معجزه زندگی )
معجزه زندگی )
پارت سیزده
دخترک زل زد به سند ازدواج ای که عکس خودش و پسرک بود درست میگفت ... ازدواج کرده بود گیج بود به شدت آروم دست رو سرش گذاشت و کاغذ از دستش افتاد ...
تهیونگ همچنین سمت گهواره رفت سپس دست رو صورت پسرش کشید خیره بهش گفت
تهیونگ : من پسرم رو بیشتر از همه کس تو این دنیا دوست دارم میفهمی ... بیشتر از زنم بیشتر از خانوادم برادر مادر پدر خواهر هیچ کدومشون به دردم نمیخورن دردمو فقد این بچه میفهمه ...
دخترک زل زد بهش درست فکرمیکرد حدسش درست بود مادر واقعی این پسر بچه هرکس که بود وجود خوبی نداشت چه تو این خونه بود چه بیرون این خونه ...
ات : من واقعا نمیدونم که چیکار کنم
تند دست هایش را روی سرش گذاشت و به پایین خیره شد
ات : نمیفهمم من یه دختر ۱۸ ساله بودم دو تا برادر دارم و مادر پدر زند گیخوبی داشتم چرا اینجوری شد من .. نمیتونم اینو قبول کنم
شما نیاز به یه همسر ایده آل و این پسر بچه نیاز به مادر با تجربه داره من نمیتونم ... بزار برم
در آخر کلمه اش چشم دوخت به آن چشم های پسرک ... پر از اشک بودن و این برای تهیونگ یجواریی حس بدی بود تند نگاهش را به پسر بچه دوخت و گفت
تهیونگ: برام مهمه باور کن ولی اگه همش این رفتار های مزخرف رو انجام بدی و به خودت صدمه میزنی نمیتونم بزارم اینجا بمونی یه راست میری دیونه خونه .. ولی از ته دلم میخواهم پیشه دونگ هو بمونی
دخترک آروم اشک اش را پاک کرد سپس آب دهنش را به سختی قورت داد باورش سخت بود ولی دیگر چه میشه گفت .... هیچی نگفت و خیره به زمین .. هوا تاریک بود آروم سمتش چشم دوخت
ات : کله روز رو خواب بودم ؟
تهیونگ لبخند به چهره پسرکش زد سپس دست رو سرش کشید و آروم گفت
تهیونگ: آره .. من موندم که چطور نمردی لاغر هم هستی
آروم خندید بلافاصله دخترک لبخند غمگینی هم زد و خجالت کشید به زمین خیره شد .... تهیونگ آروم گفت
تهیونگ: بیا بریم برات چیزی بدم بخوری نمیری یه وقت
دخترک همچنین خجالت زده لبخند ای زد سپس از روی مبل بلند شد به پشت سر تهیونگ راهی شد تا اینکه رسیدن به سالن و از سالن عبور کردن وارد آشپزخانه شدن دخترک با چشم هایش اطراف را نگاه کرد ...
یک آشپزخانه زیبا بود و تمیز سالن ای که مبل های راحتی و سلطنتی داشتند و تلویزیون رو دیوارش خونه زیبای و همچنین لوکس حتما پول دار بود ..
روی صندلیش نشست بلافاصله اشاره به جلویش کرد تا بنشینه ..
پارت سیزده
دخترک زل زد به سند ازدواج ای که عکس خودش و پسرک بود درست میگفت ... ازدواج کرده بود گیج بود به شدت آروم دست رو سرش گذاشت و کاغذ از دستش افتاد ...
تهیونگ همچنین سمت گهواره رفت سپس دست رو صورت پسرش کشید خیره بهش گفت
تهیونگ : من پسرم رو بیشتر از همه کس تو این دنیا دوست دارم میفهمی ... بیشتر از زنم بیشتر از خانوادم برادر مادر پدر خواهر هیچ کدومشون به دردم نمیخورن دردمو فقد این بچه میفهمه ...
دخترک زل زد بهش درست فکرمیکرد حدسش درست بود مادر واقعی این پسر بچه هرکس که بود وجود خوبی نداشت چه تو این خونه بود چه بیرون این خونه ...
ات : من واقعا نمیدونم که چیکار کنم
تند دست هایش را روی سرش گذاشت و به پایین خیره شد
ات : نمیفهمم من یه دختر ۱۸ ساله بودم دو تا برادر دارم و مادر پدر زند گیخوبی داشتم چرا اینجوری شد من .. نمیتونم اینو قبول کنم
شما نیاز به یه همسر ایده آل و این پسر بچه نیاز به مادر با تجربه داره من نمیتونم ... بزار برم
در آخر کلمه اش چشم دوخت به آن چشم های پسرک ... پر از اشک بودن و این برای تهیونگ یجواریی حس بدی بود تند نگاهش را به پسر بچه دوخت و گفت
تهیونگ: برام مهمه باور کن ولی اگه همش این رفتار های مزخرف رو انجام بدی و به خودت صدمه میزنی نمیتونم بزارم اینجا بمونی یه راست میری دیونه خونه .. ولی از ته دلم میخواهم پیشه دونگ هو بمونی
دخترک آروم اشک اش را پاک کرد سپس آب دهنش را به سختی قورت داد باورش سخت بود ولی دیگر چه میشه گفت .... هیچی نگفت و خیره به زمین .. هوا تاریک بود آروم سمتش چشم دوخت
ات : کله روز رو خواب بودم ؟
تهیونگ لبخند به چهره پسرکش زد سپس دست رو سرش کشید و آروم گفت
تهیونگ: آره .. من موندم که چطور نمردی لاغر هم هستی
آروم خندید بلافاصله دخترک لبخند غمگینی هم زد و خجالت کشید به زمین خیره شد .... تهیونگ آروم گفت
تهیونگ: بیا بریم برات چیزی بدم بخوری نمیری یه وقت
دخترک همچنین خجالت زده لبخند ای زد سپس از روی مبل بلند شد به پشت سر تهیونگ راهی شد تا اینکه رسیدن به سالن و از سالن عبور کردن وارد آشپزخانه شدن دخترک با چشم هایش اطراف را نگاه کرد ...
یک آشپزخانه زیبا بود و تمیز سالن ای که مبل های راحتی و سلطنتی داشتند و تلویزیون رو دیوارش خونه زیبای و همچنین لوکس حتما پول دار بود ..
روی صندلیش نشست بلافاصله اشاره به جلویش کرد تا بنشینه ..
- ۱۳.۹k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط