دارم از شما حرف میزنم

دارم از شما حرف میزنم
نیش خندی زدو گفت:
-من؟؟گریه؟؟عمرا!!!
-آره...ولی خب زیاد طول نکشید بعد از دوسال با یه دسته گل و یه جعبه شیرنی برگشتی...

✨ #مـنـو_بـہ_یـادت_بـیــار
✍ مـریـم سـرخـه اے

🌹 قسـمـت نوزدهم
(بـــخـــش دوم)


-ماچطوری باهم آشنا شدیم؟؟؟
-توکه گفتی راجع به زندگیمون نمیخوای صحبت کنی؟؟؟
-سوالمو جواب بده.
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
-باشه!!!
محمدرضا_ما چطوری باهم آشنا شدیم؟
-راستش قبلا خونتون توی کوچه ی ما بود. مامانتم با مامانم دوست بود. کوچیک تر که بودیم حدود هفت هشت ساله. باهم همبازی بودیم البته وقتی هفت سالم بود تو ده سالت بود.
خندیدم و گفتم:
از همون بچگی به من علاقه داشتی.
محمدرضا_من؟؟؟
-آره...تو...یه روز مامانت نذری آش درست کرده بود.اینطور که مامانت تعریف میکرد تو بهش گیر داده بودی که خودت میخوای برای ما آش بیاری. وقتی اومدی جلوی درمون من توی حیاط داشتم دوچرخه بازی میکردم. وقتی در باز شد چشمت خورد بمن. مامانم بهت تعارف زد بیای داخل وقتی اومدی داخل حیاط پات گیر کرد به آجر و افتادی زمین بعدشم با صورت رفتی تو ظرف آش...
به اینجا که رسیدم دوتایی زدیم زیر خنده.
محمدرضا_حتما کل صورتم آشی شدو بعدشم تو زدی زیر خنده...
لبخندم جمع شدو همانطور که مات به محمدرضانگاه میکردم گفتم:
-آره درسته
محمدرضا_چیه؟؟؟این فقط یه حدس بود. چرا اونطوری نگام میکنی؟؟
-نه نه...بخاطر این تعجب کردم که داری میخندی.
-خنده تعجب داره؟
-بعد از این همه لج بازی بامن این خنده تعجب داره!
لبخندش را جمع کرد گلویش را صاف کردو باجدیت گفت:
-خب ادامش؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
-وقتی که هفده سالت بود از محل ما رفتین و اومدین جایی که الان زندگی میکنین.
لبخندی زدم و گفتم:
-یه پسر هفده ساله اونروز بخاطر این جدایی عین ابر بهار اشک می ریخت...
-کی؟؟؟
-دارم از شما حرف میزنم
نیش خندی زدو گفت:
-من؟؟گریه؟؟عمرا!!!
-آره...ولی خب زیاد طول نکشید بعد از دوسال با یه دسته گل و یه جعبه شیرنی برگشتی...
-چه جذاب!
لبخندی زدم و گفتم:
-آره...
-خب...معجونمونو بخوریم بعدشم بریم یه جای دیگه.
-یه جای دیگه؟
-آره.فقط...فقط بخاطر اینکه میخوام راجع به گذشتم بدونم.
یکی از ابروهایم را بالا دادم و گفتم:
-مشخصه.
دیگه حرفی بینمون ردو بدل نشد.مشغول میل کردن معجون ها شدیم.محمدرضا داره یه چیزی رو ازم پنهون میکنه...
فقط باید منتظر بمونم یا خودش بگه...یا زمان مشخص کنه...


ادامه دارد...

💟 sapp.ir/talangoraneh
دیدگاه ها (۱)

ببخشید دیر شد قول میدم فعلا فقط پارت بدم💗دردسر های سه روزه (...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

گفتم: مروارید خوابه. بیدارش نکن. گناه داره.رضا نگاهم کرد. یه...

ترکم نکن

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁹²دوباره رفتم داخل و یونگی هم پشت...

اجبار به بدبختی پارت ۴۸

وقتی لباسشونو میپوشیم🐨 نامجون:چند ثانیه فقط نگات می‌کنه.«این...

𝙿𝚊𝚛𝚝𝟸[View مری]همین که حرف جین رو شنیدم، یکم تعجب کردم.یعنی ...

بریم برای رمان 🥺🌺لتس گو(این پارت طولانیه گوگولی ها🥹🌺 ببنید چ...

پارت...؟عشق ابدیهمه خوابیدنوفردا صبحشدو: از خواب بلند شدم اس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط