ابلیس
part 48
ساعت یک بامداد بود و چویا به تنهایی تو کوچه های شهر ناشناس قدم میزد و با خودش فکر میکرد که چطور باید دازای رو راضی کنه...اونا به کمکش احتیاج داشتن و دازای هیچ جوره حاضر نبود بهشون کمک کنه و اون شرط لعنتی رو سر این گذاشت چون میدونست پیش بینی کرده بود که چویا قادر به انجام این کار نیست برای همین اون نیشخند کثیف رو لباش بود.
همینطور که قدم میزد صدای گریه و کمک به گوشش خورد.
این موقع؟ اوه نه اون صدای یه زنه
چویا با سرعت به سمت صدا دوید و با دو پسر قد بلند و عرازل رو به رو شد
+ ولش کنید...
سمتشون دوید و دخترو از زیر دست پسرا بیرون کشید
+ این موقع اینجا چیکار میکنی ؟ میدونی که خطرناکه
" من...من فقط خواستم برم یه چیزی بخرم "
چویا آهی کشید که پسرا خندیدن و یکی از اونها گفت
" هوی جغله فکر میکنی کی هستی که مزاحم کار ما میشی؟ "
+ من کسی نیستم ولی اجازه نمیدم به یه دختر آسیب بزنید
" ما کار خاصی باهاش نکردیم...فقط داریم با هم دوست میشیم مگه نه خانم کوچولو؟ "
دختر لرزید و پشت چویا قایم شد
" از پسشون برنمیای...بهتره فرار کنیم "
چویا اخم کرد...درسته ادم کشی تو کارش نبود و ازش میترسید اما لتپار کردن بقیه واسش لذت بخش بود مخصوصا مزاحم ها
+ تو میتونی بری...
" واقعا فکر کردی تنهات میزارم؟ "
چویا لبخندی زد و یکی از اون دو نفر دست چویا رو کشید و گفت
" ظاهر بی نقص و زیبایی داری...ریزه میزه هم که هستی...خوراک خودمی بیا اینجا عزیزم "
چویا با زانو تو صورتش زد و خودشو عقب کشید
+ فکر اینکه دستت بهم بخور رو از سرت بیرون کن مرتیکه
به سرعت سمتش دوید و زیر پایی بهش زد که روی زمین افتاد و نفر دوم بهش حمله کرد که با زانو به وسط پاهاش کوبید و پخش زمین شد. روی پسری که رو زمین افتاده بود نشست و با جایی که جون داشت با مشت به صورتش ضربه میزد و بعد از اون سراغ دومی رفت و با جنون میزد...برای چند دقیقه کنترلش رو از دست داد و خواست به اون دختر بیچاره حمله کنه که از پشت کشیده شد و روی زمین افتاد و تازه به خودش اومد و اون دختر هم فرار کرد
_ احمق معلوم هست داری چیکار میکنی؟ واقعا یه مغز هویجی کودنی
+ تو اینجا...چیکار... میکنی؟
_ از مافیا برگشتم سر راه دیدمت
+ ا...آها...پس بهتره که برگردیم...
صدای ماشین پلیس به گوش رسید و دازای تچی زیر لب گفت و داد زد
_ دنبالم بیا!!
چویا لنگ زنان بلند شد و به دنبال دازای دوید و چند باری هم نزدیک بود رو زمین بیوفته اما تعادلش رو حفظ کرد
" هی...فرار کردن دنبالشون بگردید "
+ اونا...چرا فرار کردی کشتن اونا برات مثل آب خوردنه
_ اسلحه ام خالیه...تیری همراهم نیست و اگه من بیوفتم زندان رئیس بیرونم میاره اما تورو نه پس بهترین کار فراره.
به بم بست برخورد کردن و دازای اخمی کرد
_ تف به این شانس...
نگاهش به یه دیوار پشتی افتاد و گفت
_ چویا بیا
پشت دیوار قایم شدن و نور چراغ قوه رو دیوار افتاد داشتن نزدیک میشدن که دازای فکری به سرش زد و چویا رو بین خودش و دیوار اسیر کرد
_ صداتو خفه کنی خودم خفت میکنم
به سردی و با جدیت گفت و گردنشو گاز گرفت که ناله ای بلند از سر درد سر داد که نزدیکی نور متوقف شد و بعد گفت
" مردم چقدر بی حیا شدن...این کارا رو حداقل تو خیابون کوچه پس کوچه ها نکنید...بیاید بریم اینجا نیستن "
پلیس ها کم کم دور شدن و دازای همونجا نشست و نفس نفس زد
_ تو فقط مایه دردسری
+ میدونم...این چه کاری بود...احمق
_ نجات دادم...جای تشکرته؟
+ اینطوری؟
_ تنها راهی بود که به ذهنم رسید
چویا چشماش خمار شد و گفت
+ خیلی خوابم میاد
سرش داشت میرفت که دازای خودشو عقب کشید تا تماس جسمی نداشته باشن و چویا سریع سرشو بلند کرد
+ م...متاسفم
_ مشکلی نیست
چویا سرشو به پشت تکیه داد و گفت
+ برگردیم؟
_ اونا هنوز نرفتن
چویا چشماشو بست و بزودی خوابش برد و دازای لبخندی بهش زد و تموم جرعت و زورش رو جم کرد و سر چویا رو روی شونه اش گذاشت و برای چند ثانیه نفسشو حبس کرد و وقتی گرمی سر چویا رو شونه دازای عادی شد نفسشو تخلیه کرد و خودش هم تکیه داد
_ رئیس...ازت متنفرم...اگه تو نبودی میتونستم واقعا عاشق شدنو حس کنم...عاشقش بشم...تو نزاشتی...نزاشتی لعنتی نمیبخشمت
________________________________________________________
ادامه دارد...
ساعت یک بامداد بود و چویا به تنهایی تو کوچه های شهر ناشناس قدم میزد و با خودش فکر میکرد که چطور باید دازای رو راضی کنه...اونا به کمکش احتیاج داشتن و دازای هیچ جوره حاضر نبود بهشون کمک کنه و اون شرط لعنتی رو سر این گذاشت چون میدونست پیش بینی کرده بود که چویا قادر به انجام این کار نیست برای همین اون نیشخند کثیف رو لباش بود.
همینطور که قدم میزد صدای گریه و کمک به گوشش خورد.
این موقع؟ اوه نه اون صدای یه زنه
چویا با سرعت به سمت صدا دوید و با دو پسر قد بلند و عرازل رو به رو شد
+ ولش کنید...
سمتشون دوید و دخترو از زیر دست پسرا بیرون کشید
+ این موقع اینجا چیکار میکنی ؟ میدونی که خطرناکه
" من...من فقط خواستم برم یه چیزی بخرم "
چویا آهی کشید که پسرا خندیدن و یکی از اونها گفت
" هوی جغله فکر میکنی کی هستی که مزاحم کار ما میشی؟ "
+ من کسی نیستم ولی اجازه نمیدم به یه دختر آسیب بزنید
" ما کار خاصی باهاش نکردیم...فقط داریم با هم دوست میشیم مگه نه خانم کوچولو؟ "
دختر لرزید و پشت چویا قایم شد
" از پسشون برنمیای...بهتره فرار کنیم "
چویا اخم کرد...درسته ادم کشی تو کارش نبود و ازش میترسید اما لتپار کردن بقیه واسش لذت بخش بود مخصوصا مزاحم ها
+ تو میتونی بری...
" واقعا فکر کردی تنهات میزارم؟ "
چویا لبخندی زد و یکی از اون دو نفر دست چویا رو کشید و گفت
" ظاهر بی نقص و زیبایی داری...ریزه میزه هم که هستی...خوراک خودمی بیا اینجا عزیزم "
چویا با زانو تو صورتش زد و خودشو عقب کشید
+ فکر اینکه دستت بهم بخور رو از سرت بیرون کن مرتیکه
به سرعت سمتش دوید و زیر پایی بهش زد که روی زمین افتاد و نفر دوم بهش حمله کرد که با زانو به وسط پاهاش کوبید و پخش زمین شد. روی پسری که رو زمین افتاده بود نشست و با جایی که جون داشت با مشت به صورتش ضربه میزد و بعد از اون سراغ دومی رفت و با جنون میزد...برای چند دقیقه کنترلش رو از دست داد و خواست به اون دختر بیچاره حمله کنه که از پشت کشیده شد و روی زمین افتاد و تازه به خودش اومد و اون دختر هم فرار کرد
_ احمق معلوم هست داری چیکار میکنی؟ واقعا یه مغز هویجی کودنی
+ تو اینجا...چیکار... میکنی؟
_ از مافیا برگشتم سر راه دیدمت
+ ا...آها...پس بهتره که برگردیم...
صدای ماشین پلیس به گوش رسید و دازای تچی زیر لب گفت و داد زد
_ دنبالم بیا!!
چویا لنگ زنان بلند شد و به دنبال دازای دوید و چند باری هم نزدیک بود رو زمین بیوفته اما تعادلش رو حفظ کرد
" هی...فرار کردن دنبالشون بگردید "
+ اونا...چرا فرار کردی کشتن اونا برات مثل آب خوردنه
_ اسلحه ام خالیه...تیری همراهم نیست و اگه من بیوفتم زندان رئیس بیرونم میاره اما تورو نه پس بهترین کار فراره.
به بم بست برخورد کردن و دازای اخمی کرد
_ تف به این شانس...
نگاهش به یه دیوار پشتی افتاد و گفت
_ چویا بیا
پشت دیوار قایم شدن و نور چراغ قوه رو دیوار افتاد داشتن نزدیک میشدن که دازای فکری به سرش زد و چویا رو بین خودش و دیوار اسیر کرد
_ صداتو خفه کنی خودم خفت میکنم
به سردی و با جدیت گفت و گردنشو گاز گرفت که ناله ای بلند از سر درد سر داد که نزدیکی نور متوقف شد و بعد گفت
" مردم چقدر بی حیا شدن...این کارا رو حداقل تو خیابون کوچه پس کوچه ها نکنید...بیاید بریم اینجا نیستن "
پلیس ها کم کم دور شدن و دازای همونجا نشست و نفس نفس زد
_ تو فقط مایه دردسری
+ میدونم...این چه کاری بود...احمق
_ نجات دادم...جای تشکرته؟
+ اینطوری؟
_ تنها راهی بود که به ذهنم رسید
چویا چشماش خمار شد و گفت
+ خیلی خوابم میاد
سرش داشت میرفت که دازای خودشو عقب کشید تا تماس جسمی نداشته باشن و چویا سریع سرشو بلند کرد
+ م...متاسفم
_ مشکلی نیست
چویا سرشو به پشت تکیه داد و گفت
+ برگردیم؟
_ اونا هنوز نرفتن
چویا چشماشو بست و بزودی خوابش برد و دازای لبخندی بهش زد و تموم جرعت و زورش رو جم کرد و سر چویا رو روی شونه اش گذاشت و برای چند ثانیه نفسشو حبس کرد و وقتی گرمی سر چویا رو شونه دازای عادی شد نفسشو تخلیه کرد و خودش هم تکیه داد
_ رئیس...ازت متنفرم...اگه تو نبودی میتونستم واقعا عاشق شدنو حس کنم...عاشقش بشم...تو نزاشتی...نزاشتی لعنتی نمیبخشمت
________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۴.۶k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط