نیمه ی من
part 11
ویو ات .
دیگه کفری شده بودم هرچی از دهنم بیرون میومد رو گفتم که تا خواست یه سیلی بهم بزنه جا خالی دادم
درست بابام ولم کرده ولی نمیزارم کسی بهش بی احترامی کنه مخصوصا اگر یه حرومزاده ای مثل ایم باشه که هر روز یه جنده ور دلشه
داشت همینجوری بهم حمله میکرد دیگه کفری شدم که با تمام وجودم با پام زدم تو صورتش افتاد زمین ساکی کا دستم بود رو انداختم جلوش و رفتم تا مامانم رو پیدا کنم از پله ها بالا رفتم اینجا مثل یه سوله بود دیدم مامانم به صندلی بسته شده بازش کردم با هم یکم حرف زدیم داشتیم میرفتیم که در باز شد اومد داخل و با چماق توی دستش داشت میومد سمتمون به مامانم گفتم بره توی ماشین و اگر مجبور شد با ماشین بره سمت شهر مامانم با اصرار من رفت نزدیک ۴ دیقه بود که داشت هی بهم حمله میکرد دیگه نایی برام نمونده بود که یچیزی زد توی سرم و تاریکی
.
.
.
ویو جولیا .
داشتم وسایل رو آماده میکردن از ات خبری نبود یکم نگرانش شده بودم که مامان ات بهم زنگ زد همه چیز رو بهم توضیح داد نمیدونستم چیکار کنم سریع زنگ زدم به جنگکوک چاره ای نداشتم
مکالمه ی بین جولیا و جنگکوک
جولیا . جنگکوک بیا باید بریم ات و نجات بدیم پدر خونده ی ات مامانش رو گروگان گرفته بوده ات رفته نجاتش بده خودشم اونجا گیر افتاده
.
.
پایان مکالمه
ویو جنگکوک .
داشتم وسایلم رو جمع میکردم بریم مهمونی کا جولیا ترتیب داده بود که جولیا زنگ زد و اونو بهم گفت ترس وجودم رو گرفت با تمام حرصی کا داشتم وسایل رو انداختم داخل ماشین و چند تا چوب و چماقم برداشتم و راه افتادم
جولیا رو سوار کردم و مامان ات یه لوکیشن فرستاده بود رفتیم اونجا رسیدیم دیدم مامان ات توی ماشین نشسته و داره گریه میکنه
رفتیم پیشش به جولیا گفتم پیشش بمونهوو رفتم داخل هیچ کس نبود از پله ها رفتم بالا رفتم با چیزی که دیدم خون جلوی چشمام رو گرفت
ویو ات . وقتی به هوش اومدم دیدم اون حرومزاده ی بی همچیز بی وجود جلوم روی تخت نشسته وقتی دید به هوش اومدم اومد نزدیکم و ....
.
.
.
ادامه دارد ...
به نظرتون چی میشه ؟
ویو ات .
دیگه کفری شده بودم هرچی از دهنم بیرون میومد رو گفتم که تا خواست یه سیلی بهم بزنه جا خالی دادم
درست بابام ولم کرده ولی نمیزارم کسی بهش بی احترامی کنه مخصوصا اگر یه حرومزاده ای مثل ایم باشه که هر روز یه جنده ور دلشه
داشت همینجوری بهم حمله میکرد دیگه کفری شدم که با تمام وجودم با پام زدم تو صورتش افتاد زمین ساکی کا دستم بود رو انداختم جلوش و رفتم تا مامانم رو پیدا کنم از پله ها بالا رفتم اینجا مثل یه سوله بود دیدم مامانم به صندلی بسته شده بازش کردم با هم یکم حرف زدیم داشتیم میرفتیم که در باز شد اومد داخل و با چماق توی دستش داشت میومد سمتمون به مامانم گفتم بره توی ماشین و اگر مجبور شد با ماشین بره سمت شهر مامانم با اصرار من رفت نزدیک ۴ دیقه بود که داشت هی بهم حمله میکرد دیگه نایی برام نمونده بود که یچیزی زد توی سرم و تاریکی
.
.
.
ویو جولیا .
داشتم وسایل رو آماده میکردن از ات خبری نبود یکم نگرانش شده بودم که مامان ات بهم زنگ زد همه چیز رو بهم توضیح داد نمیدونستم چیکار کنم سریع زنگ زدم به جنگکوک چاره ای نداشتم
مکالمه ی بین جولیا و جنگکوک
جولیا . جنگکوک بیا باید بریم ات و نجات بدیم پدر خونده ی ات مامانش رو گروگان گرفته بوده ات رفته نجاتش بده خودشم اونجا گیر افتاده
.
.
پایان مکالمه
ویو جنگکوک .
داشتم وسایلم رو جمع میکردم بریم مهمونی کا جولیا ترتیب داده بود که جولیا زنگ زد و اونو بهم گفت ترس وجودم رو گرفت با تمام حرصی کا داشتم وسایل رو انداختم داخل ماشین و چند تا چوب و چماقم برداشتم و راه افتادم
جولیا رو سوار کردم و مامان ات یه لوکیشن فرستاده بود رفتیم اونجا رسیدیم دیدم مامان ات توی ماشین نشسته و داره گریه میکنه
رفتیم پیشش به جولیا گفتم پیشش بمونهوو رفتم داخل هیچ کس نبود از پله ها رفتم بالا رفتم با چیزی که دیدم خون جلوی چشمام رو گرفت
ویو ات . وقتی به هوش اومدم دیدم اون حرومزاده ی بی همچیز بی وجود جلوم روی تخت نشسته وقتی دید به هوش اومدم اومد نزدیکم و ....
.
.
.
ادامه دارد ...
به نظرتون چی میشه ؟
- ۴۰.۱k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط