صحنه پارت شانزدهم
مرد نگاهش را از من میگیرد و به پتینسون میدهد، در نگاهش حرف هایی گفته میشود که مفهومشان را نمیفهمم کالاهان نفس عمیقی میکشد .سمت در میرود بیرون را نگاهی میکند و بعد می بنددش، هنوز هم پشتش به ما بود«هیئت مدیره میخوان سالن رو ازمون بگیرن»
نفسم را بیرون میدهم و صورتم را بین دستانم پنهان میکنم ، توی دلم خوشحال میشوم که ایراد از من نبوده،
صدای هنری می اید
-منظورت چیه
رابرت دست میکند و نمایشنامه را از بین دیگر کاغذ های زباله بیرون میکشد و تکانی میدهد،
-حدود دو یا سه ماه برای نمایش بعدیمون وقت دایم
-مشکلش چیه
-من هیچ بودجه ای برای نمایش جدید دریافت نکردم ،تهیه کننده نداریم و اگر توجه داور هارو جلب نکنه.. سالن رو میگرن،باید گیشه بتونه سود رو بهشون برسونه،
دستانم را از روی صورتم بر میدارم و نگاهی به هنری می اندازم لبخند نمیزند، کنارش میشینم به صندلی خالی روبرویم خیره میشوم «چه نمایشنامه ای رو در نظر دارید» کالاهان بالاخره نگاهم میکند «هیچی،شاید بهتر باشه قبل از اجرا صحنه رو تحویلشون بدیم ،اینطوری مجبور به پرداخت جریمه نیستیم» روبرویم میشیند«اِما تو کتابت رو به نمایشنامه تبدیل کردی تا پولی که نیاز داشتی رو به دست بیاری، ولی من هیچی برای ارائه به تو ندارم» تیک و تاک ساعت به گوش میرسد ،نگاهی به چهره ساکت هنری نگاه میکنم «اگر از دستمزد من صرف نظر کنیم چی؟» کالاهان انگار که باورش نمیشود سرش را بالا می آورد نگاهم میکند«لازم نیست از خود...» حرفش را قطع میکنم«نه، از خود گذشتگی نیست اگر بیشتر از پنج ملیون دلار فروش داشت درصدم رو میگیرم،» کالاهان اخمی میکند و در فکر میرود شانه بالا می اندازم«یه جور معامله. ریسکش رو قبول میکنم »
-مطمئنی؟
هنری سکوتش را میشکند، صدایش گرفته است«لازم نیست..»
بی انکه مطمئن باشم میگویم«آره»
کلاهان نفس عمیقی میکشد و پشت میزش میشند، دستانش را روی صورتش میگذارد «اغلبا پنج درصد سود به نویسنده تعلق میگیره و باید این رو بدونی واقعا نمیخوام همچین کاری کنی چون احتمالش...» دستانش را از روی صورتش کنار می اورد و نگاهم میکند«ولی اگر ما اخرش تونستیم به اون قدر سود برسیم، من ده درصد اش رو به تو میدم اِما»
سر تکان میدهم«باشه
پ.ن :خوشکلا ،احتمالآ این اخرین پارته و ادامه اش دیگه ندم ، حمایت ها خیلی کمه و منم سرم شلوغ شده و فکر نکنم برسم به نوشتن بقیه اش،مرسی که تا اینجا🫠❤️ خوندیدد ....
نفسم را بیرون میدهم و صورتم را بین دستانم پنهان میکنم ، توی دلم خوشحال میشوم که ایراد از من نبوده،
صدای هنری می اید
-منظورت چیه
رابرت دست میکند و نمایشنامه را از بین دیگر کاغذ های زباله بیرون میکشد و تکانی میدهد،
-حدود دو یا سه ماه برای نمایش بعدیمون وقت دایم
-مشکلش چیه
-من هیچ بودجه ای برای نمایش جدید دریافت نکردم ،تهیه کننده نداریم و اگر توجه داور هارو جلب نکنه.. سالن رو میگرن،باید گیشه بتونه سود رو بهشون برسونه،
دستانم را از روی صورتم بر میدارم و نگاهی به هنری می اندازم لبخند نمیزند، کنارش میشینم به صندلی خالی روبرویم خیره میشوم «چه نمایشنامه ای رو در نظر دارید» کالاهان بالاخره نگاهم میکند «هیچی،شاید بهتر باشه قبل از اجرا صحنه رو تحویلشون بدیم ،اینطوری مجبور به پرداخت جریمه نیستیم» روبرویم میشیند«اِما تو کتابت رو به نمایشنامه تبدیل کردی تا پولی که نیاز داشتی رو به دست بیاری، ولی من هیچی برای ارائه به تو ندارم» تیک و تاک ساعت به گوش میرسد ،نگاهی به چهره ساکت هنری نگاه میکنم «اگر از دستمزد من صرف نظر کنیم چی؟» کالاهان انگار که باورش نمیشود سرش را بالا می آورد نگاهم میکند«لازم نیست از خود...» حرفش را قطع میکنم«نه، از خود گذشتگی نیست اگر بیشتر از پنج ملیون دلار فروش داشت درصدم رو میگیرم،» کالاهان اخمی میکند و در فکر میرود شانه بالا می اندازم«یه جور معامله. ریسکش رو قبول میکنم »
-مطمئنی؟
هنری سکوتش را میشکند، صدایش گرفته است«لازم نیست..»
بی انکه مطمئن باشم میگویم«آره»
کلاهان نفس عمیقی میکشد و پشت میزش میشند، دستانش را روی صورتش میگذارد «اغلبا پنج درصد سود به نویسنده تعلق میگیره و باید این رو بدونی واقعا نمیخوام همچین کاری کنی چون احتمالش...» دستانش را از روی صورتش کنار می اورد و نگاهم میکند«ولی اگر ما اخرش تونستیم به اون قدر سود برسیم، من ده درصد اش رو به تو میدم اِما»
سر تکان میدهم«باشه
پ.ن :خوشکلا ،احتمالآ این اخرین پارته و ادامه اش دیگه ندم ، حمایت ها خیلی کمه و منم سرم شلوغ شده و فکر نکنم برسم به نوشتن بقیه اش،مرسی که تا اینجا🫠❤️ خوندیدد ....
- ۱۲۲
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط