خودکار ابری
پارت هفت
ناشناس ویو:
مدت زیادی بود دنبالش میکردم، ولی مگه همه ی دخترا با گل خوشحال نمیشن؟
کار اشتباهی کردم؟
نباید گل میفرستادم براش؟
شاید... شاید از گل بدش میاد.
ولی من خودم دیدم چطوری لبخند میزد وقتی یکی گل میگرفت، من خودم دیدم چطوری خوشحال میشد وقتی توی کتاب هاش، شخصیت دختر گل میگرفت.
اصلا شاید اشتباهی فرستادم... نه... نه مطمئنم خونه ی خودشه.
اصلا... اصلا از روزی که ازاد شدم دنبالش کردم.
ولی... ولی خوشحال نشد.
راوی ویو:
ناشناس رفت
نه این که ناامید شده باشها! نه!
اتفاقا هر بار اخمی روی صورت دختر میدید، بیشتر ترغیب میشد تا بیشتر در مورد دختر بدونه، البته که میدونست اسم دختر سوزیه، کاراته کار میکنه، هر هفته دو بار از ساعت ۱۲ تا ۲ میره کتابخونه.
میدونست که دندون پزشکی میخونه و یک زمانی هم انگلیسی درس میداده و الان، شده مربی کاراته.
حتی ساعت خواب و رنگ مسواک دختر هم میدونست.
ولی چرا باید شناختن گل مورده علاقه ی دختر سخت باشه؟
پسر ناشناس سوار BMW آبی رنگش شد و رفت به سمت گل فروشی.
در همون حالی که چراغ فروشی رو رد میکرد، فکری به سرش رسید، اگر چاره ی راه گل نباشه چی؟
سوزی ویو:
صدای ماشینی رو شنیدم که با سرعت از بغل در آپارتمان حرکت کرد و رفت
+ارث باباش رو گذاشتن اینجا انگار، مرتیکه...
چشم هام رو چرخوندم و دسته گل رز های قرمز که با پلاستیک چری و روبان مشکی تزیین شده بود رو برداشتم.
درسته از گل رز خوشم نمیومد، ولی انگار این گل یه طور خاصی طراحی شده بود.
انگار... انگار برای کسی که گل رز دوست ندارد طراحی شده بود. طراحی شده بود که به جزییاتش بیشتر توجه بشه، که شاید فرد، از جزییاتش بیشتر خوشش بیاد.
و خب... این گلی که نمیدونم فرستنده اش کی بود، شد اولین گل رزی که دور ننداختم.
دور ننداختم و نگه داشتم.
#کیم_نامجون
#پارت۷
ناشناس ویو:
مدت زیادی بود دنبالش میکردم، ولی مگه همه ی دخترا با گل خوشحال نمیشن؟
کار اشتباهی کردم؟
نباید گل میفرستادم براش؟
شاید... شاید از گل بدش میاد.
ولی من خودم دیدم چطوری لبخند میزد وقتی یکی گل میگرفت، من خودم دیدم چطوری خوشحال میشد وقتی توی کتاب هاش، شخصیت دختر گل میگرفت.
اصلا شاید اشتباهی فرستادم... نه... نه مطمئنم خونه ی خودشه.
اصلا... اصلا از روزی که ازاد شدم دنبالش کردم.
ولی... ولی خوشحال نشد.
راوی ویو:
ناشناس رفت
نه این که ناامید شده باشها! نه!
اتفاقا هر بار اخمی روی صورت دختر میدید، بیشتر ترغیب میشد تا بیشتر در مورد دختر بدونه، البته که میدونست اسم دختر سوزیه، کاراته کار میکنه، هر هفته دو بار از ساعت ۱۲ تا ۲ میره کتابخونه.
میدونست که دندون پزشکی میخونه و یک زمانی هم انگلیسی درس میداده و الان، شده مربی کاراته.
حتی ساعت خواب و رنگ مسواک دختر هم میدونست.
ولی چرا باید شناختن گل مورده علاقه ی دختر سخت باشه؟
پسر ناشناس سوار BMW آبی رنگش شد و رفت به سمت گل فروشی.
در همون حالی که چراغ فروشی رو رد میکرد، فکری به سرش رسید، اگر چاره ی راه گل نباشه چی؟
سوزی ویو:
صدای ماشینی رو شنیدم که با سرعت از بغل در آپارتمان حرکت کرد و رفت
+ارث باباش رو گذاشتن اینجا انگار، مرتیکه...
چشم هام رو چرخوندم و دسته گل رز های قرمز که با پلاستیک چری و روبان مشکی تزیین شده بود رو برداشتم.
درسته از گل رز خوشم نمیومد، ولی انگار این گل یه طور خاصی طراحی شده بود.
انگار... انگار برای کسی که گل رز دوست ندارد طراحی شده بود. طراحی شده بود که به جزییاتش بیشتر توجه بشه، که شاید فرد، از جزییاتش بیشتر خوشش بیاد.
و خب... این گلی که نمیدونم فرستنده اش کی بود، شد اولین گل رزی که دور ننداختم.
دور ننداختم و نگه داشتم.
#کیم_نامجون
#پارت۷
- ۱.۴k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط