچگونه)
غذا روتموم میکنن(نامردا بدون ما خوردن،فحش آزاد😂)و گوشی یونگی زنگ میخوره و یونگی میره شرکت..
چند ساعت بعد:
ا/ت ویو:
یونگی حدود ۲ ساعته که رفته و من خونه تنهام و چون حوصلم سر رفته زنگ میزنم به لیا...
ا/ت:سلام لیا جونمممم
لیا:سلام قربونت برم چطوری
ا/ت:خوبم..میگم لیا..حوصلم سر رفته نظرت چیه بریم دور دور؟
لیا:اوکیه اماده شو میام بریم
ا/ت:باشه نفسممم
لیا:ماچ
ا/ت ویو:
رفتم دوش گرفتم و یه آرایش لایت کردم و لباسامو پوشیدم و لیا اومد که بریم..
لیا:خب خب خوشگل شدیااا ...کجا بریم؟
ا/ت:مرسی توهممم...پاساژ؟
لیا:اومم باشه
ا/ت:اوم بریممممم
لیا:هووووووو(ظبطو روشن میکنه)
بعد چند دقیقع میرسن به پاساژ و کلی خرید میکنن و حدود ساعت ۹ بود که برمیگردن خونه..
ا/ت:امروز خیلی خوشگذشتتتت
لیا:به منم خیلی خوش گذشت..اها راستی ا/ت
ا/ت:اوم بله؟
لیا:اممم چیزه...
ا/ت:بگو دیگه
لیا:خب...با یه پسره آشنا شدم...
ا/ت:این که خیلی خوبه
لیا:نه...پسره ادم خوبی نیست..تو میشناسیش
ا/ت:ع..کیه؟؟؟
لیا:خب...اکست...لوکا
ا/ت:لیاااا تو خودت میدونی با اون نمیشهههه ضربه میخورییی
لیا:اما ا/ت من دوسش دارم
ا/ت:اخه لیا...منم دوستش داشتم ولی دیدی که باهام چیکار کرد...
لیا:اره ولی اون عوض شده دیگه اون ادم قبلی نیست...
ا/ت:لیا....باشه هرجور راحتی امیدوارم باهم کنار بیاین
لیا:ممنون...
ا/ت:باشه دیگه بای
لیا:بای
(فلش بک جدایی ا/ت و اکسش):
ا/ت زنگ میزنه به عشقش و میبینه که داره نفس نفس میزنه و نگران میشه و میپرسه چیشده(اسم اکسش نیک)نیک میگه هیچی که همون لحظه صدای یه دختر میاد که داره گریه میکنه و ا/ت از نیک میپرسع که چیشده و نیک توضیح نمیده که ا/ت بیخیال میشه و میره پرس و جو میکنه که میفهمه نیک یه خواهرش تج//اوز کرده و زنگ میزنه به نیک که نیک میگه کار اشتباهی نکردم خواهرم از درد پریودی ناله میکرد که خواستم ۹ ماه راحتش کنم و ا/ت بعد اون باهاش کات میکنه و پسره میره زندان...
خب این پارت تموم شد راستی قشنگام یه مدت به خاطر امتحانا نتونستم پارت بزارم براتون ببخشید ولی به جاش الان چند پارت باهم میزارم بهتون...
حمایت؟
صبح که یونگی از خواب بیدار میشه میبینه ا/ت کنارش رو تخت دراز کشیده و بیدارش نمیکنه و اروم از اتاق میره بیرون و میره تو آشپزخونه که غذا درست کنه(یونگیا منم گشنمه برا منم درست کن😂)بعد چند دقیقه ا/ت از پله ها میاد پایین..
یونگی:زندگیم بیدار شدی!(ن پس روحشه🗿)
ا/ت:اره عشقم
یونگی:اوخی قربون عشقم گفتنت بشم مننن! بیا بشین صبحانه درست کردم(ببند نیشتو سینگل بدبخت)
ا/ت:(نیشخند میزنه و میره میشینه)
ا/ت میشینه و شروع میکنه به خوردن و از غذا خوشش میاد
ا/ت:واووو عشقم عجب دستپختی داره
یونگی:قربونت بشممم!بخور نوش جونت
ا/ت:حیح(با حالت بچگونه)
غذا روتموم میکنن(نامردا بدون ما خوردن،فحش آزاد😂)و گوشی یونگی زنگ میخوره و یونگی میره شرکت..
چند ساعت بعد:
ا/ت ویو:
یونگی حدود ۲ ساعته که رفته و من خونه تنهام و چون حوصلم سر رفته زنگ میزنم به لیا...
ا/ت:سلام لیا جونمممم
لیا:سلام قربونت برم چطوری
ا/ت:خوبم..میگم لیا..حوصلم سر رفته نظرت چیه بریم دور دور؟
لیا:اوکیه اماده شو میام بریم
ا/ت:باشه نفسممم
لیا:ماچ
ا/ت ویو:
رفتم دوش گرفتم و یه آرایش لایت کردم و لباسامو پوشیدم و لیا اومد که بریم..
لیا:خب خب خوشگل شدیااا ...کجا بریم؟
ا/ت:مرسی توهممم...پاساژ؟
لیا:اومم باشه
ا/ت:اوم بریممممم
لیا:هووووووو(ظبطو روشن میکنه)
بعد چند دقیقع میرسن به پاساژ و کلی خرید میکنن و حدود ساعت ۹ بود که برمیگردن خونه..
ا/ت:امروز خیلی خوشگذشتتتت
لیا:به منم خیلی خوش گذشت..اها راستی ا/ت
ا/ت:اوم بله؟
لیا:اممم چیزه...
ا/ت:بگو دیگه
لیا:خب...با یه پسره آشنا شدم...
ا/ت:این که خیلی خوبه
لیا:نه...پسره ادم خوبی نیست..تو میشناسیش
ا/ت:ع..کیه؟؟؟
لیا:خب...اکست...لوکا
ا/ت:لیاااا تو خودت میدونی با اون نمیشهههه ضربه میخورییی
لیا:اما ا/ت من دوسش دارم
ا/ت:اخه لیا...منم دوستش داشتم ولی دیدی که باهام چیکار کرد...
لیا:اره ولی اون عوض شده دیگه اون ادم قبلی نیست...
ا/ت:لیا....باشه هرجور راحتی امیدوارم باهم کنار بیاین
لیا:ممنون...
ا/ت:باشه دیگه بای
لیا:بای
(فلش بک جدایی ا/ت و اکسش):
ا/ت زنگ میزنه به عشقش و میبینه که داره نفس نفس میزنه و نگران میشه و میپرسه چیشده(اسم اکسش نیک)نیک میگه هیچی که همون لحظه صدای یه دختر میاد که داره گریه میکنه و ا/ت از نیک میپرسع که چیشده و نیک توضیح نمیده که ا/ت بیخیال میشه و میره پرس و جو میکنه که میفهمه نیک یه خواهرش تج//اوز کرده و زنگ میزنه به نیک که نیک میگه کار اشتباهی نکردم خواهرم از درد پریودی ناله میکرد که خواستم ۹ ماه راحتش کنم و ا/ت بعد اون باهاش کات میکنه و پسره میره زندان...
خب این پارت تموم شد راستی قشنگام یه مدت به خاطر امتحانا نتونستم پارت بزارم براتون ببخشید ولی به جاش الان چند پارت باهم میزارم بهتون...
حمایت؟
- ۱۱۱.۵k
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط