رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

فصل بیست و یکم : پیامی غیر منتظره


همون موقع، ملیسا و دوستانش جلوی ایستگاه ایستاده بودن.

آیومی به ساعتش نگاه کرد.

ـ خب، بچه‌ها! فکر کنم دیگه وقت رفتنه.

هانا با ناراحتی گفت:

ـ نههه! تازه داشت خوش می‌گذشت!

رِن خندید.

ـ فردا هم می‌تونین همدیگه رو ببینین.

ـ فردا که مدرسه نداریم!

ـ خب، پس دوشنبه!

همه خندیدن.

ملیسا هم با تک‌تک دوستانش خداحافظی کرد. وقتی نوبت کایزن رسید، او فقط سرش رو کمی تکون داد.

ـ شب بخیر.

ملیسا هم جواب داد:

ـ شب بخیر.

همین.

نه گفت‌وگوی طولانی‌ای در کار بود، نه شوخی خاصی.

کایزن به سمت ایستگاه خودش رفت و ملیسا همراه آیومی به راه افتاد.

وقتی به خانه رسید، ساعت نزدیک یازده بود.

مادرش در پذیرایی نشسته بود و با دیدنش لبخند زد.

ـ خوش گذشت؟

ملیسا کفش‌هاش رو درآورد.

ـ خیلی!

ـ معلومه. از وقتی وارد شدی، داری لبخند می‌زنی.

ملیسا کنارش نشست و سرش رو به شونهٔ مادرش تکیه داد.

ـ مامان، امروز واقعاً خوب بود.

مادرش موهاش رو نوازش کرد.

ـ خوشحالم، عزیزم.

ملیسا چند دقیقه همون‌جا موند. بعد به اتاقش رفت و گوشی‌اش رو روشن کرد.

اعلان‌های زیادی روی صفحه ظاهر شدن.

اما چشمش به یک پیام خصوصی افتاد.

از طرف ریو.

ملیسا پیام رو باز کرد و تا آخر خوند.

برای چند لحظه، فقط به صفحه خیره موند.

ریو ازش عذرخواهی کرده بود.

همون ریویی که معمولاً فقط وقتی به جزوه یا کمک درسی نیاز داشت سراغش می‌اومد.

ملیسا نمی‌دونست باید چه احساسی داشته باشه.

بخشی از وجودش از اینکه بالاخره یکی متوجه شده بود، خوشحال بود.

اما بخش دیگه‌ای ازش می‌پرسید چرا باید این‌همه زمان می‌گذشت تا کسی بفهمه؟

چرا باید خودش به زبون می‌آورد که احساس می‌کنه برای خانواده‌اش اهمیتی نداره، تا شاید یکی به فکر فرو بره؟

ملیسا گوشی رو روی تخت گذاشت.

هنوز آماده نبود جواب بده.

نه می‌خواست به ریو بی‌احترامی کنه و نه می‌خواست فقط به خاطر یک عذرخواهی، تمام ناراحتی‌های گذشته رو فراموش کنه.

عذرخواهی، شروع خوبی بود.

اما اعتماد با یک پیام برنمی‌گشت.

ملیسا لباس راحتی‌اش رو پوشید و به تخت رفت.

قبل از خواب، یک بار دیگه پیام ریو رو نگاه کرد.

بعد گوشی رو کنار گذاشت و چراغ رو خاموش کرد.

شاید این بار، یکی از اون‌ها واقعاً داشت به فکر تغییر می‌افتاد.

اما ملیسا تصمیم داشت این بار به‌جای تکیه کردن به حرف‌ها، منتظر رفتارها بمونه.
دیدگاه ها (۲)

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت چهارم :ویو کوک:ساعت نزدیک هشت شب ب...

🥀 ملکهٔ هفت گناه𓆩 پارت ۱: برخورد اتفاقی 𓆪✍🏻 Rose_Writerساعت ...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما چشم‌هایش را باز کرد.نفسش س...

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

چند پارتی جیمین پارت هفتم

𓆩 پارت ۷۱ 𓆪 🖤جیمین با عصبانیت گوشی رو محکم توی دستش گرفت.ـ ا...

🖤 پارت ۳: پیش من لازم نیست قوی باشیTokyo Revengers | Mikey ×...

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط