آینه 38

#آینه
𝓟𝓪𝓻𝓽 38:
"چویا"
سوئیچ ماشین و بقیه وسایلمو برداشتم و رفتم سمت در خروجی
- چویا سان
با شنیدن صدای ایزومی ناخوداگاه رومو برگردوندم
ایزومی: شرمنده امشب خیلی خسته شدید چویا سان
+ نه اشکال نداره، به هرحال جا به جا کردن تخت اون مرد کار یه خانم نبود
لبخندی زد و اومد نزدیکتر
- راستی.. هنوزم اون پسر خوشتیپه رو میبینید؟
+ امم.. منظورت دازایه؟
- اسمشو نمیدونم.. همون که بخاطرش رفتید پیش قاضی
مکث کرد و پشت دستشو روی پیشونیش گذاشت
- اون پسر خیلی جذابه، اگه تونستید یبار بیاردیش به کافه بیمارستان تا باهاش بیشتر اشنا بشم
از حرفی که زد بی اختیار اخم کردم
معمولا در جواب باید میگفتم باشه ولی.. عصبانی بودم؟
باورم نمیشد..
- چویا سان؟
حواسمو جمع کردم
تازه فهمیدم که دستامو دو طرفم مشت کرده بودم!
+ امم خب.. راستش.. اون نامزد داره، شرمنده
مثل کسی که یه پارچ اب سرد روی سرش ریخته باشن، شوکه شد
- اوه خب..
اومد نزدیکتر و یقه پیرهنمو درست کرد
- پس چطوره یبار من و شما با هم بریم کافه؟.. تا اونجا که میدونم شما با کسی در ارتباط نیستید، درست نمیگم؟
از تماس بینمون ناخوداگاه یه قدم به عقب برداشتم
+ خ.. خب من.. من به مردا گرایش دارم، شرمنده
با حرفی که زدم لعنتی به خودم فرستادم و نگاهمو از ایزومی گرفتم
- شما چی..؟
عرق سردی که از گوشه پیشونیم جاری شده بود رو نادیده گرفتم و رفتم سمت ماشین
+ کاری چیزی نداری؟ من باید برم
اینو گفتم و سریع ماشینو روشن کردم
طوری تند روندم که نفهمیدم کی به خونه رسیدم
نفس عمیق و راحتی کشیدم و وارد خونه شدم
همونطور که حدس میزدم، دازای هنوز خواب بود..
بی اختیار از دیدنش لبخند به لبم نشست و خم شدم و پتو رو تا زیر گردنش بردم..
چند تار از موهاش که توی صورتش ریخته بود رو کنار زدم و نگاهمو به لباش دوختم
ناخوداگاه انگشتمو روی لباش کشیدم ولی..
+ چه غلطی دارم میکنم
سریع صاف وایستادم و رفتم توی اتاقم..
لباسامو عوض کردم و خودمو انداختم روی تختم
+ تچچ.. به اینجا میگه تخت پادشاهی.. پسره احمق..
دست خودم نبود..
بی اختیار از حرفاش خنده ام میگرفت..
و توی بیمارستان.. نمیدونستم یدفعه واسه چی انقد حساس شدم.. و نمیدونستم اون حرفا رو واسه چی زدم..
دازای نامزدی نداشت.. و منم به مردا گرایش نداشتم.. فقط نمیدونم چرا.. یه لحظه با خودم دلم خواست برعکس این قضیه رو تصور کنم..
انگار دلم میخواست غیر مستقیم به ایزومی بگم، واسه بدست اوردن من یا دازای، دیر رسیدی..
لعنتی.. این فکر، هرچقدر هم اشتباه به نظر می‌رسید، عجیب درست حس می‌شد..!

پارت بعد 22 لایک
دیدگاه ها (۴۲)

روباه کوچولوی من پارت نه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> فردای ان روز @وی...

رمان سوم پارت بیستم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ویو دازای ی...

ابلیس

⟭𝑓𝑟𝑜𝑚 𝑓𝑟𝑖𝑒𝑛𝑑𝑠ℎ𝑖𝑝 𝑡𝑜𝑜 𝑙𝑜𝑣𝑒 ⟬𝑃𝑎𝑟𝑡 22...........گارسون=بله بفرم...

چند پارتی Pat : 2اسم : وقتی بهت سیلی میزنهنشانه ا.ت : (*)نشا...

ابلیس

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت چهار.صدای خنده ی مرد تو اتاق پی...

انتخابی بی بازگشت. Part.3

#Escape_from_death_April29 #part4توی همین فکر بودم که....تا ...

سالها پیش توی شرکتی کار میکردم و اشتباهی مرتکب شدم که ۳۰۰ می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط