عشقی مبتلا به مرگ پارت 1
ساعت هشت و نیم بود که برای رفتن به پارک اماده شد.
حس میکرد امروز یه چیز جالبی اتفاق میفته.
+فک کنم باید خودم بهش بگم.. ولی اگه.. اگهههه اون منو دوست نداشته باشه چیییییییییییییی(سیسی اروم)
بعد کلی داد بیداد کردن بالاخره موهاشو بست و با یه میکاپ ساده رفت سراغ کمد لباساش.
یه شلوار بگ آبی رنگ برداشت با یه کراپ سفید و ساده.
گوشیو کارتشو برداشت در و باز کرد رفت سمت پارک.
از نظر خودش خوبی اون پارک این بود که با وجود شلوغ بودنش ساکته و به خونه اش نزدیکه.
بالاخره رسید و مثل همیشه نشست روی همون صندلی قبلی که کنارش یه گلدون بزرگ با گل های رنگی بود.
ویو تهیونگ: بالاخره اومد. خب الان برم بهش بگم یعنی یا.. اول پیشش بشینم آشنا شم؟ چرا اعتراف اینجوریه خیلی مزخرفه.
بعد کلی صحبت تو مغزش و نقشه اش برا اعتراف تصمیم گرفت بره سمت الوین.
×ام.. سلام خانم.
الوین سرشو چرخوند تا صاحب صدا رو پیدا کنه و وقتی اونو دید یه لحظه فکر کرد قیافه اش آشناس.
+اوه... سلام بفرمایید.
×میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ یه کاری باهاتون داشتم.
+بله حتما. میشنوم.
تهیونگ نشست کنار الوین و بعد از چند ثانیه سرشو انداخت پایین و زیر چشمی به الوین نگاه کرد.
×خب راستش. من دوساله که میبینم شما اینجایین و خب، نمیدونم میتونید درکم کنید یا نه. ولی من بهتون یه حسی پیدا کردم، ام یعنی... هر لحظه تو فکرتونم هر دقیقه حسم بهتون بیشتر میشه. اگر امکانش هست باهم قرار بزاریم.
+اوه.. اممم تاحالا کسی این حرفا رو بهم نزده بود. خب نمیدونم من شمارو نمیشناسم که باید آشنا بشیم حسمون متقابل بشه.
اگه میشه در موردش فکر کنم بعدا بهتون جوابمو بدم.
×باشه حتما فقط میشه معرفی کنید؟
+اها من الوین هستم 21 سالمه.
×خوشبختم. تهیونگ 23 ساله.
+منم همینطور.
بعد از کمی صحبت باهم الوین کلا ساکت شد و به آسمون نگاه کرد. مث هر شب که اونجا میرفت.
بعد از دو ساعت نگاهش به ساعت افتاد.
+عوا ساعت 11 هه ساعت 12 جونگکوک میاد خونه من. ام ببخشید مم باید برم.
×ب..باشه بفرمایید. میخواید برسونمتو...ـ
+نه نه نه خودم میرم فعلا خدانگهدار.
انقد سریع از جاش بلند شد. و رفت که تهیونگ وقتی به خودش اومد با جای خالیش رو به رو شد.
× جونگکوک کیه؟!
ادامه دارد....
دوستان میدونستید این چند پارتی سد انده(پایان غمگین) 🤌🏻💔🙂😂
حس میکرد امروز یه چیز جالبی اتفاق میفته.
+فک کنم باید خودم بهش بگم.. ولی اگه.. اگهههه اون منو دوست نداشته باشه چیییییییییییییی(سیسی اروم)
بعد کلی داد بیداد کردن بالاخره موهاشو بست و با یه میکاپ ساده رفت سراغ کمد لباساش.
یه شلوار بگ آبی رنگ برداشت با یه کراپ سفید و ساده.
گوشیو کارتشو برداشت در و باز کرد رفت سمت پارک.
از نظر خودش خوبی اون پارک این بود که با وجود شلوغ بودنش ساکته و به خونه اش نزدیکه.
بالاخره رسید و مثل همیشه نشست روی همون صندلی قبلی که کنارش یه گلدون بزرگ با گل های رنگی بود.
ویو تهیونگ: بالاخره اومد. خب الان برم بهش بگم یعنی یا.. اول پیشش بشینم آشنا شم؟ چرا اعتراف اینجوریه خیلی مزخرفه.
بعد کلی صحبت تو مغزش و نقشه اش برا اعتراف تصمیم گرفت بره سمت الوین.
×ام.. سلام خانم.
الوین سرشو چرخوند تا صاحب صدا رو پیدا کنه و وقتی اونو دید یه لحظه فکر کرد قیافه اش آشناس.
+اوه... سلام بفرمایید.
×میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ یه کاری باهاتون داشتم.
+بله حتما. میشنوم.
تهیونگ نشست کنار الوین و بعد از چند ثانیه سرشو انداخت پایین و زیر چشمی به الوین نگاه کرد.
×خب راستش. من دوساله که میبینم شما اینجایین و خب، نمیدونم میتونید درکم کنید یا نه. ولی من بهتون یه حسی پیدا کردم، ام یعنی... هر لحظه تو فکرتونم هر دقیقه حسم بهتون بیشتر میشه. اگر امکانش هست باهم قرار بزاریم.
+اوه.. اممم تاحالا کسی این حرفا رو بهم نزده بود. خب نمیدونم من شمارو نمیشناسم که باید آشنا بشیم حسمون متقابل بشه.
اگه میشه در موردش فکر کنم بعدا بهتون جوابمو بدم.
×باشه حتما فقط میشه معرفی کنید؟
+اها من الوین هستم 21 سالمه.
×خوشبختم. تهیونگ 23 ساله.
+منم همینطور.
بعد از کمی صحبت باهم الوین کلا ساکت شد و به آسمون نگاه کرد. مث هر شب که اونجا میرفت.
بعد از دو ساعت نگاهش به ساعت افتاد.
+عوا ساعت 11 هه ساعت 12 جونگکوک میاد خونه من. ام ببخشید مم باید برم.
×ب..باشه بفرمایید. میخواید برسونمتو...ـ
+نه نه نه خودم میرم فعلا خدانگهدار.
انقد سریع از جاش بلند شد. و رفت که تهیونگ وقتی به خودش اومد با جای خالیش رو به رو شد.
× جونگکوک کیه؟!
ادامه دارد....
دوستان میدونستید این چند پارتی سد انده(پایان غمگین) 🤌🏻💔🙂😂
- ۴.۶k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط