{محکوم به لمس }
{محکوم به لمس }
part ۴ 杂交种
لی آرو با غیض دستش را عقب کشید و پارچه مشکی روی صورتش را درست کرد خنجر کوچک که مادرش برایش مانده بود رو چک کرد هیچوقت بدون اون جایی نمیرفت بدون حرفی از کنار برادرش گذشت رِن کلافه اوفی کشید و موهایش را خاروند بلافاصله دنبالش راه افتاد : لی آرو صبر کن بزار منم بیام ماشینم نیاوردم بخاطر اینکه جلب توجه نشه اوفف...
رن همیشه در میان خواهر و پدر و مادرش میماند....
..
به آرامی وارده راه رو شد تند به اطراف نگاه کرد هیچکس نبود پس با خیال راحت به اتاقش رفت با بستن درب نفس آسوده ای کشید و خودش را روی تختش انداخت: اخیش هیچکس ندید
نگاهی به دور اطراف کرد قلبش فشرده و آزرده خاطر شد « بلاخره این سه سال هم تموم شد و فردا شب از اینجا میرم »
رِن تا از رفتن خواهرش به اتاق مطمئن شد بازم یه بیرون رفت فکر میکرد همه چی همانطور که خودش خواسته بود پنهان شده اما بیخبر از اینکه یکی از آدم های مادرش
جاسوسی را خیلی زود رسانده بود
برق نگین لباس های زن در آب زلال دریاچه جلو رویش میرفتاد با همان لباس سنتی ژاپنی به رنگ قرمز پر از نگین و مروارید روی صندلی نشسته بود
فنجان طرح اژدها را از روی بشقابش بلند کرد و روی لب قرمزش گذاشت با شنیدن حرف های افرادش ابروی بالا زد : که اینطور پس بازم دختر ناتنی من بدون اجازه بیرون رفته با اینکه فردا شب مراسم ازدواجشه
...: بله بانو
ناچا پوزخندی زد : اشکالی نداره این دفعه رو کاریش نداریم به هر حال که داره میره
پدر لی آرو با همان کن شلوار مشکی به سوی همسرش آمد
پشت سرش ایستاد و دست روی شانه اش گذاشت : چیزی شده خانم
زن فنجانش را روی میز نهاد صدایش تیز تر از مار بود : به چیزی فکر نکن باید واسه مراسم فردا شب آماده باشیم...
لی آرو که با تأسف و خشم از پنجره اتاقش نظاره گر این صحنه بود پرده را دوباره کشید با بغض اما خشم زمزمه کرد : لعنتی ها من پانزده سالم بود که نامزد یه مردی که دوازده سالم بود کردین الانم دارین خوش زندگی میکنید ...
part ۴ 杂交种
لی آرو با غیض دستش را عقب کشید و پارچه مشکی روی صورتش را درست کرد خنجر کوچک که مادرش برایش مانده بود رو چک کرد هیچوقت بدون اون جایی نمیرفت بدون حرفی از کنار برادرش گذشت رِن کلافه اوفی کشید و موهایش را خاروند بلافاصله دنبالش راه افتاد : لی آرو صبر کن بزار منم بیام ماشینم نیاوردم بخاطر اینکه جلب توجه نشه اوفف...
رن همیشه در میان خواهر و پدر و مادرش میماند....
..
به آرامی وارده راه رو شد تند به اطراف نگاه کرد هیچکس نبود پس با خیال راحت به اتاقش رفت با بستن درب نفس آسوده ای کشید و خودش را روی تختش انداخت: اخیش هیچکس ندید
نگاهی به دور اطراف کرد قلبش فشرده و آزرده خاطر شد « بلاخره این سه سال هم تموم شد و فردا شب از اینجا میرم »
رِن تا از رفتن خواهرش به اتاق مطمئن شد بازم یه بیرون رفت فکر میکرد همه چی همانطور که خودش خواسته بود پنهان شده اما بیخبر از اینکه یکی از آدم های مادرش
جاسوسی را خیلی زود رسانده بود
برق نگین لباس های زن در آب زلال دریاچه جلو رویش میرفتاد با همان لباس سنتی ژاپنی به رنگ قرمز پر از نگین و مروارید روی صندلی نشسته بود
فنجان طرح اژدها را از روی بشقابش بلند کرد و روی لب قرمزش گذاشت با شنیدن حرف های افرادش ابروی بالا زد : که اینطور پس بازم دختر ناتنی من بدون اجازه بیرون رفته با اینکه فردا شب مراسم ازدواجشه
...: بله بانو
ناچا پوزخندی زد : اشکالی نداره این دفعه رو کاریش نداریم به هر حال که داره میره
پدر لی آرو با همان کن شلوار مشکی به سوی همسرش آمد
پشت سرش ایستاد و دست روی شانه اش گذاشت : چیزی شده خانم
زن فنجانش را روی میز نهاد صدایش تیز تر از مار بود : به چیزی فکر نکن باید واسه مراسم فردا شب آماده باشیم...
لی آرو که با تأسف و خشم از پنجره اتاقش نظاره گر این صحنه بود پرده را دوباره کشید با بغض اما خشم زمزمه کرد : لعنتی ها من پانزده سالم بود که نامزد یه مردی که دوازده سالم بود کردین الانم دارین خوش زندگی میکنید ...
- ۲.۱k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط