رمان عشق عاشقی در فرودگاه🤍
رمان عشق عاشقی در فرودگاه🤍
part:۱۰
ارسلان:
تازه داشتم به دیانا وابسته میشدم
به خودم قول داده بودم که بعد از سوگل دیگه با هیچ کس تو رابطه نرم ولی رابطه من با دیانا عین یه دوست و دختر عمو پسر عمو بود
پس دلیلی برای ناراحت شدنم نداشتم
رفتم پایین که نگاه همه رو من بود
من،چیه
محراب،اون دره ها اینجور میکوبی میدویی میری
ارسلان،پنجره اتاق باز بود بعد دوییدم ببندمش و باد شتاب زد در بسته شد
محراب(تودلش):باشه تو گفتی منم باور کردم گوشام مخملیه
رفتم کنار محراب نشستم که نگاهم رو دیانا بود با دخترا هی زیر لب میخندیدنو پچ پچ میکردن
ناهارمو خیلی کم خوردمو بلند شدم برم که
مامان مدیسا:توکه چیزی نخوردی ارسلان
ارسلان:میل ندارم
محراب،میگم من گوشام مخملی نی
ارسلان،چی
محراب،هیچی برو
ارسلان،نه بگو دیگه
محراب،اقا گردن نیوفت برو هیچی به خاله گفتم غذات خیلی خوشمزه بود
ارسلان،اها منم با تو گوشام مخملیه
محراب،ای دادد ول کن شرمنده داداش بده دستتو ببوسم
ارسلان،بهش پوزخندی زدمو رفتم تو اتاقو خوابیدم
مامان ارسلان،یوی هس این بچه رو اومد خوب بود بعد از اینکه صداش زدیم وا رفت بچم
محراب،الان گله ایی پسرا تو اتاقش سنگر میبندیم نگران نباش خاله
رضا،امروز نمک شدی محراب تو غذاش نمک ریختی خاله
محراب،تو خوبی
دیانا،
یه حسی میگفت ارسلان از یه چیزی ناراحته مثل حس محراب
تصمیم گرفتم بعد از غذا برم پیشش
به ارسلان وابسته شده بودم در حد یه داداش دیگه برام بود از نفرت تا داداشی
بعد از غذا یه راست رفتم اتاقش
در زدم که با صدای گرفته گفت برم تو
دیانا،سلام
که فکر کنم نفهمیده بود منم که من رفتم تو سریع خودشو جمع کرد
..........................
part:۱۰
ارسلان:
تازه داشتم به دیانا وابسته میشدم
به خودم قول داده بودم که بعد از سوگل دیگه با هیچ کس تو رابطه نرم ولی رابطه من با دیانا عین یه دوست و دختر عمو پسر عمو بود
پس دلیلی برای ناراحت شدنم نداشتم
رفتم پایین که نگاه همه رو من بود
من،چیه
محراب،اون دره ها اینجور میکوبی میدویی میری
ارسلان،پنجره اتاق باز بود بعد دوییدم ببندمش و باد شتاب زد در بسته شد
محراب(تودلش):باشه تو گفتی منم باور کردم گوشام مخملیه
رفتم کنار محراب نشستم که نگاهم رو دیانا بود با دخترا هی زیر لب میخندیدنو پچ پچ میکردن
ناهارمو خیلی کم خوردمو بلند شدم برم که
مامان مدیسا:توکه چیزی نخوردی ارسلان
ارسلان:میل ندارم
محراب،میگم من گوشام مخملی نی
ارسلان،چی
محراب،هیچی برو
ارسلان،نه بگو دیگه
محراب،اقا گردن نیوفت برو هیچی به خاله گفتم غذات خیلی خوشمزه بود
ارسلان،اها منم با تو گوشام مخملیه
محراب،ای دادد ول کن شرمنده داداش بده دستتو ببوسم
ارسلان،بهش پوزخندی زدمو رفتم تو اتاقو خوابیدم
مامان ارسلان،یوی هس این بچه رو اومد خوب بود بعد از اینکه صداش زدیم وا رفت بچم
محراب،الان گله ایی پسرا تو اتاقش سنگر میبندیم نگران نباش خاله
رضا،امروز نمک شدی محراب تو غذاش نمک ریختی خاله
محراب،تو خوبی
دیانا،
یه حسی میگفت ارسلان از یه چیزی ناراحته مثل حس محراب
تصمیم گرفتم بعد از غذا برم پیشش
به ارسلان وابسته شده بودم در حد یه داداش دیگه برام بود از نفرت تا داداشی
بعد از غذا یه راست رفتم اتاقش
در زدم که با صدای گرفته گفت برم تو
دیانا،سلام
که فکر کنم نفهمیده بود منم که من رفتم تو سریع خودشو جمع کرد
..........................
- ۷.۳k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط