اعتماد پارت|۱۵۹|
۱۵۹
جونگ کوک
تهیونگ با کلافگی نفسشو بیرون داد
–پس من از بیمارستان مرخصی میگیرم،فقط..
–فقط چی؟
مردد نگام کرد و گفت:تا وقتی خطره جدیای تهدیدش نمیکنه نمیری جلو و خودتو نشونش نمیدی
دو روز بود صداشو نشنیده بودم،مثل دوسال گذشته بود.
گوشی رو تو جیبم گذاشتمو با خونسردی جواب دادم
–اگه خودش نخواد نمیفهمه من اونجام،اما اگه اون کانگ مین بیشتر از حدش بهش نزدیک بشه،هیچ قولی بهتون نمیدم.
دوتاشونم خوب میدونستن منظور از قول نمیدم دقیقا چیه!
(فردا)
ا/ت
شب سختی بود و به هر نحوی میشد گذروندمش..
امروز کمی حالم بهتر بود و قابل تحملتر
موهامو شونه زدم و با شستن دست و صورتم از اتاق خارج شدم
وقتی به آخرین پله رسیدم ،جیسان اومد سمتمو دستامو گرفت
–حالت خو..خوبه؟
لبخندی زدم
–بهترم
–صبح بخیر خوشگله
–صبح بخیر
–چطوری؟
–خوبم
–مطمئن نیستم،کاش مخالفت نمیکردی میرفتیم درمانگاه،اینطوری خودتو اذیت میکنی
–عادیه،بخاطره استرسه نیازی به دکتر و این حرفا نیست
لیان با چهرهای نگران گفت:امیدوارم
صدای زنگ خونه باعث شد هر یه به اون سمت نگاه کنیم
–کیه این وقت روز؟!
–من باز میکنم
یقه پیراهنمو درست کردمو سمت در قدم برداشتم
به آرومی بازش کردم
با دیدن کانگ مین که سینیای دستش بود خشکم زد،با چشمای گرد نگاش میکردم
–آق..عام کانگ مین؟
با لبخند گفت:سلام،صبحت بخیر
–صبح توام بخیر
سینی رو سمتم گرفت
–مادربزرگ دهکده اینا رو برات فرستاده
–اوه ممنونم
اون یه زن پیره مهربون بود که تو این یک هفته چندین بار ملاقاتش کرده بودم
–حالت بهتره از دیشب؟
سرمو آروم تکون دادم
–آره..آره بهترم
سینی رو کمی بالا گرفتم و گفتم:ممنون بابت این
–خواهش میکنم،من تو کلبهی روبهرویی هستم اگه کمکی خواستین بهم بگین
–باشه،حتما
به محض رفتنش با حس اینکه یکی زل زده بهمون سرمو به اطراف چرخوندم،اما نهایتا فهمیدم توهمی بیش نبوده!
لبخند محوی زدم و با خودم زمزمه کردم
–انگار زیادی خیالاتی شدم
درو بستم،بی خبر از اینکه پشت تنهی قطور یکی از کاج های بلند جفت چشم های تیرهای وجود داشتن که لحظهای هم ازم برداشته نشده بود
دستی بین موهام کشیدمو به ماشین تکیه دادم
براش صبحونه هم میبره؟
از حرص پوزخندی زدمو سیگاره لای انگشتامو روشن کردم
و اونم قبولش میکنه!
جانگشین با چشمای خوابآلودش از کلبه بیرون اومد
–چه زود بیدار شدی
–رفته بودم دیدن ا/ت
چشماش تا حد ممکن باز شدن
–ا/ت؟ اونکه نفهمید اینجایی؟!
سیگار رو انداختم زیرهپام و لهش کردم
–نه
–خوبه
جونگ کوک
تهیونگ با کلافگی نفسشو بیرون داد
–پس من از بیمارستان مرخصی میگیرم،فقط..
–فقط چی؟
مردد نگام کرد و گفت:تا وقتی خطره جدیای تهدیدش نمیکنه نمیری جلو و خودتو نشونش نمیدی
دو روز بود صداشو نشنیده بودم،مثل دوسال گذشته بود.
گوشی رو تو جیبم گذاشتمو با خونسردی جواب دادم
–اگه خودش نخواد نمیفهمه من اونجام،اما اگه اون کانگ مین بیشتر از حدش بهش نزدیک بشه،هیچ قولی بهتون نمیدم.
دوتاشونم خوب میدونستن منظور از قول نمیدم دقیقا چیه!
(فردا)
ا/ت
شب سختی بود و به هر نحوی میشد گذروندمش..
امروز کمی حالم بهتر بود و قابل تحملتر
موهامو شونه زدم و با شستن دست و صورتم از اتاق خارج شدم
وقتی به آخرین پله رسیدم ،جیسان اومد سمتمو دستامو گرفت
–حالت خو..خوبه؟
لبخندی زدم
–بهترم
–صبح بخیر خوشگله
–صبح بخیر
–چطوری؟
–خوبم
–مطمئن نیستم،کاش مخالفت نمیکردی میرفتیم درمانگاه،اینطوری خودتو اذیت میکنی
–عادیه،بخاطره استرسه نیازی به دکتر و این حرفا نیست
لیان با چهرهای نگران گفت:امیدوارم
صدای زنگ خونه باعث شد هر یه به اون سمت نگاه کنیم
–کیه این وقت روز؟!
–من باز میکنم
یقه پیراهنمو درست کردمو سمت در قدم برداشتم
به آرومی بازش کردم
با دیدن کانگ مین که سینیای دستش بود خشکم زد،با چشمای گرد نگاش میکردم
–آق..عام کانگ مین؟
با لبخند گفت:سلام،صبحت بخیر
–صبح توام بخیر
سینی رو سمتم گرفت
–مادربزرگ دهکده اینا رو برات فرستاده
–اوه ممنونم
اون یه زن پیره مهربون بود که تو این یک هفته چندین بار ملاقاتش کرده بودم
–حالت بهتره از دیشب؟
سرمو آروم تکون دادم
–آره..آره بهترم
سینی رو کمی بالا گرفتم و گفتم:ممنون بابت این
–خواهش میکنم،من تو کلبهی روبهرویی هستم اگه کمکی خواستین بهم بگین
–باشه،حتما
به محض رفتنش با حس اینکه یکی زل زده بهمون سرمو به اطراف چرخوندم،اما نهایتا فهمیدم توهمی بیش نبوده!
لبخند محوی زدم و با خودم زمزمه کردم
–انگار زیادی خیالاتی شدم
درو بستم،بی خبر از اینکه پشت تنهی قطور یکی از کاج های بلند جفت چشم های تیرهای وجود داشتن که لحظهای هم ازم برداشته نشده بود
دستی بین موهام کشیدمو به ماشین تکیه دادم
براش صبحونه هم میبره؟
از حرص پوزخندی زدمو سیگاره لای انگشتامو روشن کردم
و اونم قبولش میکنه!
جانگشین با چشمای خوابآلودش از کلبه بیرون اومد
–چه زود بیدار شدی
–رفته بودم دیدن ا/ت
چشماش تا حد ممکن باز شدن
–ا/ت؟ اونکه نفهمید اینجایی؟!
سیگار رو انداختم زیرهپام و لهش کردم
–نه
–خوبه
- ۱۱.۳k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط