آینه 54
#آینه
𝓟𝓪𝓻𝓽 54:
+ ما.. وسط دریاییم..؟!
گوشه استینش رو زیر چونش کشید تا خونشو پاک کنه
- نگران نباش..
نگاهی به ساعتش انداخت و بعد چشماشو به دریا دوخت
- کم کم پیداشون میشه
با تعجب بهش خیره شدم
+ کی پیداش میشه؟
ورلاین: دوستای من.. قرار گذاشتیم امشب با قایق خودشونو برسونن اینجا تا بریم
خندم گرفت
+ پس.. فکر اینا رو هم کرده بودین..
چویا: یه ساله که داریم با هم برنامه میریزیم.. نصف بیشتر اینا نقشه های خودته
+ نقشه های.. من؟!
- اره.. بار دومی که همه چی یادت اومد، منم همه چیو بهت لو دادم.. که وسط دریاییم و این منم که دارم واست نامه میذارم.. ولی یروز بخاطر اینکه خواستی منو پیدا کنی، همه نقشه هامون به هم ریخت.. فئودور همه چیو فهمیده بود و واسه همین بهت گفتم تا توی یه دفتر نقشه هاتو بنویسی و اضافه کنی که نباید بفهمی پشت آینه منم.. چون این همه چیو به هم میریخت
+ پس اون چیزایی که نوشته بودم، مال همون موقع بود؟..
واسه یه لحظه مکث کردم
+ ولی.. چرا اون روز اون کپسولو نخوردم؟
- اون کپسولو هنوز پیدا نکرده بودم.. ولی بهت گفتم روزی که پیداش کنم، میذارمش زیر دستگیره شیر اب
نگاهی به ورلاین انداخت
- نباید تا الان پیداشون میشد؟
ورلاین با نگرانی نگاهشو به دور دستای دریا انداخت
ورلاین: حتما یه مشکلی پیش اومده..
چویا: اینجوری خواب اوری که توی غذای کارکنا ریختیم اثرش میره.. باید بریم
با تعجب به جفتشون خیره شدم
+ چجوری؟ نقشه دوم داریم؟
چویا: واقعا هیچی یادت نیست..؟
مکث کرد و همونطور که ورلاین از اون سمت یه جعبه رو از زیر خاکا بیرون کشید، ادامه داد: تا ساحل شنا میکنیم
+ ش.. شنا؟! ولی میدونی من شنا بلد نیستم!
اهی کشید و یه ماسک از توی جعبه بیرون اورد و سمتم انداخت
- انقد حرف نزن وقتی میدونی قراره با خودم ببرمت
از لحن و حرفش بی اختیار لبخند به لبم اومد..
بلاخره بعد از اون همه مدت، داشتم میدیدمش..
ناخوداگاه، بدون هیچ حرف دیگه ای، دستامو از هم باز کردم و رفتم سمتش که..
ورلاین: باید همین الان بریم، دارن بیدار میشن.. اتیش هم اونقدی زیاد نیست.. به محض خاموش شدنش میان سراغمون
چویا اومد سمتم و بازومو گرفت
- اماده ای؟
نفس عمیقی کشیدم و چند قدم رفتم جلو
+ اره.. امادم..
نگاه دوباره ای بهش انداختم و بعد، پریدیم داخل اب..
𝓟𝓪𝓻𝓽 54:
+ ما.. وسط دریاییم..؟!
گوشه استینش رو زیر چونش کشید تا خونشو پاک کنه
- نگران نباش..
نگاهی به ساعتش انداخت و بعد چشماشو به دریا دوخت
- کم کم پیداشون میشه
با تعجب بهش خیره شدم
+ کی پیداش میشه؟
ورلاین: دوستای من.. قرار گذاشتیم امشب با قایق خودشونو برسونن اینجا تا بریم
خندم گرفت
+ پس.. فکر اینا رو هم کرده بودین..
چویا: یه ساله که داریم با هم برنامه میریزیم.. نصف بیشتر اینا نقشه های خودته
+ نقشه های.. من؟!
- اره.. بار دومی که همه چی یادت اومد، منم همه چیو بهت لو دادم.. که وسط دریاییم و این منم که دارم واست نامه میذارم.. ولی یروز بخاطر اینکه خواستی منو پیدا کنی، همه نقشه هامون به هم ریخت.. فئودور همه چیو فهمیده بود و واسه همین بهت گفتم تا توی یه دفتر نقشه هاتو بنویسی و اضافه کنی که نباید بفهمی پشت آینه منم.. چون این همه چیو به هم میریخت
+ پس اون چیزایی که نوشته بودم، مال همون موقع بود؟..
واسه یه لحظه مکث کردم
+ ولی.. چرا اون روز اون کپسولو نخوردم؟
- اون کپسولو هنوز پیدا نکرده بودم.. ولی بهت گفتم روزی که پیداش کنم، میذارمش زیر دستگیره شیر اب
نگاهی به ورلاین انداخت
- نباید تا الان پیداشون میشد؟
ورلاین با نگرانی نگاهشو به دور دستای دریا انداخت
ورلاین: حتما یه مشکلی پیش اومده..
چویا: اینجوری خواب اوری که توی غذای کارکنا ریختیم اثرش میره.. باید بریم
با تعجب به جفتشون خیره شدم
+ چجوری؟ نقشه دوم داریم؟
چویا: واقعا هیچی یادت نیست..؟
مکث کرد و همونطور که ورلاین از اون سمت یه جعبه رو از زیر خاکا بیرون کشید، ادامه داد: تا ساحل شنا میکنیم
+ ش.. شنا؟! ولی میدونی من شنا بلد نیستم!
اهی کشید و یه ماسک از توی جعبه بیرون اورد و سمتم انداخت
- انقد حرف نزن وقتی میدونی قراره با خودم ببرمت
از لحن و حرفش بی اختیار لبخند به لبم اومد..
بلاخره بعد از اون همه مدت، داشتم میدیدمش..
ناخوداگاه، بدون هیچ حرف دیگه ای، دستامو از هم باز کردم و رفتم سمتش که..
ورلاین: باید همین الان بریم، دارن بیدار میشن.. اتیش هم اونقدی زیاد نیست.. به محض خاموش شدنش میان سراغمون
چویا اومد سمتم و بازومو گرفت
- اماده ای؟
نفس عمیقی کشیدم و چند قدم رفتم جلو
+ اره.. امادم..
نگاه دوباره ای بهش انداختم و بعد، پریدیم داخل اب..
- ۱۰.۲k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط