### پارت دوم: «طنینِ خون و سکوت»
### پارت دوم: «طنینِ خون و سکوت»
گلوله مثل یک روحِ سرگردان در هوای سردِ بارانی شکافت و پیش رفت. فاصلهی دوتاییِ پشت بام تا انبار روبهرو، بیش از پونصد متر بود، اما برای جیهون با آن چشمهای کشیدهی مشکیاش، این فاصلهها فقط یک خطِ مستقیم تا هدف بودند. او با یک نفسِ عمیق، ماشه را چک کرد.
در پایین، توی اتاق مانیتورینگ، جایدا با انگشتان لرزان اما سریعی روی کیبورد ضرب میگرفت. نور آبیِ صفحه روی صورت رنگپریدهاش افتاده بود. ناگهان از راهرو صدای واقواقِ بلند و گوشخراشِ یک سگ نگهبان به گوش رسید؛ صدایی بم، خشن و ناگهانی که توی فضای سرد پیچید. جایدا با شنیدن آن، توی خودش جمع شد، دستهایش را روی گوشهایش گذاشت و چشمهای آبیاش را از ترس بست. صدایی که مثل خنجر به مغزش میزد.
+ «جـ... جیمین... سگ... صدای سگ...»
در همان لحظه، سایهای بلند و جذاب از گوشهی راهرو پدیدار شد. جیمین بود. با قدمهای آرام و بیصدا جلو آمد. لبخند روانی و کشندهاش روی لبش بود، اما وقتی نگاهش به جایدا افتاد که از ترسِ صدای سگ مچاله شده بود، نگاهش برای ثانیهای تغییر کرد؛ تعصبی تاریک و ویرانگر در چشمهای رنگیاش جرقه زد.
جیمین خم شد، با دستهای کشیدهاش سرِ سگِ نگهبانِ مزاحم را توی راهرو با یک حرکتِ خشک و بدون دردسر چرخاند و صدای حیوان در گلو خفه شد. بعد برگشت، دست جایدا را گرفت و او را بلند کرد. صدایش بم، آرام و مرگبار بود:
- «دیگه هیچ صدای اضافهای اینجا نمیپیچه، جایدا. کسی حق نداره تو رو بترسونه... مگه اینکه بخواد تاوانش رو با جونش بده.»
از آن طرف، از پشت دوربین تفنگ، جیهون تمام این صحنه را دید. عرق سردی از روی پیشانیاش چکید. او در ظاهر پلیسی بود که باید به داد این آدمها میرسید، اما خودش داشت به یک گادفادرِ سایکوپد کمک میکرد تا امپراتوریِ تاریکش را بسازد. اگر همکارانش در ادارهی پلیس میفهمیدند... اگر خانوادهاش میفهمیدند او چه دستی در این جنایات دارد، زندگیاش در یک لحظه پودر میشد.
اما زمان برای فکر کردن نبود. از طریق بیسیم، صدای جیمین با آن تنِ خشن و بیرحمش توی گوش جیهون پیچید:
- «جیهون... محافظت از محموله با تو. چند تا موش کورِ پلیس دارن میان سمت انبار. نشونشون بده چرا این دنیا مال ماست.»
جیهون لبخند تلخی زد، انگشتش را روی ماشه گذاشت و زیر لب زمزمه کرد:
- «امشب... هیچکس زنده بر نمیگرده.»
---
**پایان پارت دوم**
گلوله مثل یک روحِ سرگردان در هوای سردِ بارانی شکافت و پیش رفت. فاصلهی دوتاییِ پشت بام تا انبار روبهرو، بیش از پونصد متر بود، اما برای جیهون با آن چشمهای کشیدهی مشکیاش، این فاصلهها فقط یک خطِ مستقیم تا هدف بودند. او با یک نفسِ عمیق، ماشه را چک کرد.
در پایین، توی اتاق مانیتورینگ، جایدا با انگشتان لرزان اما سریعی روی کیبورد ضرب میگرفت. نور آبیِ صفحه روی صورت رنگپریدهاش افتاده بود. ناگهان از راهرو صدای واقواقِ بلند و گوشخراشِ یک سگ نگهبان به گوش رسید؛ صدایی بم، خشن و ناگهانی که توی فضای سرد پیچید. جایدا با شنیدن آن، توی خودش جمع شد، دستهایش را روی گوشهایش گذاشت و چشمهای آبیاش را از ترس بست. صدایی که مثل خنجر به مغزش میزد.
+ «جـ... جیمین... سگ... صدای سگ...»
در همان لحظه، سایهای بلند و جذاب از گوشهی راهرو پدیدار شد. جیمین بود. با قدمهای آرام و بیصدا جلو آمد. لبخند روانی و کشندهاش روی لبش بود، اما وقتی نگاهش به جایدا افتاد که از ترسِ صدای سگ مچاله شده بود، نگاهش برای ثانیهای تغییر کرد؛ تعصبی تاریک و ویرانگر در چشمهای رنگیاش جرقه زد.
جیمین خم شد، با دستهای کشیدهاش سرِ سگِ نگهبانِ مزاحم را توی راهرو با یک حرکتِ خشک و بدون دردسر چرخاند و صدای حیوان در گلو خفه شد. بعد برگشت، دست جایدا را گرفت و او را بلند کرد. صدایش بم، آرام و مرگبار بود:
- «دیگه هیچ صدای اضافهای اینجا نمیپیچه، جایدا. کسی حق نداره تو رو بترسونه... مگه اینکه بخواد تاوانش رو با جونش بده.»
از آن طرف، از پشت دوربین تفنگ، جیهون تمام این صحنه را دید. عرق سردی از روی پیشانیاش چکید. او در ظاهر پلیسی بود که باید به داد این آدمها میرسید، اما خودش داشت به یک گادفادرِ سایکوپد کمک میکرد تا امپراتوریِ تاریکش را بسازد. اگر همکارانش در ادارهی پلیس میفهمیدند... اگر خانوادهاش میفهمیدند او چه دستی در این جنایات دارد، زندگیاش در یک لحظه پودر میشد.
اما زمان برای فکر کردن نبود. از طریق بیسیم، صدای جیمین با آن تنِ خشن و بیرحمش توی گوش جیهون پیچید:
- «جیهون... محافظت از محموله با تو. چند تا موش کورِ پلیس دارن میان سمت انبار. نشونشون بده چرا این دنیا مال ماست.»
جیهون لبخند تلخی زد، انگشتش را روی ماشه گذاشت و زیر لب زمزمه کرد:
- «امشب... هیچکس زنده بر نمیگرده.»
---
**پایان پارت دوم**
- ۱۷۸
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط